گل بانو
 
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠ :: ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ :: نويسنده :

 

دلم را ورق می زنم

به دنبال نامی که گم شد

                                در اوراق زرد و پراکنده ء این کتاب قدیمی

به دنبال نامی که من ...                        

                             - من شعرهایم که من هست و من نیست -

به دنبال نامی که تو ...

                              - توی آشنا - ناشناس تمام غزلها -

به دنبال نامی که او ...

                                به دنبال اویی که کو ؟!

 

                                                                                      " قیصر امین پور "



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ :: ٩:٢۳ ‎ب.ظ :: نويسنده :
 
 
نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من

ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سینه نزدیک
به مـــن هر آنکـه نزدیک، ازو جــــــدا، جــــدا من

نه چشــــم دل به ســـــویی، نه باده در سبویی
که تــــر کـــــنم گـلـــــــویی، به یاد آشنــــــا من

ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــری
دلــــــم گرفته ای دوست، هـــــوای گریــه با من

نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من


موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ :: ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ :: نويسنده :

نور را پیمودیم، دشت طلا را در نوشتیم
افسانه را چیدیم، و پلا سیده فکندیم
کنار شن زار، آفتابی سایه بار، ما را نواخت ، درنگی کردیم
بر لب رود پهناور رمز، رویاها را سر بریدیم
ابری رسید، و ما دیده فرو بستیم
ظلمت شکافت، زهره راد یدیم، و به ستیغ برآمدیم
آذرخشی فرود آمد.  و ما را در نیایش فرو دید
لرزان، گریستیم . خندان، گریستیم
رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم
سیاهی رفت، سر به آبی آسمان سودیم، در خور آسمان ها شدیم
سایه را به دره رها کردیم . لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم
سکوت ما بهم پیوست، و ما ماشدیم
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید
آفتاب از چهره ما ترسید
دریافتیم، و خنده زدیم
نهفتیم و سوختیم
هر چه بهم تر، تنها تر
از ستیغ جدا شدیم
من به خاک آمدم، و بنده شدم
تو بالا رفتی و خدا شدی

                                                 "سهراب سپهری" 
                                              از مجموعه آوار آفتاب

 



موضوع مطلب : شعر

چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ :: ٢:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده :

 

شب با گلوی خونین

خوانده ست

دیر گاه.

دریا نشسته سرد.

یک شاخه

در سیاهی جنگل

به سوی نور

فریاد می کشد.

از احمد شاملو / از مجموعه شعر ” باغ آیینه”



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠ :: ٩:٥٢ ‎ق.ظ :: نويسنده :

 

صدای به هم خوردن استکان ها
صدای غم انگیز آوازه خوان ها
صدای سماور، هیاهوی غلیان
گره خورده با نغمه خسته جان

به روی سر برفی پیر عاشق
به جا مانده خاکستر کاروان ها
چه خاکستر پرغباری که هر دم
کشد پرده بر نام ها و نشان ها

رها کن صدا را، که اینک صدا را
صدا می زند آبی آسمان ها
بخوان پیر عاشق، بخوان "لاله ها" را
که از باغ جان آوری ارمغان ها
غمت عابر کوچه باغ دلم شد
بخوان عاشقانه، بخوان از همان ها...

"عمران صلاحی"



موضوع مطلب : شعر

جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ :: ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ :: نويسنده :

 

دور
از این هیاهو

دلم کویر می خواهد و

تنهایی و سکوت و

آغوش ِ سرد ِ شبیکه آتشم را فرونشاند.

نه دیوار،

نه در،

نه دستی که بیرونم کشد از دنیایم،

نه پایی که در نوردد مرزهایم،

نه قلبی که بشکند سکوتم،

نه ذهنی که سنگینم کند از حرف،

نه روحی که آویزانم شود.

من باشم و

 تنهایی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنش می کند

و آرامشی که قبل از  هیچ طوفانی نیست !



موضوع مطلب : شعر

دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ :: ٩:٤۸ ‎ق.ظ :: نويسنده :



...
مرغ دریا بادبان های بلندش را

در مسیر باد می افراشت !

سینه می سائید بر موج هوا،

آنگونه خوش، زیبا

که گفتی آسمان را آب می پنداشت !

 

فریدون مشیری



موضوع مطلب : شعر

جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠ :: ٩:٤٩ ‎ب.ظ :: نويسنده :

نمی‌توان به جایی گریخت،
حقیقت
زیر چتر عادت
پنهان است؛
حال که
نه فرار
دردی را دوا می‌کند
و نه قرار،
باید
بر مدار صبر
سماعی مردانه کرد

ناهید عباسی

 

منبع



موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ :: ٤:٥٥ ‎ب.ظ :: نويسنده :



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠ :: ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ :: نويسنده :

 

بیا امشب که بس تاریک وتنهایم.

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی،

که می ترسم ترا خورشید پندارند.                                           

و می ترسم همه از خواب برخیزند.

و می ترسم که چشم از خواب بردارند.

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را.

نمی خواهم بداند هیچ کس ما را.

و نیلوفر که سر بر مکشد از آب؛

پرستوها که با پرواز و با آواز،

و ماهیها که با آن رقص غوغایی؛

نمی خواهم بفهمانند بیدارند.

 شب افتاده است و من تنها و تاریکم.

و در ایوان و در تالاب من دیری است در خوابند،

پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی.

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ :: ۱:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده :

 

...مرا چه می شود ، چه می شود که گیج می رود سرم ؟

چنان که آب های تیره

    نیمه شب    

جزیرة بلور ماه را بغل کنند

بغل کنند و سوی یکدگر رها کنند و باز هم بغل کنند ،

گرفته بودَ مَت که پس نیفتی، از پسِ گرفتنم

تو داد می زدی : سرم چه گیج می رود!

کجاست حلقه های مهر، دور گردنم ، تنم؟

چه اشتیاق عاشقانه ای تو داشتی

  کنار چشم های ارغوان گرفته ای

چو انعکاس ترس سیب سرخ در نگاه دزد باغبان گرفته ای

سماع واژه های ما ، اگر تمام شد ، نترس

بیا بخواب در کنار من ، شبیه خواب فرش

و یا بلند شو ، بچرخ

بچرخ تا سرود ما رسد به بام عرش !

به برگریز برزخ خزان روزگار من ،

چنان بهشت من ، بهار من !

یگانه مظهر محبّت دیار من !

یگانه یار من !



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ :: ٩:٠٦ ‎ب.ظ :: نويسنده :

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی ؟!

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟




موضوع مطلب : متن

چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ :: ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ :: نويسنده :

آب تا لب هایم بالا آمده... آب بالا آمده .... من اما نمی میرم... من ماهی می شوم


موضوع مطلب : متن

شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ :: ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

خدایا ! دلم باز امشب گرفته

بیا تا کمی با تو صحبت کنم

بیا تا دل کوچکم را

خدایا فقط با تو قسمت کنم

خدایا ! بیا پشت آن پنجره

که وا می شود رو به سوی دلم

بیا،پرده ها را کناری بزن

که نورت بتابد به روی دلم

خدایا! کمک کن به من

نردبانی بسازم

و با آن بیایم به شهر فرشته

همان شهر دوری که بر سردر آن

کسی اسم رمز شما را نوشته

خدایا! کمک کن

که پروانه شعر من جان بگیرد

کمی هم به فکر دلم باش

مبادا بمیرد

خدایا! دلم را

که هر شب نفس می کشد در هوایت

اگرچه شکسته

شبی می فرستم برایت



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ :: ٩:۱۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ :: ٩:٢٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

1_هیچ گاه هیچ چیز را یقین مپندار.

2_زنهار مپندار که کوشش برای پوشاندن حقیقت کاری بجا است، زیرا بی تردید حقیقت از پرده بیرون خواهد افتاد.

3_هرگز در پی آن مباش که این اندیشه را که "بی تردید کامیاب خواهی شد" فرو خوابانی.

4_هر گاه با مانعی، حتی از جانب شوهر یا فرزندانت، روبرو شدی بکوش تا با دلیل، ونه با آمریت، بر آن پیروز شوی، زیرا پیروزی بر اساس آمریت خواب و خیال است و فریب.

5_برای آمریت دیگران حرمت قائل مباش، زیرا همیشه آمریتهای متضاد وجود دارند.

6_برای از بین بردن عقیده هایی که به نظرت مهلک می رسند به قدرت دست میاز، زیرا اگر چنین کسی آن عقیده ها تو را از میان خواهند برد.

7_از داشتن عقیده ای مخالف عقاید عموم بیمناک مباش، زیرا هر عقیده ای که امروز مورد قبول است زمانی مخالف عقیده عموم بوده است.

8_از مخالفت هوشیارانه بیشتر محظوظ شو تا از موافقت منفعلانه، زیرا اگر به هوشیاری چنانکه باید ارج بگذاری آن مخالفت به همداستانی عمیقتری خواهد انجامید تا این موافقت.

9_در حد وسواس جانبدار حقیقت باش، حتی اگر حقیقت مایه دردسر باشد، زیرا کوشش تو برای پوشاندن آن بیشتر موجب زحمت خواهد بود.

10_بر خوشبختی کسانی که در بهشت دیوانگان بسر می برند رشک مبر، زیرا که این زندگی را خوشبخت پنداشتن خود نشانه دیوانگی است.

 

منبع



موضوع مطلب : سخنان بزرگان

سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ :: ٤:۳۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب : شعر

شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ :: ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

می‌خواستم چشم‌های ترا ببوسم
تو نبودی، باران بود
:رو به آسمانِ بلندِ پُر گفت‌وگو گفتم
تو ندیدیش...!؟ -

و چیزی، صدایی...
صدایی شبیهِ صدای آدمی آمد،
گفت:نامش را بگو تا
جست‌وجو کنیم

نفهمیدم چه شد که باز
یکهو و بی‌هوا، هوای تو کردم
دیدم دارد ترانه‌ای به یادم می‌آید
گفتم: شوخی کردم به خدا
می‌خواستم صورتم از لمسِ لذیذِ باران
فقط خیسِ گریه شود
ورنه کدام چشم
کدام بوسه
کدام گفت‌وگو ...!؟
من هرگز هیچ میلی
به پنهان کردنِ کلماتِ بی‌رویا نداشته‌ام

سید علی صالحی


موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ :: ۱:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود

ماهیان می گفتند:
هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب, لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید, آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها ,حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم...



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ :: ٩:۱٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

وسعت ِ کدامین دریا
در قلب ِ
پر طنین ِ تو نشست
که این سان
آبی ِ آوازهایت
...زلالی رودبارها را
به زمرمه درمی آورد
و نگاهت
فواره ی اشک هایم را
تا وسعت بی کرانه ی آسمان
پرواز می آموزد.
آه ،
هنگامی که دریای بی کرانه ی سینه ات
فریاد خفته ی
صدف ِ بسته ی دلم را
به غوغا وا می دارد
آسمان چشمهایم دلتنگی هایش را
چه سرخ
می بارد...

باور کن
هنوز با اشاره ی توست
که درون سینه ام
توفان رخصت می یابد
تا دریای خاموش ِ
درونم را به خروش درآورد



موضوع مطلب : شعر

 
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed