موضوع مطلب :

گل بانو
 
شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ :: ۱:٢۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،
اما آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ که به دریا می رود،
دامان خدا را می جوید .
خورشید هنوز طلوع میکند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آویخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می کشد :
امواج دریا، آواز می خوانند،
بر میخیزند و خود را در آغوش ساحل گم میکنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می کنند و می روند .
نیستی نیست .
هستی هست .
پایان نیست.
راه هست.
تولد هر کودک، نشان آن است که :
خدا هنوز از انسان ناامید نشده است .



موضوع مطلب : شعر

شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ :: ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو


 
من زمین و آسمان را کهکشان را دوست دارم

  

من پل رنگین کمان را آفتاب مهربان را دوست دارم

 

 ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران

 

من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم

    

عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را

 

من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم

 

دوستی های نهان را خنده های ناگهان را

 

بوسه های صادق و سرشارمان را

 

من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم

     

مادران را قلبهای پاکشان را

    

 اشکهای نابشان را 

 

دستهای گرمشان را
 

حرفهای از صمیم قلبشان را

 

شوروشوق چشمشان را

 

من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم
 
 
من دروغ بچگان را

 

شیطنتهای همیشه بکرشان را

 

رازشان را 

   

پاکی احساسشان را

  

خنده های شادشان را

 

 بادبادکهای قشنگ و نازشان را

 

دستهای کوچک وپربارشان را

   

هر نگاه خالی از نیرنگشان را

   

اعتماد خالی از تردیدشان را

 

من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم

  

من تمام لحظه های زیستن را دوست دارم



موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ :: ٩:۳٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

پنداشتم، سفرم پایان گرفته است،

به‌غایتِ مرزهای توانایی‌ام رسیده‌ام.

سد کرده است راه مرا،

دیواری از صخره‌های سخت.

تاب و توان خود از دست داده‌ام

و زمان، زمانِ فرورفتن

در سکوتِ شب است.

 

اما ببین، چه بی‌انتهاست خواهش تو در درون من.

و اگر واژه‌های کهنه بمیرند در تنم،

آهنگ‌های تازه بجوشند از دلم؛

و آنجا که امتدادِ راه‌ِ رفته،

گُم شود از دیدگان من،

باری چه باک، رخ می‌نماید،

گسترده و شگرف، افق تازه‌ای در برابرم

 

 

تاگور



موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ :: ٩:٢٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.

اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدمبه عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.بیاموزند ثروتمند کسی نیست مه بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه.

 

تاگور



موضوع مطلب : سخنان بزرگان

یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ :: ٩:۱٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



دندان بر جگر بگذار...!
اگرچه کوهستان‌ها را صخره به صخره
با خون شکوفه شسته‌اند،
اما رنگین‌کمان‌های بسیاری
بر پیچ‌وتاب رود بزرگ
پل خواهند زد.
حوصله کن مجروح من
مجروح خارزار بی‌چلچله!
این‌طور هم نمی‌ماند
که علف در دهان داس بمیرد و
باد برای خودش
هی به هوچی و هلهله.
من به تو قول می‌دهم
بهارزایی هزار خرداد خوش‌خبر
از جان‌پناه امید و ستاره درپی است.
دندان بر جگر بگذار آهو...
آهوی پا به‌زای [...]
صیاد سایه گریز نیز نمی‌داند
سرانجام در برکه‌ی تاریک
به تنهایی خود شلیک خواهد کرد،
اما تو باز
برای نجات همان سنگ‌انداز،
هم با چراغ ماه و مرهم شفا
بازخواهی گشت.
بازگرد.
دارد دیر می‌شود

سیدعلی صالحی


موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

با خود پیمان ببندید آنقدر قوی شوید که هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیز آرامش ذهنیتان را به هم نریزد.
با خود پیمان ببندید  در هر گفتگویی کلامی از سلامتی شادی و ثروت را بر زبان جاری سازید.
باخود پیمان ببندید، همواره تواناییهای دوستانتان را به آنها یادآور شوید (حس خوب مفید بودن را برای دوستانتان بوجود آورید.)
با خود پیمان ببندید، نیمه روشن هر چیزی را بنگرید، آنگاه تاریکی کنار رفته و روئیاهایتان تحقق می‌یابد.
با خود پیمان ببندید، به بهترین فکر کنید، برای بهترین کار کنید و فقط بهترین را بخواهید.
با خود پیمان ببندید، مشتاق موفقیت دیگران باشید، آنچنان که گویی آن موفقیت از آن شماست.
با خود پیمان ببندید، اشتباهات گذشته را فراموش کنید و به سوی دست‌یافته‌های بزرگتر در آینده حرکت کنید.
با خود پیمان ببندید، به تمام موجودات زنده با لبخند نگاه کنید.
با خود پیمان ببندید، آنقدر برای رشد و تعالی خود زمان صرف کنید، تا دیگر زمانی برای انتقاد کردن از دیگران نداشته باشید.
با خود پیمان ببندید، برای ناراحتی صبور، برای ترس قوی و در برابر خشم متین باشید.
با خود پیمان ببندید که بهترین باشید و به دنیا بگویید که بهترین هستید.
تا زمانی که اعمالت بهترین بودن تو را حفظ می کند  تمام کائنات گویی که در دستان توست.
 

   
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed