گل بانو
 
سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

قلکت را آنقدر
باید از عاطفه لبریز کنی
که اگر یک روز
از دستت
افتاد و شکست
همه جا عطر گل یاس پراکنده شود...



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

...تنها اگر بمانی با من
آری بیا ای دوست
و از تمام این شب یلدایی
با من طلوع کن
ای بی تو من وزیده خزانی به خون برگ
ای بی من همیشه ی یلدایی
با من
طلوع کن
آنجا
با من تویی
چکاوک بیداری
بی هیچ سوگواری
که عطر انتحار تو را می‌رهاند از خویش
هنگامه شکفتن...

 

 

م.آزاد



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ :: ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

ای کاش...
ای کاش آدمی ‌وطنش را
مثل بنفشه‌ها
(در جعبه‌های خاک)
یک روز می‌توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
              در روشنای باران، در آفتاب پاک!



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

بلبل بانگ برداشت :‌ " مرگ بهای گزافی یرای یک شاخه گل سرخ است و زندگی برای همه عزیز است . نشستن در جنگل سرسبز و خورشید را در ارابه...

 

دانشجوی جوان فریاد زد : " او گفت اگر برایش گل سرخ ببرم – با من میرقصد – اما در سراسر باغ ام  گل سرخی نیست "‌.
بلبل از آشیانه اش در درخت شاه بلوط صدای او را شنید و از لابلای برگ ها فرو نگریست و در شگفت شد.
دانشجو فریاد زد : " در سرتا سر باغ من گل سرخی نیست ! دریغ که خوشبختی به چه چیزهای کوچکی بسته است !  آنچه خردمندان نوشته اند مو به مو خوانده ام و بر تمام رمزهای حکمت دست یافته ام – و با این همه تنها نیاز به یک گل سرخ زندگیم را به شوربختی میبرد ." و چشمان زیبایش پر از اشک شد .
دانشجوی جوان زیر لب زمزمه کرد :  " فردا شب شاهزاده مجلس رقصی دارد  و یار من در میان آن جمع است.  اگر   برایش  گل  سرخ  ببرم – تا سپیده دم با من میرقصد
 اگر برایش گل سرخ ببرم او را در آغوش خواهم گرفت و  او سر بر شانه ام  خواهد نهاد و دستش  در دستانم گره خواهد خورد .
 اما دریغ که در باغ من گل سرخ به هم نمیرسد !
پس ناگزیر تنها خواهم نشست و او از کنارم خواهد گذشت –به من اعتنا نخواهد کرد و قلبم خواهد شکست.
بلبل گفت :‌  "‌به راستی عاشقی پاکباز است . او گرفتار همان دردی است  که من به نغمه میخوانم – آنچه مایه شادمان من است – رنجورش میدارد !  راستی که عشق چه شگفت انگیز است .
مارمولک سبز کوچکی که با دم علم کرده از کنارش میگذشت پرسید :‌ "‌چرا گریه میکند ؟"
پروانه ای که سراسیمه در پی پرتو از آفتاب پر می‌زد گفت :‌"‌به راستی – چرا ؟"
گل مرواریدی با صدای نرم و نازک در گوش همسایه اش نجوا کرد: "‌به راستی – چرا ؟"                      
بلبل گفت:‌" به خاطر یک گل سرخ میگرید ".
آنها فریاد زدند :‌ "‌برای یک گل سرخ ؟ آه چه مسخره است ! " و مارمولک که  از شمار عیبجویان بود  –  غش غش خندید .
 اما  بلبل  راز پنهان  غم  دانشجو را دریافت و خاموش بر درخت  شاه بلوط  نشست و به رمز و راز  عشق اندیشید.  ناگاه بالهای  قهوه ای رنگش را برای پرواز گشود و در دل آسمان اوج گرفت .  چون سایه از میان بیشه گذشت و سایه وار پهنای باغ را پیمود.
 در میان چمنزار درخت گل سرخ زیبائی ایستاده بود و بلبل همین که آن را دید – راست به سویش پر کشید و فریاد زد :‌ "‌یک گل سرخ به من بده من نیز  برایت آواز میخوانم ." اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد : "  گل های من سفید است  –  سفید تر از برف کوهسار – اما پیش برادرم برو که در پای ساعت قدیمی‌روئیده است و شاید آنچه را که میخواهی به تو بدهد ." 
از  این رو بلبل به سوی درخت گلی که در پای ساعت آفتابی قدیمی‌روئیده بود – پر کشید .  فریاد زد :‌یک گل سرخ به من بده و من شیرین ترین آوازم را برایت میخوانم .  اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد : گل های من زرد است –  به زردی گیسوان پری دریائی که بر تخت عنبرین مینشیند . اما پیش برادرم برو که زیر پنجره دانشجو روئیده است – او شاید آنچه را که میخواهی به تو بدهد .
از این رو بلبل به سوی درخت گلی که زیر پنجره دانشجو روئیده بود – پر کشید .  فریاد زد  " گل سرخی به من بده  و من شیرین ترین آوازم را برای تو میخوانم " . اما درخت گل سرش را بالا برد و  پاسخ داد " گل های من سرخ است – به سرخی پای کبوتران و سرخ تر از خوشه های بزرگ مرجان که در غارهای دریای پیوسته در پیچ و تاب است .   اما زمستان رگهایم را از سرما فسرده  –  یخبندان جوانه هایم  را  خشکانده  و طوفان شاخه هایم را شکسته است و امسال گل سرخی نخواهم داشت "‌. 
بلبل فریاد زد :‌"‌تنها یک گل سرخ میخواهم – تنها یک گل سرخ ! آیا راهی وجود ندارد که بتوانم گل سرخی پیدا کنم؟".درخت پاسخ داد :‌" تنها یک راه وجود دارد – اما چنان وحشت آور است که یارای گفتنش را ندارم ".
بلبل گفت :   " بگو – نمی‌ترسم ".درخت گفت :  اگر گل سرخ میخواهی – باید آن را در مهتاب  از نغمه و نوا بسازی   و  با  خون دل  خویش  بدان رنگ دهی . باید  سینه ات  را بر خار بفشاری و برایم بخوانی .  سراسر  شب  باید برایم  بخوانی  و خار در قلبت بخلد  و خونمایه زندگی ات در رگ هایم روان شود و خون من گردد ".
بلبل بانگ برداشت :‌ " مرگ بهای  گزافی  یرای یک شاخه گل سرخ است  و زندگی برای همه عزیز است . نشستن  در جنگل  سرسبز و خورشید را در ارابه طلاییش  و ماه  را در ارابه مرواریدش  نگریستن بسیار دلنواز است. اما باز عشق از زندگی برتر است  –  و قلب پرنده  در برابر قلب انسان چه وزنی دارد ؟‌"
پس بالهای قهوه ای رنگش را باز کرد و در دل آسمان اوج گرفت .  شتابان از فراغ باغ گذشت و سایه وار در میان بیشه زار پر زد .
 دانشجو در همان جا که بلبل او را دیده بود و از کنارش رفته بود – روی چمن زار دراز کشیده بود و اشگ چشمانش هنوز نخشکیده بود .  بلبل بانگ زد :‌"‌شاد باش – شاد باش ! گل سرخ را خواهی یافت .  آن را در روشنائی مهتاب از نغمه و نوا میسازم و با خون دل خود بدان رنگ میدهم – اما در برابر آن تنها خواهشی از تو دارم و آن این است که عاشقی پاکباز باشی .  دانشجو از روی چمن فرا نگریست و گوش داد – اما از گفته های  بلبل هیچ  درنیافت . اما درخت  شاه بلوط  فهمید و اندوهگین شد  –  زیرا به بلبل کوچک که بر شاخه هایش آشیانه ساخته بود – مهر می‌ورزید .   درخت زمزمه کرد : واپسین سرودت را برای من بخوان . وقتی تو  بروی من سخت تنها خواهم ماند!! بدینسان بلبل برای درخت شاه بلوط  آواز خواند و صدایش  بسان غلغل ریزش آب از تنگ نقره بود.
هنگامی‌که ماه در آسمان درخشیدن گرفت – بلبل به سوی درخت گل سرخ پر کشید و نشست و سینه اش را بر خار فشرد .   سراسر شب خواند و خواند و سینه اش بر خار بود .  و خار هر لحظه بیشتر در سینه اش خلید و خونمایه هستی اش از او بیرون تراوید . نخست از پیدایش عشق در دل یک پسر و دختر خواند تا بر بلندترین شاخه درخت – گل سرخی دلفریب شکفت – هر نغمه ای که در پی نغمه ای بر می‌آمد – گلبرگی بر گلبرگ های دیگر می‌افزود .  گلبرگ نخست بی رنگ بود همچون مه ای شناور بر فراز رودخانه – همچون پای بامدادان بی رنگ .  اما درخت بر بلبل بانگ زد تا سینه اش را هر چه بیشتر بر خار بفشرد . درخت فریاد زد :‌ "‌بلبل کوچک ! بیشتر بفشار و گرنه پیش از آنکه گل سرخ را تمام کنی – روز در میرسد ".از این رو بلبل خود را بیشتر بر خار فشرد و آوازش پیوسته بلندتر شد – زیرا از پیدایش  اشتیاق در جان یک مرد و زن می‌خواند. بدین گونه بلبل خود را باز هم بیشتر بر خار فشرد و خار به قلب او رسید و دردی جانکاه بر جانش چنگ زد و در سراسر تنش دوید .  درد هر دم جانکاه تر می‌شد و آوازش هر چه عنان گسیخته تر – زیرا از عشقی  می‌سرود  که  با مرگ  کامل  می‌شو د –  عشقی  که  در گور هم نمی‌میرد !    صدای  بلبل  هر دم ناتوانتر  گردید  و بال های  کوچکش لرزیدن گرفت .    آوازش هر دم  ضعیفتر شد و ناگهان حس کرد چیزی سخت  راه گلویش را می‌بندد .    آنگاه  واپسین نوایش را از حنجره بر آورد .   ماه سپید آن را شنید و دمیدن سپیده  را از یاد برد و در آسمان درنگ ورزید  . گل سرخ آن را شنید و  سراپایش با شوق و شادی لرزید و گلبرگ هایش را  از خواب ناز برانگیخت .    درخت فریاد زد :‌ نگاه کن !  نگاه کن ! گل سرخ کامل شده !!  اما بلبل پاسخ نداد – چه مرده در میان سبزه های بلند افتاده بود و خاری در دل داشت.
باری  ظهر هنگام  دانشجو پنجره اتاقش را گشود و به بیرون نگاه کرد و  فریاد زد :‌ آه خدایا ! چه بخت بلندی  گل سرخی در اینجا شکفته است ! در تمام عمرم  گل سرخی  به این زیبائی ندیده ام . چه زیباست .   انگاه کلاهش  را بر سر نهاد و گل سرخ به دست به خانه استاد رفت .    دختر  استاد  در آستانه  در نشسته بود –   دانشجو   با صدای بلند گفت :   گفتی  اگر برایت گل سرخ  بیاورم  با من خواهی رقصید – اینهم  سرخ ترین  گل جهان ! امشب آنرا بر سینه ات – کنار قلب خو د بیاویز و هنگامی‌ که با  هم میرقصیم  به تو خواهم  گفت که چقدر دوستت دارم .     اما  دختر رو در هم کشید و پاسخ داد :   گمان  نمی‌کنم  به لباسهایم بیاید و از این گذشته پسر برادر پیشکار  برایم  چند  جواهر اصل  فرستاده و  پیداست که ارزش جواهر بسیار بیش از گل است .  دانشجو با خشم و برافروختگی گفت : باشد – اما به شرفم قسم که تو بسیار ناسپاسی و گل سرخ را به خیابان افکند و گل یکراست در میان لای و لجن افتاد و درشکه ای از روی آن گذشت !!‌!.


موضوع مطلب :

دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ :: ٩:٠٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

دو رفیق در راهی گذر میکردند تا اینکه به محله کثیف و بدنام شهر رسیدند . یکی از آنها اصرار زیادی داشت که شب در آن محل به عیش و عشرت بگذراند اما آن دیگری با وی مخالفت شدیدی داشته و از او درخواست میکند که از نیت خود دست بکشد .  اما متاسفانه نصایح او بر دوستش کارگر نشد و بناچار او را ترک گفته  و با خشم و رنجش فراوانی از عمل دوستش داشت از آنجا دور شد .

فکر عمل زشت رفیقش او را بدجوری آشفته خاطر کرده بود ، بنابراین  تصمیم گرفت که به معبدی رفته و بسبب اجتناب از گناهی که مرتکب نشده بود  تشکر کرده و کمی کتاب مقدس بخواند . اما وقتی به معبد داخل شد ، اصلا نتوانست از فکر رفیقش رها شود و دائم عمل درستی که خود انجام داده بود با کار زشت رفیقش مقایسه میکرد و او را در ذهنش مورد  شماتت قرار میداد

از طرفی آن رفیق خطاکار که بسمت یکی از آن اماکن پست گام بر میداشت ، عمل زشت خود را با تقوی و پرهیزکاری رفیقش مقایسه میکرد و بشدت در خود احساس حقارت میکرد

در همین اثنا زمین لرزه سختی بوقوع پیوست و همه چیز و همه کس را به کام زمین فرو برد

* * *

بلافاصله ماموران بهشت و جهنم مشغول کار خود شدند ،  چرا که  سرشان بسیار شلوغ بود . رفیق اول که در منطقه پست شهر جان داده بود توسط کارکنان بهشت از زیر آوار در آورده شد و با احترام خاصی به سمت بهشت هدایت شد . او ناگهان از دور دید که دوست پرهیزگارش در میان چنگال ماموران جهنم اسیر افتاده و کشان کشان به سمت جهنم برده میشود

لذا بلافاصله اعتراض کرد که : " بایستی اشتباهی رخ داده باشد . "  چرا که دوستش را لایق بهشت میدانست اما فرشته به او پاسخ داد که : " هیچ اشتباهی رخ نداده و ما فقط دستورات را اجرا میکنیم "

اما او همچنان بر سوال خود اصرا ر میکرد و از مامور بهشت میخواست که برایش ماجرا را توضیح دهد

مامور پاسخ داد : "  در لحظه وقوع زلزله هیچ گناهی از سوی تو رخ نداده بود اما فکر تو دائم پیش زهد و تقوی دوستت و معبدی که او در آن مشغول دعا بود ،  میچرخید  و اما  ذهن رفیقت با تحقیر تو و امثال تو ، مدام حول و حوش این فکر میچرخید که چگونه دیگران میتوانند براحتی گناه کنند و راه خطا بپیمایند "


تحقیر و خرد شماری دیگران و خود را برتر دانستن کلید دروازه جهنم برای دوستت شد "

 

**مرسی  یاور همیشه مؤمن :)



موضوع مطلب : داستان

دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ :: ۸:٥٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

‫امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام
.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.
امیر برگشت و دید هیچکس نیست.
شاهزاده گفت:عاشق نیستی,
عاشق به غیر نظر نمی کند‬..
** مرسی سامی دخت جون



موضوع مطلب : داستان

 
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed