رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،
اما آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ که به دریا می رود،
دامان خدا را می جوید .
خورشید هنوز طلوع میکند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آویخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می کشد :
امواج دریا، آواز می خوانند،
بر میخیزند و خود را در آغوش ساحل گم میکنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می کنند و می روند .
نیستی نیست .
هستی هست .
پایان نیست.
راه هست.
تولد هر کودک، نشان آن است که :
خدا هنوز از انسان ناامید نشده است .

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط گل بانو نظرات () |


 
من زمین و آسمان را کهکشان را دوست دارم

  

من پل رنگین کمان را آفتاب مهربان را دوست دارم

 

 ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران

 

من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم

    

عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را

 

من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم

 

دوستی های نهان را خنده های ناگهان را

 

بوسه های صادق و سرشارمان را

 

من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم

     

مادران را قلبهای پاکشان را

    

 اشکهای نابشان را 

 

دستهای گرمشان را
 

حرفهای از صمیم قلبشان را

 

شوروشوق چشمشان را

 

من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم
 
 
من دروغ بچگان را

 

شیطنتهای همیشه بکرشان را

 

رازشان را 

   

پاکی احساسشان را

  

خنده های شادشان را

 

 بادبادکهای قشنگ و نازشان را

 

دستهای کوچک وپربارشان را

   

هر نگاه خالی از نیرنگشان را

   

اعتماد خالی از تردیدشان را

 

من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم

  

من تمام لحظه های زیستن را دوست دارم

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط گل بانو نظرات () |

پنداشتم، سفرم پایان گرفته است،

به‌غایتِ مرزهای توانایی‌ام رسیده‌ام.

سد کرده است راه مرا،

دیواری از صخره‌های سخت.

تاب و توان خود از دست داده‌ام

و زمان، زمانِ فرورفتن

در سکوتِ شب است.

 

اما ببین، چه بی‌انتهاست خواهش تو در درون من.

و اگر واژه‌های کهنه بمیرند در تنم،

آهنگ‌های تازه بجوشند از دلم؛

و آنجا که امتدادِ راه‌ِ رفته،

گُم شود از دیدگان من،

باری چه باک، رخ می‌نماید،

گسترده و شگرف، افق تازه‌ای در برابرم

 

 

تاگور

نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط گل بانو نظرات () |

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.

اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدمبه عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.بیاموزند ثروتمند کسی نیست مه بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه.

 

تاگور

نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط گل بانو نظرات () |



دندان بر جگر بگذار...!
اگرچه کوهستان‌ها را صخره به صخره
با خون شکوفه شسته‌اند،
اما رنگین‌کمان‌های بسیاری
بر پیچ‌وتاب رود بزرگ
پل خواهند زد.
حوصله کن مجروح من
مجروح خارزار بی‌چلچله!
این‌طور هم نمی‌ماند
که علف در دهان داس بمیرد و
باد برای خودش
هی به هوچی و هلهله.
من به تو قول می‌دهم
بهارزایی هزار خرداد خوش‌خبر
از جان‌پناه امید و ستاره درپی است.
دندان بر جگر بگذار آهو...
آهوی پا به‌زای [...]
صیاد سایه گریز نیز نمی‌داند
سرانجام در برکه‌ی تاریک
به تنهایی خود شلیک خواهد کرد،
اما تو باز
برای نجات همان سنگ‌انداز،
هم با چراغ ماه و مرهم شفا
بازخواهی گشت.
بازگرد.
دارد دیر می‌شود

سیدعلی صالحی
نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط گل بانو نظرات () |

با خود پیمان ببندید آنقدر قوی شوید که هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیز آرامش ذهنیتان را به هم نریزد.
با خود پیمان ببندید  در هر گفتگویی کلامی از سلامتی شادی و ثروت را بر زبان جاری سازید.
باخود پیمان ببندید، همواره تواناییهای دوستانتان را به آنها یادآور شوید (حس خوب مفید بودن را برای دوستانتان بوجود آورید.)
با خود پیمان ببندید، نیمه روشن هر چیزی را بنگرید، آنگاه تاریکی کنار رفته و روئیاهایتان تحقق می‌یابد.
با خود پیمان ببندید، به بهترین فکر کنید، برای بهترین کار کنید و فقط بهترین را بخواهید.
با خود پیمان ببندید، مشتاق موفقیت دیگران باشید، آنچنان که گویی آن موفقیت از آن شماست.
با خود پیمان ببندید، اشتباهات گذشته را فراموش کنید و به سوی دست‌یافته‌های بزرگتر در آینده حرکت کنید.
با خود پیمان ببندید، به تمام موجودات زنده با لبخند نگاه کنید.
با خود پیمان ببندید، آنقدر برای رشد و تعالی خود زمان صرف کنید، تا دیگر زمانی برای انتقاد کردن از دیگران نداشته باشید.
با خود پیمان ببندید، برای ناراحتی صبور، برای ترس قوی و در برابر خشم متین باشید.
با خود پیمان ببندید که بهترین باشید و به دنیا بگویید که بهترین هستید.
تا زمانی که اعمالت بهترین بودن تو را حفظ می کند  تمام کائنات گویی که در دستان توست.
 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط گل بانو نظرات () |

قلکت را آنقدر
باید از عاطفه لبریز کنی
که اگر یک روز
از دستت
افتاد و شکست
همه جا عطر گل یاس پراکنده شود...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط گل بانو نظرات () |

...تنها اگر بمانی با من
آری بیا ای دوست
و از تمام این شب یلدایی
با من طلوع کن
ای بی تو من وزیده خزانی به خون برگ
ای بی من همیشه ی یلدایی
با من
طلوع کن
آنجا
با من تویی
چکاوک بیداری
بی هیچ سوگواری
که عطر انتحار تو را می‌رهاند از خویش
هنگامه شکفتن...

 

 

م.آزاد

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط گل بانو نظرات () |

ای کاش...
ای کاش آدمی ‌وطنش را
مثل بنفشه‌ها
(در جعبه‌های خاک)
یک روز می‌توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
              در روشنای باران، در آفتاب پاک!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط گل بانو نظرات () |

بلبل بانگ برداشت :‌ " مرگ بهای گزافی یرای یک شاخه گل سرخ است و زندگی برای همه عزیز است . نشستن در جنگل سرسبز و خورشید را در ارابه...

 

دانشجوی جوان فریاد زد : " او گفت اگر برایش گل سرخ ببرم – با من میرقصد – اما در سراسر باغ ام  گل سرخی نیست "‌.
بلبل از آشیانه اش در درخت شاه بلوط صدای او را شنید و از لابلای برگ ها فرو نگریست و در شگفت شد.
دانشجو فریاد زد : " در سرتا سر باغ من گل سرخی نیست ! دریغ که خوشبختی به چه چیزهای کوچکی بسته است !  آنچه خردمندان نوشته اند مو به مو خوانده ام و بر تمام رمزهای حکمت دست یافته ام – و با این همه تنها نیاز به یک گل سرخ زندگیم را به شوربختی میبرد ." و چشمان زیبایش پر از اشک شد .
دانشجوی جوان زیر لب زمزمه کرد :  " فردا شب شاهزاده مجلس رقصی دارد  و یار من در میان آن جمع است.  اگر   برایش  گل  سرخ  ببرم – تا سپیده دم با من میرقصد
 اگر برایش گل سرخ ببرم او را در آغوش خواهم گرفت و  او سر بر شانه ام  خواهد نهاد و دستش  در دستانم گره خواهد خورد .
 اما دریغ که در باغ من گل سرخ به هم نمیرسد !
پس ناگزیر تنها خواهم نشست و او از کنارم خواهد گذشت –به من اعتنا نخواهد کرد و قلبم خواهد شکست.
بلبل گفت :‌  "‌به راستی عاشقی پاکباز است . او گرفتار همان دردی است  که من به نغمه میخوانم – آنچه مایه شادمان من است – رنجورش میدارد !  راستی که عشق چه شگفت انگیز است .
مارمولک سبز کوچکی که با دم علم کرده از کنارش میگذشت پرسید :‌ "‌چرا گریه میکند ؟"
پروانه ای که سراسیمه در پی پرتو از آفتاب پر می‌زد گفت :‌"‌به راستی – چرا ؟"
گل مرواریدی با صدای نرم و نازک در گوش همسایه اش نجوا کرد: "‌به راستی – چرا ؟"                      
بلبل گفت:‌" به خاطر یک گل سرخ میگرید ".
آنها فریاد زدند :‌ "‌برای یک گل سرخ ؟ آه چه مسخره است ! " و مارمولک که  از شمار عیبجویان بود  –  غش غش خندید .
 اما  بلبل  راز پنهان  غم  دانشجو را دریافت و خاموش بر درخت  شاه بلوط  نشست و به رمز و راز  عشق اندیشید.  ناگاه بالهای  قهوه ای رنگش را برای پرواز گشود و در دل آسمان اوج گرفت .  چون سایه از میان بیشه گذشت و سایه وار پهنای باغ را پیمود.
 در میان چمنزار درخت گل سرخ زیبائی ایستاده بود و بلبل همین که آن را دید – راست به سویش پر کشید و فریاد زد :‌ "‌یک گل سرخ به من بده من نیز  برایت آواز میخوانم ." اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد : "  گل های من سفید است  –  سفید تر از برف کوهسار – اما پیش برادرم برو که در پای ساعت قدیمی‌روئیده است و شاید آنچه را که میخواهی به تو بدهد ." 
از  این رو بلبل به سوی درخت گلی که در پای ساعت آفتابی قدیمی‌روئیده بود – پر کشید .  فریاد زد :‌یک گل سرخ به من بده و من شیرین ترین آوازم را برایت میخوانم .  اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد : گل های من زرد است –  به زردی گیسوان پری دریائی که بر تخت عنبرین مینشیند . اما پیش برادرم برو که زیر پنجره دانشجو روئیده است – او شاید آنچه را که میخواهی به تو بدهد .
از این رو بلبل به سوی درخت گلی که زیر پنجره دانشجو روئیده بود – پر کشید .  فریاد زد  " گل سرخی به من بده  و من شیرین ترین آوازم را برای تو میخوانم " . اما درخت گل سرش را بالا برد و  پاسخ داد " گل های من سرخ است – به سرخی پای کبوتران و سرخ تر از خوشه های بزرگ مرجان که در غارهای دریای پیوسته در پیچ و تاب است .   اما زمستان رگهایم را از سرما فسرده  –  یخبندان جوانه هایم  را  خشکانده  و طوفان شاخه هایم را شکسته است و امسال گل سرخی نخواهم داشت "‌. 
بلبل فریاد زد :‌"‌تنها یک گل سرخ میخواهم – تنها یک گل سرخ ! آیا راهی وجود ندارد که بتوانم گل سرخی پیدا کنم؟".درخت پاسخ داد :‌" تنها یک راه وجود دارد – اما چنان وحشت آور است که یارای گفتنش را ندارم ".
بلبل گفت :   " بگو – نمی‌ترسم ".درخت گفت :  اگر گل سرخ میخواهی – باید آن را در مهتاب  از نغمه و نوا بسازی   و  با  خون دل  خویش  بدان رنگ دهی . باید  سینه ات  را بر خار بفشاری و برایم بخوانی .  سراسر  شب  باید برایم  بخوانی  و خار در قلبت بخلد  و خونمایه زندگی ات در رگ هایم روان شود و خون من گردد ".
بلبل بانگ برداشت :‌ " مرگ بهای  گزافی  یرای یک شاخه گل سرخ است  و زندگی برای همه عزیز است . نشستن  در جنگل  سرسبز و خورشید را در ارابه طلاییش  و ماه  را در ارابه مرواریدش  نگریستن بسیار دلنواز است. اما باز عشق از زندگی برتر است  –  و قلب پرنده  در برابر قلب انسان چه وزنی دارد ؟‌"
پس بالهای قهوه ای رنگش را باز کرد و در دل آسمان اوج گرفت .  شتابان از فراغ باغ گذشت و سایه وار در میان بیشه زار پر زد .
 دانشجو در همان جا که بلبل او را دیده بود و از کنارش رفته بود – روی چمن زار دراز کشیده بود و اشگ چشمانش هنوز نخشکیده بود .  بلبل بانگ زد :‌"‌شاد باش – شاد باش ! گل سرخ را خواهی یافت .  آن را در روشنائی مهتاب از نغمه و نوا میسازم و با خون دل خود بدان رنگ میدهم – اما در برابر آن تنها خواهشی از تو دارم و آن این است که عاشقی پاکباز باشی .  دانشجو از روی چمن فرا نگریست و گوش داد – اما از گفته های  بلبل هیچ  درنیافت . اما درخت  شاه بلوط  فهمید و اندوهگین شد  –  زیرا به بلبل کوچک که بر شاخه هایش آشیانه ساخته بود – مهر می‌ورزید .   درخت زمزمه کرد : واپسین سرودت را برای من بخوان . وقتی تو  بروی من سخت تنها خواهم ماند!! بدینسان بلبل برای درخت شاه بلوط  آواز خواند و صدایش  بسان غلغل ریزش آب از تنگ نقره بود.
هنگامی‌که ماه در آسمان درخشیدن گرفت – بلبل به سوی درخت گل سرخ پر کشید و نشست و سینه اش را بر خار فشرد .   سراسر شب خواند و خواند و سینه اش بر خار بود .  و خار هر لحظه بیشتر در سینه اش خلید و خونمایه هستی اش از او بیرون تراوید . نخست از پیدایش عشق در دل یک پسر و دختر خواند تا بر بلندترین شاخه درخت – گل سرخی دلفریب شکفت – هر نغمه ای که در پی نغمه ای بر می‌آمد – گلبرگی بر گلبرگ های دیگر می‌افزود .  گلبرگ نخست بی رنگ بود همچون مه ای شناور بر فراز رودخانه – همچون پای بامدادان بی رنگ .  اما درخت بر بلبل بانگ زد تا سینه اش را هر چه بیشتر بر خار بفشرد . درخت فریاد زد :‌ "‌بلبل کوچک ! بیشتر بفشار و گرنه پیش از آنکه گل سرخ را تمام کنی – روز در میرسد ".از این رو بلبل خود را بیشتر بر خار فشرد و آوازش پیوسته بلندتر شد – زیرا از پیدایش  اشتیاق در جان یک مرد و زن می‌خواند. بدین گونه بلبل خود را باز هم بیشتر بر خار فشرد و خار به قلب او رسید و دردی جانکاه بر جانش چنگ زد و در سراسر تنش دوید .  درد هر دم جانکاه تر می‌شد و آوازش هر چه عنان گسیخته تر – زیرا از عشقی  می‌سرود  که  با مرگ  کامل  می‌شو د –  عشقی  که  در گور هم نمی‌میرد !    صدای  بلبل  هر دم ناتوانتر  گردید  و بال های  کوچکش لرزیدن گرفت .    آوازش هر دم  ضعیفتر شد و ناگهان حس کرد چیزی سخت  راه گلویش را می‌بندد .    آنگاه  واپسین نوایش را از حنجره بر آورد .   ماه سپید آن را شنید و دمیدن سپیده  را از یاد برد و در آسمان درنگ ورزید  . گل سرخ آن را شنید و  سراپایش با شوق و شادی لرزید و گلبرگ هایش را  از خواب ناز برانگیخت .    درخت فریاد زد :‌ نگاه کن !  نگاه کن ! گل سرخ کامل شده !!  اما بلبل پاسخ نداد – چه مرده در میان سبزه های بلند افتاده بود و خاری در دل داشت.
باری  ظهر هنگام  دانشجو پنجره اتاقش را گشود و به بیرون نگاه کرد و  فریاد زد :‌ آه خدایا ! چه بخت بلندی  گل سرخی در اینجا شکفته است ! در تمام عمرم  گل سرخی  به این زیبائی ندیده ام . چه زیباست .   انگاه کلاهش  را بر سر نهاد و گل سرخ به دست به خانه استاد رفت .    دختر  استاد  در آستانه  در نشسته بود –   دانشجو   با صدای بلند گفت :   گفتی  اگر برایت گل سرخ  بیاورم  با من خواهی رقصید – اینهم  سرخ ترین  گل جهان ! امشب آنرا بر سینه ات – کنار قلب خو د بیاویز و هنگامی‌ که با  هم میرقصیم  به تو خواهم  گفت که چقدر دوستت دارم .     اما  دختر رو در هم کشید و پاسخ داد :   گمان  نمی‌کنم  به لباسهایم بیاید و از این گذشته پسر برادر پیشکار  برایم  چند  جواهر اصل  فرستاده و  پیداست که ارزش جواهر بسیار بیش از گل است .  دانشجو با خشم و برافروختگی گفت : باشد – اما به شرفم قسم که تو بسیار ناسپاسی و گل سرخ را به خیابان افکند و گل یکراست در میان لای و لجن افتاد و درشکه ای از روی آن گذشت !!‌!.
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط گل بانو نظرات () |

دو رفیق در راهی گذر میکردند تا اینکه به محله کثیف و بدنام شهر رسیدند . یکی از آنها اصرار زیادی داشت که شب در آن محل به عیش و عشرت بگذراند اما آن دیگری با وی مخالفت شدیدی داشته و از او درخواست میکند که از نیت خود دست بکشد .  اما متاسفانه نصایح او بر دوستش کارگر نشد و بناچار او را ترک گفته  و با خشم و رنجش فراوانی از عمل دوستش داشت از آنجا دور شد .

فکر عمل زشت رفیقش او را بدجوری آشفته خاطر کرده بود ، بنابراین  تصمیم گرفت که به معبدی رفته و بسبب اجتناب از گناهی که مرتکب نشده بود  تشکر کرده و کمی کتاب مقدس بخواند . اما وقتی به معبد داخل شد ، اصلا نتوانست از فکر رفیقش رها شود و دائم عمل درستی که خود انجام داده بود با کار زشت رفیقش مقایسه میکرد و او را در ذهنش مورد  شماتت قرار میداد

از طرفی آن رفیق خطاکار که بسمت یکی از آن اماکن پست گام بر میداشت ، عمل زشت خود را با تقوی و پرهیزکاری رفیقش مقایسه میکرد و بشدت در خود احساس حقارت میکرد

در همین اثنا زمین لرزه سختی بوقوع پیوست و همه چیز و همه کس را به کام زمین فرو برد

* * *

بلافاصله ماموران بهشت و جهنم مشغول کار خود شدند ،  چرا که  سرشان بسیار شلوغ بود . رفیق اول که در منطقه پست شهر جان داده بود توسط کارکنان بهشت از زیر آوار در آورده شد و با احترام خاصی به سمت بهشت هدایت شد . او ناگهان از دور دید که دوست پرهیزگارش در میان چنگال ماموران جهنم اسیر افتاده و کشان کشان به سمت جهنم برده میشود

لذا بلافاصله اعتراض کرد که : " بایستی اشتباهی رخ داده باشد . "  چرا که دوستش را لایق بهشت میدانست اما فرشته به او پاسخ داد که : " هیچ اشتباهی رخ نداده و ما فقط دستورات را اجرا میکنیم "

اما او همچنان بر سوال خود اصرا ر میکرد و از مامور بهشت میخواست که برایش ماجرا را توضیح دهد

مامور پاسخ داد : "  در لحظه وقوع زلزله هیچ گناهی از سوی تو رخ نداده بود اما فکر تو دائم پیش زهد و تقوی دوستت و معبدی که او در آن مشغول دعا بود ،  میچرخید  و اما  ذهن رفیقت با تحقیر تو و امثال تو ، مدام حول و حوش این فکر میچرخید که چگونه دیگران میتوانند براحتی گناه کنند و راه خطا بپیمایند "


تحقیر و خرد شماری دیگران و خود را برتر دانستن کلید دروازه جهنم برای دوستت شد "

 

**مرسی  یاور همیشه مؤمن :)

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط گل بانو نظرات () |

‫امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام
.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.
امیر برگشت و دید هیچکس نیست.
شاهزاده گفت:عاشق نیستی,
عاشق به غیر نظر نمی کند‬..
** مرسی سامی دخت جون

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط گل بانو نظرات () |

به علت کار و مشغله نتونستم مدتی که بنویسم...الانم که می خوام برم دو هفته مسافرت اگه شد از اونجا آپ می کنم.

نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط گل بانو نظرات () |


محکوم شده ام به تکه ای خاک
آسمان
چه ابری
چه آبی
چاره ای جز سبز شدن ندارم



مینو نصرت
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط گل بانو نظرات () |



عشق را نمی شناسیم
نه اینکه از لیلی بوئی نبرده ایم
مجنون را نیاموخته ایم
ای کاش میدانستم
خاتون اول
به جادوی کدام شوق
تنگ خویش را شکست

--

مینو نصرت

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط گل بانو نظرات () |

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد..
خدا گفت : نه !
رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،
خدا گفت : نه !.
شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی
بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .
از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که
سعادت را فراچنگ آوری .
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،
خدا گفت : نه !
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک
تر و نزدیک تر می کند .
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،.
خدا گفت : نه !
بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو
را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از
خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !
من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی
لذتی به کف آری .
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،
همان گونه که او مرا دوست دارد ،
و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط گل بانو نظرات () |

مادر من فقط یک چشم داشت (قشنگترین داستانی که تو زندگیم خوندم)


مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

 خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چfکنه ؟

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا  از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..
کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

 اون هیچ جوابی نداد....

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو
 دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

 سرش داد زدم  “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!”
 گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : “ اوه  خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار
دانش آموزان مدرسه  ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

همسایه ها گفتن که اون مرده

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور  اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از
دست دادی

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من  دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ توسط گل بانو نظرات () |

 

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

          هنگامی دستم را دراز کردم

                       که دستی نبود.

                             هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

                                         که مخاطبی نداشتم.

                                              و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

                                                              که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!

« دکتر علی شریعتی »

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط گل بانو نظرات () |

گل من پرپر نشوی
که بلبلی در باز شدن غنچه لبخند تو
زبان به سرود باز کرده است.
شمع من خاموش نگردی.
که چشمی در پرتو پیوند تو
به دیدن آمده است
ساقه گلبن بهار من نشکنی
که دلی در رویش امیدوار تو دل بسته است.
آفتاب من غروب نکنی
که شاخه آفتاب گردانی به جستجوی تو سر برداشته است.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط گل بانو نظرات () |

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی
بر سر شاخه سر سبز امید دل من...
که تو کی می خوانی؟...
در دل این تک درخت سکوت،
تک درخت خشک غرور،
آشیان بستی و آسمان بهت کویر خاموشم را
از شور و فریاد آواز های کودکانت،
چوجگان نو پر نو پروازت پر کردی

و سقف کوتاه این آسمان بیگانه با ما را
از بالای سرم برداشتی
و زمین تافته این کویر آتشناک را
با باران های سحر گاهی شستی
و خاک تیره اقلیم زندگانی را
با مخمل سبز سزی پوشاندی
و چه می توانم گفت که چه کردی؟
چه می توانی دانست که چه کردی؟
تو پرم کردی.
تو لبریزم کردی.
تو آبادم کردی.
تو آزادم کردی
و من پر شدم.
و من لبریز شدم.
و من آباد شدم.
و من آزاد شدم.
و که می داند که سرزمین بایر درون یک روح چیست؟.
و که می داند که کوره خالی و غبار گرفته قلب یک سینه چیست؟
و که می داند که شاهباز آسمانی پرواز
در بند گرفتار یک محزون تنها چیست؟..
و که می توند دانست.
که یک انسان چگونه پر می تواند شد؟

نوشته شده در یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ توسط گل بانو نظرات () |