گل بانو
 
چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

روزی تابستانی

         نگاهی آشنا

                 ثانیه های لغزان

                       فنجان خالی قهوه

                           و لحظه خداحافظی

                                 این همه فاصله و من شکوه نمی کنم

                                                چون تو از این دنیای کوچک من

                                                               هیچگاه کوچ نمی کنی.....

 



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

If I Can Stop

IF I can stop one heart from breaking,
I shall not live in vain;
If I can ease one life the aching,
Or cool one pain,
Or help one fainting robin
Unto his nest again,
I shall not live in vain.



- Emily Dickinson



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ :: ٩:۱٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد


در این بن بست کج و پیچ و سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند


به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی است نازنین


آن که بر در می کوبد شبا هنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود

روزگار غریبی است نازنین

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی است نازنین


ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۳:۳۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،

می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

جرم این است !

جرم این است




موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۳:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر بیــن

آنجا بیا ما را ببین کان جــــا سبکبـــار آمـــــدم



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۳:۱٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

جایی که دوست داشتم الان باشم!



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱:٥٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو


از زندگی دو برادر برزیلی روی دیوار

 

 

این دو برادر برزیلی ساکن ریودوژانیرو در برزیل هستند و 14 ساعت از شبانه روز را روی همین دیوار اسراحت می کنند!

 



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۸:٠٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

ای یار ما دلـــدار ما ای عالــم اســـرار مــــا

ای یوسف دیـــدار مـــا ای رونق بــازار مـــا

نک بر دم امسال ما خوش عاشق آمــد پار ما

ما مفلسانیم و تویی صـد گنج و صد دینار مــا

ما کاهلانیم و تویی صد حج و صد بیکــار ما

ما خفتگانیم و تویی صد دولت بیدار مـــــــــا

ما خستگانیم و تویی صد مــرهم بیمـــار مـــا

ما بس خرابیم و تویی هــم از کرم معمار مـا

من دوش گفتـــم عشق را ای خسرو عیار مـا

سر درمکش منکر مشو تو برده ای دستار ما

واپس حوابم داد او نی او توست این کار مــا

چون هرچ گویی وادهد همچون صداکهسارما

من گفتمش خود ما کهیم و این صدا گفتار مــا

زیرا که که را اختیاری نبود ای مختار مـــــا



موضوع مطلب :

یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

HTML clipboard

با این  حال بدم بالاخره فصل 2 سریال تودورز رو تموم کردم به فصل نهایی که 8 قسمتست رسیدم. من عاشق سریالهای انگلیسی هستم چون معتقدم هیچ کس مثل انگلیسی ها هنرپیشگی بلد نیست . خیلی دردناک بود داستان.البته کسایی که فیلم دختر دیگر بولین و یا مردی برای تمام فصول یادشونه این همون داستان ولی به تفصیل هست.که البته فیلم اول کمی از وافعیت دور بوده .فیلم بااین افتتاحیه  شروع می شه:

"You think you know a story but you only know how it ends. To get to the heart of a story you have to go back to the beginning."

یعنی فکر می کنید که این داستان رو می دونید ولی در حقیقت تنها می دونید چطور به پایان می رسه . برای دونستن اصل ماجرا باید برگردیم به آغاز داستان

و داستان بر می گرده به زندگی هنری هشتم ، پادشاه خودخواه و هوس بازی که 6 بار ازدواج کرد و 2 تا از زنهاش رو هم اعدام کرد. اول ماجرا در فصل به زمانی بر می گرده که هنری شدیداً می خواد که ولیعهد داشته باشه. همسرش کاترین خیلی مورد علاقه شاه نیست چون قبلتر از این  شاهزاده هنری در ۱۲ سالگی مجبور شد به دنبال مرگ برادرش، آرتور، با کاترین همسرش ازدواج کند. این ازدواج تا به بلوغ رسیدن هنری به تعویق افتاد و پس از تاج‌گذاری هنری هشتم در ۱۵۰۹ کاترین به همسری وی درآمد. او نزد مردم انگلستان بسیار محبوب بود و هم بعنوان نایب السلطنه فرمانروای می‌کرد. ولی شاه تمام مدت به او خیانت می کرد تا اینکه به آن بولین که یکی از زنهای دربار بود دل می بنده..آن خیلی سر سخت بوده و بر خلاف اکثر زنهای دربار سهل الوصول برای شاه نبود برای همین وسواس خاصی شاه به او و عشقش به او پیدا می کنه..ولی شرط رسیدن به آن ازدواج و طلاق کاترین ملکه است که البته شاه انجام می ده..... پاپ وقت، کلمنت هفتم، با طلاق کاترین و ازدواج مجدد هنری موافقت نکرد و هنری که چنین دید در سال ۱۵۳۴ در پارلمان انگلستان خود را رئیس کل کلیسای این کشور اعلام داشت و پاپ را از این سمت در قلمرو انگلستان خلع کرد و نمایندگان پارلمان بر این تصمیم صحه گذاردند و از همان زمان کلیسای انگلستان از دستگاه پاپ جدا شده و دارای سراسقف (اسقف کانتربوری) از آن خود گردیده و طلاق و ازدواج مجدد آزاد شده‌است.داستان خیلی پیچ و خم داره ...و جالبه..آخرش هم که آن رو اعدام می کنند و دخترش الیزابت رو تبعید که در نهایت هم الیزابت ملکه می شه و دوران طلایی انگلیس به دوران او گفته می شه. این داستان خیلی قشنگ قانون کارمارو ثابت می کنه چون هر بی  گناهی که کشته می شه خونش دیگران رو می گیره...هنری رو جاناتان ریس مایر بازی می کنه که البته جدا خوب بازی کرده..قیافش خیلی جذاب تر از هنری واقعیه...و ناتالی دورمر در نقش آن ...که اون هم خیلی عالی بازی کرده.کلا سریال خوبی بود و همه خوب بازی کرده بودند جداً ! یکم طولانی بود ولی جالب. و بالای 16 ساله در ضمن!چندتا عکس گذاشتم ازش.

 



موضوع مطلب : تودورز / هنری هشتم / آن بولین

شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸ :: ۳:٠٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو


ای عشق که دستان خداییت
بر خواهش‌های من لگام زده،‌
و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده،‌
مگذار توان و استقامتم
از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد
که خویشتن ناتوانم را وسوسه می‌کند.
بگذار گرسنه‌ی گرسنه بمانم،‌
بگذار از تشنگی بسوزم،‌
بگذار بمیرم و هلاک شوم،‌
پیش از آنکه دستی برآورم
و از پیاله‌ای بنوشم که تو آن را پر نکرده‌ای،‌
یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نساخته‌ای.



موضوع مطلب :

شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

HTML clipboardدر زانگارو تقویمها و ساعتها رو به عقب نمره گذاری شده اند . در زانگارو پس از تغییر رژیم ، استادان دانشگاه راننده تاکسی می شوند ، رانندگان تاکسی بلورسازند ، بلورسازها دادستانند ، دادستانها ، تنباکوکارند ، تنباکوکارها پلیس اند ، پلیس ها ماست بندند ، ماست بندها سرمهندس ِ کارخانه اند ، مهندسین کله پزند ، کله پزها روسای آموزش عالی اند ، روسای آموزش عالی قالپاق دزدند ، قالپاق دزدها حصیر بافند ، حصیربافها مبلغ مذهبی اند ، مبلغین مذهبی راننده بولدوزرند ، رانندگان بولدوزر لپه فروشند ، لپه فروشها سناتورند ، سناتورها دندانسازند ، دندانسازها نوحه خوانند ، نوحه خوانها مامور توزیع آناناسند ، مامورین توزیع آناناس صحافند ، صحافان خلبان ِ هلیکوپترند و خلبانان مرده شورند چون مرده شورها به کشور مجاور فرار کرده اند . بچه ها از گور متولد می شوند ، نوزادان اول ریش و پشم دارند ، بعد کم کم ضدِ رشد می کنند و پا به سنین دیگر زندگی می گذارند . جوانان پس از دوران شباب و قدرت و تحرک ، به تدریج راه رفتن و ایستادن یادشان می رود و پَست می شوند و چهار دست و پا گوگله می کنند و در آخر عمر بر می گردند به زهدان مادرشان که از فاضلابهای رودخانه ی تِیمز سیراب می شود

اسماعیل فصیح



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸ :: ٩:۱٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
برما گذشت نیک و بد اما تو روزگار فکری بحال خویش کن این روزگار نیست ……

موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸ :: ۸:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:

اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.
اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸ :: ٤:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
HTML clipboard

AT 5 MINUTES AND 6 SECONDS AFTER 4 A.M.,  ON THE 7TH OF AUGUST, THIS YEAR, THE TIME  AND DATE WILL BE:  04:05:06 07-08-09

THIS WILL NOT HAPPEN AGAIN UNTIL THE YEAR 3009!!!



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸ :: ۱:٤٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

گریه می کنم

باز این اخبار لعنتی و باز مرگ و کشتار

گریه می کنم نه بخاطر تویی که از این دنیا و شر و شورش کنده شده ای

نه!

گریه می کنم برای آنکه بعد از این حوادث باید شاهد مرگ روحمان باشیم

تو که رفته ای

برای آنان که مانده اند و اندک اندک می میرند گریه می کنم...برای بدبختی انسانیت..برای مرگ تدریجی ارزش ...

دو دست خود را محکم بر روی دهان می فشارم

مبادا صدایی ، آهی یا ناله ای در آید... مرا به اتهام انسان بودنم به حبس ابد در  این

فروخفتگی خشم محکوم کنند...

 



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸ :: ۱:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

چرا عزاداری عمومی نشد؟ اینهمه آدم مردند یعنی کمتر از شربینی بودند؟ چرا اینهمه پوشش خبری پایین بود...البته انتظاری هم نمی ره...دلم گرفت از این همه ....



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸ :: ٤:۱٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

 به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . .. .، 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸ :: ٤:۱٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

  شک مکن به کسی که

                     می گوید :

                                « می هراسم »

                    بیم از آن کس داشته باش

                   که می گوید :

-         به هیچ چیز هیچ شکی نیست .




موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸ :: ۳:٤٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

بی توپولف بشیم ایشالله..از این روسها که خیری بر نمیاد..آینم از هواپیماشون که اینهمه آدم در عرض چند ثانیه از دست رفتن...تسلیت به همه کسانی که عزیزشونو از دست دادن...

همه سرنشینان پرواز 7908 کاسپین جان باختند

رئیس ستاد هدایت عملیات بحران وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی گفت: همه سرنشینان پرواز شماره 7908 هواپیمایی کاسپین که امروز در منطقه قزوین سقوط کرد، جان باختند.

محمد رضا منتظر خراسان افزود: این هواپیما که از نوع توپولوف و از تهران عازم ایروان بود، 153 مسافر و 15 خدمه داشت.

وی افزود: هم اکنون چند دستگاه آمبولانس از مرکز فوریت های پزشکی استان قزوین در منطقه حادثه حضور دارد.

رئیس ستاد هدایت عملیات بحران وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی تصریح کرد: بنا بر گزارش های رسیده هواپیما در زمین کشاورزی سقوط کرده و چون در این منطقه کسی حضور نداشته در روی زمین به کسی آسیب نرسیده است.

جان باختن اعضای تیم ملی جودو نوجوانان در سانحه هوایی

همه اعضای تیم ملی جودو نوجوانان کشورمان امروز در سانحه سقوط هواپیمای مسافربری در حومه قزوین جان باختند.

میری مسئول روابط عمومی فدراسیون جودو در مصاحبه با خبرنگار واحد مرکزی خبر گفت: وحید ابراهیمی (51- کیلوگرم)، ایمان زینی وند (55- کیلوگرم)، حسین بناء (‌60- کیلوگرم)، سعید رسولی (66- کیلوگرم)، مصطفی صباغی (73- کیلوگرم) ، یحیی باقرپور(81- کیلوگرم) ، مصیب عزیزالهی (90- کیلوگرم) و علیرضا لشکری (90+ کیلوگرم) به همراه علی بهرامی به عنوان سرمربی ، علی محدث مربی و علی امیری نماینده سازمان تربیت بدنی در این سانحه جان باختند.

وی افزود: اعضای تیم ملی جودو نوجوانان برای حضور در اردوی تدارکاتی پیش از حضور در مسابقات جهانی مجارستان ، عازم ارمنستان بودند.



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

داستایوفسکی: در زندان بود که فهمیدم ارزش خلوت آدمی بیش از آزادی اوست



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸ :: ۸:٠۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

colors of my soul............

 



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

امروز وقت سر خاروندن ندارم یه عالمه کار ریخته رو سرم..فعلا این عکس رو داشته باشید تا بعد.

 



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸ :: ۳:۳۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

با اینهمه کاری که امروز داشتم الان این شکلیم!!



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸ :: ۳:۱۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند

گرفته کوله بار زاد ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پرگوی و گه خاموش

راه خود را میکنیم آغاز : سه ره پیداست

که بر هر یک نوشته به سنگ اندر

حدیثی کش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ آبادی

دو دیگر راه نیمش ننگ نیمش نام اگر سر برکنی غوغا

و گر دم در کشی آرام

سه دیگر راه بی برگشت بی فرجام

بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم . . .

(مهدی اخوان ثالث )



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸ :: ۳:٠٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

اگر روزی دشمنی پیدا کردی بدان در رسیدن به هدف موفق بودی .

 اگر روزی تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند .

 اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست .
اگر روزی ترکت کردند بدان با تو بودن لیاقت می خواد .



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸ :: ۳:٠۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

زنهایی که به دنبال برابری با مردها هستند آرزوی بسیار کوچکی دارند !
" تیموتی لیری "

اگر مردها می توانستند حامله شوند آن وقت سقط جنین آیین مقدسی می شد !
"
فلورانس کندی "

زن بدون مرد مثل یک ماهی بدون دوچرخه است !
"
گلوریا استاینم "

شما همیشه می توانید برای سالگرد ازدواج ، شوهرتان را غافلگیر کنید .. فقط کافی است یادش بیاورید که آن روز سالگرد ازدواج شماست !!!
"
ال شلاک "

شوهرم گفت به فضای بیشتری احتیاج دارد ، من هم او رابه بیرون خانه فرستادم و در را پشت سرش قفل کردم !
"
رز آنی "

طبقه بندی مردها از نظر مادر من : مرد خوب برایت هر کاری انجام می دهد ، مرد بد هر بلایی که بتواند به سرت می آورد .
"
مارگارت ات وود "

پرسش : وقتی شوهرت با عصبانیت از خانه بیرون می رود چه کار می کنی ؟
پاسخ : در را پشت سرش می بتدم !
"
آنجلا مارتین "

اگر چه می دانم دوستم دارد
امشب غمگینم
چون نگاهش
به شیرینی رویاهای من نبود .
"
سارا تیزدیل "

مردها با یک بیماری وراثتی متولد می شوند . روانشناسان در تعریف این بیماری می گویند : ترس از اینکه اگر به زنی وابسته شوی ، مرد مجردی در جای دیگری ممکن است از زندگی بیشتر از تو لذت ببرد !
"
دیو باری "

مردها از صفت " جوان " برای زنهای زیر 18 سال و مردهای زیر 80 سال استفاده می کنند !!!
"
نانسی لین دزموند "

اگر زنی رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خیابان می برد . ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوز تن کند شوهرش با کمال میل او را بیرون می برد و تمام مدت به زنی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژ لب زده است خیره می شود !!!
"
بالتیمور بیکن "

فکر می کنید قبل از اینکه یک مرد اعتراف کند که گم شده است چند بار دیگر باید یک راه را بالا و پایین برود ؟!
"
نویسنده ی ناشناس "

تنها 99 درصد مردها هستند که باعث بدنامی 1 درصد باقی مانده می شوند !
" نویسنده ی ناشناس "

او مثل همان خروسی است که خیال می کند خورشید برای این طلوع می کند که صدای قوقولی قوقوی او را بشنود .
"جرج الیوت "

ما نقاط مشترک زیادی با هم داشتیم ، من عاشق او بودم و او هم عاشق خودش بود !!!
"
شلی وینترز "

وقتی مردی به من می گوید که می خواهد همه ی ورق هایش را رو کند همیشه بی اختیار به آستینش نگاه می کنم !!!
"
لزلی بلیشا "

اکثر مردها سه گروه را دوست دارند ولی هیچ وقت آنها را درک نمی کنند : افراد مونث ، دخترها و زنها !!!
"
نویسنده ی ناشناس "

حرفی نیست که زنها کودن هستند، ولی آنها برای این این طور آفریده شده اند که بتوانند با مردها برابری کنند!!!!!
"
جرج الیوت "

شما مردهای باهوش بسیاری را می شناسید که با زنهای کودن ازدواج کرده اند ، ولی هرگز زن باهوشی را پیدا نمی کنید که با مرد کودنی ازدواج کرده باشد



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸ :: ۸:٤۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

امروز احساس قرابت خاصی با ٢ نفر داشتم...یکی عمو جغد شاخدار یکی چاملی...خدا روحشان رو قرین رحمت کنه..



موضوع مطلب :

یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

سایه می شم  سایه می شم  سایه که آزار نداره

آسته میاد آسته می ره با هیچکسی کار نداره

 

تو دشت بی آب و علف  آخر سر می شم تلف

دور و برم بیابونه  چیزی بجز خار نداره

 

می خوام سکوتو بشکنم اما صدام در نمیاد

سرو به دیوار بزنم اینجا که دیوار نداره

 

با چه زبون بهت بگم تنهایی آتیشم زده

هیچکی سراغم نمی یاد هیچکی باهام کار نداره

 

مسلمونا  مسلمونی  مسلمونا  مسلمونی

اینجا ولی مسلمونی دیگه خریدار نداره

عبدالجبار کاکائی



موضوع مطلب :

یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

من فقط یه گریه بیشتر دارم و یه خنده کمتر

اینه فرق من  و تو اول وآخر

سهم آسمون که دلتنگی و ابره

چاره ی من و تو صبره

چاره صبره

واسه سهم نابرابر

من فقط یه گریه بیشتر دارم ویه خنده کمتر

واسه موندن

بین چشمایی که بی حوصله قهرن

انگاری کاسه ی زهرن

من فقط یه گریه بیشتر

من فقط یه خنده کمتر

اما یک دل دارم از جنس کبوتر

یه دل از جنس کبوتر

بین دستایی که در حال قنوتن

بین دلهایی که دنیای سکوتن

سهممُ دادن به آسمون تنها

سهممُ دادن به لاله های پرپر

من فقط یه گریه بیشتر

من فقط یه خنده کمتر

 

منُ این جور می خواد اونکه بهترینه

با ستاره همنشینه

اون می گفت

می خواستم عاشقی کنم کی از تو بهتر

من فقط یه گریه بیشتر

من فقط یه خنده کمتر

 

 



موضوع مطلب :

یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو


تصویری که از خودت دادی را بر هم بزن و بار دیگر آن را از نو بساز.  قبل از به دنیا آمدنت کجا بودی؟ حتماً جایی بوده ای اما یادت نیست، روحت را می گویم. روح خدایی قبل از آن که در جسم تو دمیده شود جزیی از نیروی لایزال هستی بود و حالا متعلق به توست آیا هرگز فکر کرده ای که خدا به طور بالقوه همة‌ کمالات خود را در اختیارت قرار داده اما تو از آن بهره نمی بری. این هستة اصلی وجودی را چرا نادیده گرفته ای و چرا با وجود قدرت بیکرانی که در اختیارت است،‌ احساس خوبی نسبت به خود نداری ؟ 
قطره دریاست اما نمی دانی تو آن قطره ای     فقط کافیست بدانی؟ چگونه؟ با مراقبه گوشه ای از زمان را انتخاب کن و به موسیقی مورد علاقه ات گوش بده. ما می خواهیم با هم تصویری زیبا از تو بسازیم. تصویری که همیشه وجود داشته ولی تو تا به حال از آن غافل بوده ای
....زیباترین آنی باش که می توانی...



موضوع مطلب :

شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
بیاموزیم که 1. با احمق بحث نکنیم و بگذاریم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. 2. با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه می‌کند. 3. از حسود دوری کنیم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنیم باز از زندان تنگ حسادت بیرون نمی آید. 4. تنهایی را به بودن در جمعی که ما را از خودمان جدا می کند، ترجیح دهیم. 5. از «از دست دادن» نهراسیم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است. 6. بیشتر را بر کمتر ترجیح ندهیم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباری است. 7. کمتر سخن بگوییم که بزرگی ما در حرفهایی است که برای نهفتن داریم، نه برای گفتن. 8. از سرعت خود بکاهیم، که آنان که سریع تر می دوند، فرصت اندیشیدن به خود نمی دهند.. 9. دیگران را ببینیم، تا در دام خویشتن محوری، اسیر نشویم. 10. از کودکان بیاموزیم، پیش از آن که بزرگ شوند و دیگر نتوان از آنان آموخت.

موضوع مطلب :

شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ :: ٩:۳٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

dare to be stupid. ;)

everybody likes to be very clever.
very clever means they *understand.*
but understanding is the booby-prise.
you must become stupid ...
then you may attain.

can you see your eyes?
no.
how can you?
if you want to see your eyes ...
you must put down your *want-to-see* mind.
then ...
you attain your eyes.

it is the same as trying to understand your
mind with your mind ...
it is not possible.
you must *attain* your mind.
someone may say ...
"i have already attained my mind."
no ...
that is a clever mind ...
that is understand-mind ...
that is thinking-mind.

become stupid.
to become stupid means to have a simple mind.
thinking mind becomes don't-know mind ...
becomes simple mind.
become simple.
just do it! ;)

the clever mind is always checking ...
checking, checking, checking all the time ...
holding onto something ...
attached to something.
if you want to really know ...
forget what you know ...
put it down.
become stupid.

how can you become stupid?
easy! ...
take some *don't-know medicine.*
you can then digest anything ...
any kind of understanding.
then you can BE simple.
can simply BE.
for any sickness ...
any kind of problem ...
any kind of want ...
don't-know medicine can correct it.
only go straight ahead ...
only don't know.

it's ...
just-like-this.



موضوع مطلب :

شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ :: ٢:۱۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

ما همسایه خدا بودیم

 

 

 

شاید دیگر مرا نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری. اما من تو را خوب می شناسم . ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه ی خدا.

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی . و من همه آسمان را دنبالت می گشتم ؛ تو می خندیدی و من پشت خنده هایت پیدایت می کردم.

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود . نور از لای انگشتهای نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی  و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت : همین که پایتان به زمین برسد، می دانم چطور از راه به درتان کنم.

تو ، شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.

اما همیشه خواب زمین را می دیدی . آرزویی رویاهای تور را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی . و همیشه این را به خدا می گفتی. و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ؛ ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا . ما گم شدیم و خدا را گم کردیم .....

دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زتند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ، اگر گم شدی از این راه بیا.

بلند شو . از دلت شروع کن.

شاید دوباره همدیگر را پیدا کردیم.



موضوع مطلب :

شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

چشمانم همچنان تو را می خواند...



موضوع مطلب :

شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

مرا نگاه کن!              

که زندگی برای من
بسان قطره های اشک
که ازدو چشم پر ز راز تو
درامتداد یک سکوت
به روی خاک سرد می غلتید
میماند...
همان زمین که روز پیش
به گرمی نگاه من
پر از گل شقایق و
به نرمی و لطافت رخ تو بود..
ولی کنون زمین بسختی دل منست
به سردی نگاه توست
 در آن غروب آخرین
در آن دمی که عشق ما
میان پنجه های سرنوشت
میان درد و رنج ما
فشرده گشت و نیست شد
 
کنون که میروی ز پیش من
مرا نگاه کن
برای بار آخرین
که زندگی برای من
به سردی نگاه ما
به تلخی سکوت توست
 
مرا نگاه کن
برای بار آخرین.........
 
 
مرداد79



موضوع مطلب :

شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ :: ٩:٥۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

تو را یافته ام

در فراسوی شفق

در همانجا که همه چلچله ها عشق را می فهمند

من تو را یافته ام

من در آن قله کوه ابدیت

که همه حادثه ها

در پس ابر زمان گم شده اند

در پی یافتن دل بودم

گمشدن،یافتن و پیمودن

این حدیث سفر من به دیار عشق است

در میان همه کوچه های شهر

منِِ خسته در به در

قصة درد خودم را به همه میگفتم

مردمان این دیار درد مرا میفهمند

این حدیث دلِ من را همه شان

با زبان دل خود می خوانند

من در آنجا دیدم که پروانة یاد

بی سوختنی دردآور

در پس شعلة شمع احساس زندگی می یابد

من تو را در این دیار عشق

با همه لذت و شور

در پس ثا نیه های خواهش

در فراسوی مکان

در دیار ابدیت یافتم

و کنون با چنین حس عمیق

با همه شوق فراگیر وصال

من تو را تا به ابد میخواهم

من تو را

تا فراسوی شفق

در همانجا که همه چلچله ها عشق را می فهمند

تا به ابد میخواهم

١٣٧٩-قریه تهران



موضوع مطلب :

شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ :: ٩:٥٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند. .........



موضوع مطلب :

شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ :: ٩:٤۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر در ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می آید



موضوع مطلب :

شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ :: ٩:٠٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

نقطه ضعف = نقطه قوت
 

 


کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند.

 


در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.سر انجام مسابقات انجام شد
و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشورانتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد رازپیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود، و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دست نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است."

 



موضوع مطلب :

شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو
من برمی‌خیزم! چراغی در دست، چراغی در دل‌ام. زنگار ِ روح‌ام را صیقل می‌زنم. آینه‌ئی برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم تا با تو ابدیتی بسازم.

موضوع مطلب :

یاهو نیوز -پلیس اسپانیا یک مرد انگلیسی که به شدت مست بود را در فردودگاهی در این کشور توقیف کرد ولی نه به خاطر رفتار ناپسند بلکه به خاطر پخش حدود ۵۲۰۰۰ یورو( ۷۰۰۰۰ دلار) پول نقد بین مسافران فرودگاه که آن را به ارث برده بود! به گفته وزارت کشور اسپانیا ماموران پلیس متوجه رفتار وخنده های غیر طبیعی این مرد شدند ووی را بازداشت کردند. این مرد هزاران یورو را بدون اینکه بداند چه می کند بین مردم توزیع کرد. وزارت خارجه بریتانیا از طریق کنسولگری خود از این ماجرا آگاه شد ولی هیچ دخالتی برای بازگرداندن این مرد ۵۹ ساله به بریتانیا نکرد.

موضوع مطلب :

پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
به دل ساده ام می گویم صبور باش...بقولی درختان در سایه تبر نیز قد می کشند..

موضوع مطلب :

پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
چشمان پرنده را که از او بگیرند...پروازش بی نهایت می شود چشمهایم در دست توست بی نهایتم باش!

موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸ :: ٩:٥٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
::
نمی خواهم بیاندیشم...
می اندیشم که نمی خواهم بیاندیشم...
نباید بیاندیشم که نمی خواهم بیاندیشم...
زیرا این همچنان یک اندیشه است.
من به واسطه ی آنچه می اندیشم وجود دارم و نمی توانم خود را از اندیشیدن باز دارم...
::
سارتر
::


موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

Empty spaces - what are we living for?
Abandoned places - I guess we know the score..
On and on!
Does anybody know what we are looking for?

Another hero - another mindless crime.
Behind the curtain, in the pantomime.
Hold the line!
Does anybody want to take it anymore?
The Show must go on!
The Show must go on!
Inside my heart is breaking,
My make-up may be flaking,
But my smile, still, stays on!

Whatever happens, I'll leave it all to chance.
Another heartache - another failed romance.
On and on!
Does anybody know what we are living for?
I guess i'm learning
I must be warmer now..
I'll soon be turning round the corner now.
Outside the dawn is breaking,
But inside in the dark I'm aching to be free!

The Show must go on!
The Show must go on! Yeah!
Ooh! Inside my heart is breaking!
My make-up may be flaking!
But my smile, still, stays on!
Yeah! oh oh oh

My soul is painted like the wings of butterflies,
Fairy tales of yesterday, will grow but never die,
I can fly, my friends!

The Show must go on! Yeah!
The Show must go on!
I'll face it with a grin!
I'm never giving in!
On with the show!

I'll top the bill!
I'll overkill!
I have to find the will to carry on!
On with the,
On with the show!

The Show must go on.



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ :: ۸:۱٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو/ اى بغضِ گل انداخته، فریادِ خطر شو/ اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش... / اى مشتِ برافراخته, افراخته ترشو/ اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى/ از خانه برون چیست که از خویش به در شو/ گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش/ ور تیغ فرو بارد، اى سینه سپر شو



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ :: ۸:٠٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

به به فردا هم که تعطیل شد ..نمی دونم که علت آیا جلوگیری ورود خس و خاشاک به دهان ما تهرانیهاست..یا ورود خس و خاشاک به خیابونا.. طفلکی من که احتمالا باید برم فردا یه سر به محل کار بزنم ..عزت زیاد..



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

 

*****************************************************

 

یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه . صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه

شوهر بر میداره به 20 تا از صمیمی‌ترین دوست‌های زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن

یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه . صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه

خانم خونه بر میداره به 20 تا از صمیمی ترین دوست‌های شوهرش زنگ میزنه : 15 تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونه اونا مونده ! 5 تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست

نتیجه اخلاقی : یادتون باشه که مردها دوست‌های بهتری هستند
 

 

 

 



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ :: ۳:٢۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

جملات قصار معلم شهید دکتر علی شریعتی

 

۱: دو بیگانه هم درد از خویش بی درد یا نا هم درد با هم خویشاوندترند

.۲:انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت: بی نهایت لجن بی نهایت فرشته

۳:آن گاه که تقدیر واقع نگردید از تدبیر نیز کاری ساخته نیست.

۴:مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

۵:اساسا <<خوشبختی>> فرزند نامشروع <<حماقت>> است.

۶: اگر توانستی (( نفهمی)) می توانی خوشبخت باشی !

۷:جامعه دو طبقه دارد: ۱:طبقه ای که می خورد و کار نمی کند ۲:طبقه ای که کار می کند و نمی خورد.

۸:چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است.

۹:تمام بدبختی های آدم مال این دو کلمه است یکی داشتن و یکی خواستن

۱۰:چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است.

۱۱:کیست که تنها آروزی همیشگی اش در این جهان این باشد که تنها چیزی را که از این جهان آرزو می کند از دست بدهد؟

۱۲:آن ها که از در می آیند و می روند چهارپایان نجیب و ساکت تاریخ اند حادثه ها را تنها کسانی در زندگی آدمی آفریده اند که از پنجره ها بیرون جسته اند و… یا به درون پریده اند.

۱۳:چقدر دعا می کنم که: بعضی اصوات را نشنونی بعضی رنگ ها نبینی بعضی افکار را نفهمی بعضی حالات را حس نکنی

۱۴:با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.

۱۵:وقتی در صحنه حق و باطل نیستی وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی هرکجا که خواهی باش چه در نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی هر دو یکی است

۱۶:حوادث انسان های بزرگ را متعالی و آدم های کوچک را متلاشی می کند.

۱۷:این سه راهی است که در پیش پای هر انسانی گشوده است: پلیدی پاکی پوچی

۱۸:شرف مرد هم چون بکارت یک دختر است اگر یک بار لکه دار شد دیگر هرگز جبران پذیر نیست

۱۹:چقدر دوست دارم این سخن مسیح را « از راه هایی مروید که روندگان آن بسیارند از راه هایی بروید که روندگان آن کم اند»

۲۰:آدم بالاخره می میره حالا من به اسهال خونی بمیرم بهتره یا به خاطر حرفم؟
۲۱:آن جا که عشق فرمان می دهند محال سر تسلیم فرو می آرد.

۲۲:چاپلوسی یونجه لطیفی است برای درازگوشان دمبه دار خوشحال

۲۳:گریستن خوب نیست مگر بشود جوری گریست که چشم ها نفهمند

۲۴:پروانه ی شمع اگر هم چون مرغ خانگی نه بر گرد شمع که در پی خروس می رفت زندگی در زیر پایش رام می گشت و آسمان بر بالای سرش به کام

۲۵:من از دو کار نفرت دارم : یکی درد دل کردن که کار شبه مردهاست و یکی هم از خود دفاع کردن برای تبرئه خود جوش زدن که کار مستضعفین است. شجاع به همدرد نیازمند نیست از ناله شرم دارد.

۲۶:برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن و یاس انسان امروزه یاسی است ناشی از آگاهی اش به خویش و خوش بینی انسان در تاریخ زاییده ی جهلش نسبت به خویش است

۲۷:زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد زیبایی بدنش را نشان نمی دهد.

۲۸:دو پدیده را مردم یا عوام نمی توانند از هم سوا کنند یکی شور مذهبی است یکی شعور مذهبی.که این دو ربطی به هم ندارند آن کسی که شور مذهبی دارد خیال می کند که شعور مذهبی هم دارد

۲۹:هرکس – نه تنها – به میزان معلوماتی که دارد عالم نیست بکله به میزان مجهولاتی که در عالم احساس می کند عالم است.

۳۰:انسان به میزان برخورداری هایی که در زندگی دارد انسان نیست بلکه به اندازه نیازهایی که در خود احساس می کند انسان است

۳۱:برای این که قومی خوب سواری بدهد باید احساس انسان بودن از او گرفته شود.
۳۲:چقدر این قفس برایم تنگ است. من تاب تنگنا ندارم !

بد است

در برابر وحشی ترین تازیانه ها ،

سکوت مردانه و غرور آمیز مرد نباید بشکند.

در برابر هیچ دردی،لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد.

من از نالیدن بیزارم.

سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش،

تنها می توانند مرا به سکوت وادارند.

نالیدن، زاریدن، گله کردن، شکایت، بد است



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ :: ۳:٠٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

بازامشب‌ازخیال‌تو غوغاست‌در دلم

آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم 


خوابم ‌شکست‌و مردم‌چشمم‌ به ‌خون‌ نشست

تافتنه‌خیال‌توبرخاست در دلم 


زین‌موج‌اشک‌تفته ‌وطوفان ‌آه سرد

ای دیده هوش دار که دریاست در دلم 


من نای خوش نوایم و خاموشم

لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم 


گم شدزچشم‌سایه‌نشان‌تو و‌ هنوز

صدگونه داغ عشق تو پیداست در دلم



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ :: ٢:۱۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو


پرنده خارزار
 

آورده اند که :


در پهنه گیتی مرغکی است که تنها یک بار در زندگی خویش آواز می خواند . آوایی دلنشین تر از آواز هر مخلوق دیگری در گستره خاک .

 

 

از آن دم که ترک آشیانه می گوید خاربنی را می جوید و تا آن را نیابد آرام نمی گیرد . چون آن را یافت در میان شاخسار گزنده می نشیند و می خواند و خود را بر فراز بلندترین و تیزترین شاخه خار مصلوب می کند .

 

و در واپسین لحظه های زندگی در  سوگ خویش بلند آوازتر از بلبل و چکاوک نغمه سرایی می کند . نغمه ای آسمانی به بهای زندگی .

 

 

آنگاه تمامی جهان در سکوت فرو می رود و بدان گوش می سپارد و خداوند در ملکوت اعلاء لبخند می زند .

 

 

زیرا بهترین ها همیشه به بهای رنجی جانکاه بدست می آید




موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ :: ۱:٥۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

این بت نه عجب باشد اگر من بپرستم
 
 

باید شروع کنم جمله های عاشقانه بنویسم
فکر کنم دیگر وقتش رسیده باشد
و این طلسم
باید شکسته شده باشد
طلسم دغدغه را می گویم؛
طلسم سال های سرگردانی را
و طلسم "تو"یی که از شمایل نداشته ات
و از این همه حیرانی مواج ات
خسته شده بودی
فکر کنم وقت آن شده باشد
که بی هراس
عاشقانه ای بنویسم
بی هراس نبودن "تو"
و وحشت هرگز نیامدن "تو" !
فکر می کنم بتی که نداشتم تا تمام "تو" های شعرم را در آن بریزم،
پیدایش شده باشد
می توانم با شعر هایم غرق بوسه اش کنم
و بدانم که می شنود،
می بیند،
و لبخندش را ببینم
وقتی که چشم هایم به او می گویند
دوستش دارم .



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ :: ۱:٤٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
تو خوشبختی...

آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟

بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.

سخنی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟

لحظه ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟

اگر این چنین است

پس خوشبختی... بسیار خوشبخت



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

عشق جوششی یکجانبه است ، به معشوق نمی اندیشد که کیست ، یک خود جوشی ذاتی است ، و از این رو همیشه اشتباه میکند . در انتخاب به سختی میلغزد و یا همواره یکجانبه میماند و گاه میان دو بیگانه ناهماهنگ ، عشقی جرقه میزند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمیبینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنائی آن چهره یکدیگر را میتوانند دید و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم مینگرند ، احساس میکنند هم را نمیشناسند و بیگانگی و نا آشنائی پس از عشق – که درد کوچکی نیست – فراوان است .
اما دوست داشتن در روشنائی ریشه میبندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میکند و از این روست که همواره پس از آشنائی پدید میاید . و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنائی را در سیما و نگاه یکدیگر میخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودمانی)) میشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد........

 

مرسی ف.م عزیزم...



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 عشق!

دختری کنجکاو میپرسید:  ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش

 واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است

 محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است

 پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

حق سنگین است اما گوارا ، باطل سبک است، اما در کام چون سنگی خارا

بزرگترین نادانی ها برای بشر عدم شناخت خود است

برای مشاورت ، خردمندان را برگزین تا از ملامت و ندامت در امان باشی

اطمینان را با امیدواری مبادله نکن



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

دیگر چیزی نمانده
نه از ما، نه به پایان
ابرهایِ سرگردانِ بی‌باران
.....
باران می‌گیرم
من که اتفاق نمی‌افتد لبانم بر چشم‌هات
دیگر گــُــر نمی‌گیرم
.....
شمع اگر چاره‌ی شب
چتر اگر چاره‌ی باران‌اَم
این شعر، چاره‌یِ تو....
.....
اضافی است این‌همه چشم، دست، پا
تـَــن‌ها...
وقتی رؤیایی نیست
.....
چشم‌ها به دست‌ها، پناه
دست‌ها به چشم‌ها
تاولِ پلک‌ها و گونه‌ها و سرانگشت‌ها، گــُــواه
.....
سقفِ امنی است آسمانم
از بی‌بامی، گلایه‌ای نیست
بی‌پرندگی، درد ِ مـُـزمن ِ این روزهاست
.....
نِی‌نی ِ نمناکِ مردمک‌ها و قفل ِ دندان‌هایِ لرزان را
ترس می‌خواند و من...
نمی‌توانم نترسم و بخوانمش
.....
کم‌تر از چشم‌هات خواهم گفت
نه... از چشم‌هات کم‌تر خواهم گفت
نه... نه، به هر ترتیب، این کلمات کم می‌آورند
.....
تا به بلندایش ناز کند، مُرده است سایه‌ام
چه بامدادِ مِـه‌آلودِ رو به روشنایی
چه غروبِ گــُــرگ و میش ِ رو به سیاهی
.....
در همان کوچه‌ای که تو بزرگ می‌شوی
تنهایی بزرگ‌تر می‌شود
آینده کوچک‌تر.

علی صالحی



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

« قرینه »

تو بُرده بودی
قلبی را که من باخته بودم...
مغلوبِ کوچکی نبوده‌ام من،
تو هم فاتح بزرگی..



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ :: ٩:٥٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو


رزم آوران نور درخشش دیدگان خویش را حفظ می کنند .
دنیایی اند، بخشی از زندگی دیگرانند و سفر خویش را بدون کشکول و پاپوش می آغازند.بارها می ترسند، همواره درست عمل نمی کنند. 
برای چیزهای بیهوده رنج نمی برند، گاه کرداری پست از آنان سر می زند، گاه خود را از بالیدن ناتوان می یابند. اغلب خود را سزاوار برکت یا معجزه ای نمی دانند.
همیشه به کای که انجام می دهند ایمان ندارند.
شب هاب بسیار در نور شمع بیدار می مانند و گمان می کنند زندگی شان معنایی ندارد.
برای همین رزم آور نورند، چون اشتباه می کنند، چون تردید می کنند، چون دلیلی می جویند...و بی تردید آن را خواهند یافت.




موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ :: ٩:۱٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

بیا تا شروع کنیم

در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم

مهم نیست چگونه و چطور و چند          به یک تلنگر ساده بیا تا رجوع کنیم




موضوع مطلب :

شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸ :: ٩:۳٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

دلم برای برق چشمانت تنگ است...هر چه می کوشم یادم نمی آید دم آخر آیا لحظه ای فکر می کردم که شاید دیگر نبینمت؟ آیا  می دانی حتی برای ثانیه ای در ذهنم نمی گنجید که ممکن است دل ساده ای که تنها انعکاس زلالیش تو بودی را اینگونه بشکنی که هنوز بعد از سالها کوچکترین یادی از تو مرا دوباره زخمی میزند که انگار حتی ثانیه ای از آن لحظهء شوم نگذشته که تو از من گذشتی....


 

ولی بدان حتی تو را هم می بخشم...چون آنقدر عشق در این دنیا هست که می توان تو را ندیده گرفت...

{معبودم ...بگذار عاری از هر خشم و غضب بمانم...}



موضوع مطلب :

شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

باران می آمد
مردمان در خوابِ خانه
از آب رفته به جوی...سخن می گفتند،
همهمه ی یک عده آدمی در کوچه نمی گذاشت
لالایی آرام آسمان را آسوده بشنوم...

اصلاً بگذار این ترانه
همین حوالیِ بوسه تمام شود!
من خسته ام
می خواهم به عطر تشنه ی گیسو و گریه نزدیکتر شوم،
کاری اگر نداری...برو!
ورنه نزدیک تر بیا
می خواهم ببوسمت.

به خدا من خسته ام
خیلی دلم می خواهد از اینجا
به جانب آن رهایی آرام بی درد سر برگردم
آیا تو قول می دهی
دوباره من از شوق سادگی...اشتباه نکنم؟!
اول انگار نگاهم کرد
بعد انگار ساکت بود
بعد آهسته گفت:
برایت سنجاق سری از گیسوی رود و
خواب خاطره آورده ام.
آیا همین نشانی ساده
برای علامت علاقه کافی نیست؟

حلا چمدانت را بردار
آرام و پاورچین از پله ها به جانب آسمان بیا،
ما دوباره به خواب دور هفت دریا و
هفت رود و هفت خاطره بر می گردیم.
آنجا تمام پریان پرده پوش
در خواب نی لبک های پرخاطره ترانه می خوانند،
آنجا خواب هم هست، اما بلند
دیوار هم هست، اما کوتاه
فاصله هم هست، اما نزدیک، نزدیک...
نزدیکتر بیا
می خواهم ببوسمت !

                                                                       سید علی صالحی 



موضوع مطلب :

شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

مسافر و درخت

 

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت ‌و راه ‌افتاد. رفت‌ که ‌دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام ‌از خدا پر نشود برنخواهم ‌گشت.نهالی‌ رنجور و کوچک‌کنار راه ‌ایستاده‌ بود. مسافر با خنده‌ای ‌رو به‌درخت‌گفت: چه‌ تلخ‌است‌کنار جاده‌ بودن ‌و نرفتن؛ و درخت ‌زیر لب‌ گفت: ولی‌تلخ‌تر آن ‌است‌که‌بروی ‌و بی ‌رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی ‌آن‌چه ‌در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت ‌و گفت: یک ‌درخت‌از راه‌ چه ‌می‌داند، پاهایش ‌در گِل‌است، او هیچ‌گاه ‌لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید که ‌درخت‌ گفت: اما من‌جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام ‌و سفرم ‌را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن ‌که ‌باید. مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌سنگین‌بود. هزار سال‌گذشت، هزار سالِ ‌پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌بود، اما غرورش‌ را گم‌کرده‌بود. به‌ابتدای‌جاده ‌رسید. جاده‌ای‌که‌ روزی ‌از آن ‌آغاز کرده‌بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌تا لختی‌بیاساید. مسافر درخت‌ را به ‌یاد نیاورد. اما درخت ‌او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات ‌چه ‌داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام ‌خالی ‌است ‌و هیچ‌چیز ندارم. درخت‌گفت: چه‌خوب، وقتی ‌هیچ‌چیز نداری، همه‌چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات ‌همه‌چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده ‌آن ‌را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات ‌جا برای‌خدا هست. و قدری‌ از حقیقت ‌را در کوله ‌مسافر ریخت. دست‌های ‌مسافر از اشراق‌پر شد و چشم‌هایش ‌از حیرت ‌درخشید و گفت: هزار سال‌رفتم‌و پیدا نکردم ‌و تو نرفته‌ای، این ‌همه ‌یافتی! درخت‌گفت: زیرا تو در جاده ‌رفتی ‌و من ‌در خودم.

و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌جاده‌هاست.



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ٢:٢٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

راستی من قبل از اینکه این وبلاگ رو شروع کنم باید می گفتم که این بلاگ مثل هذیان نامست!! چون یک مجمعی از چند شخصیت متفاوت از  نوزاد تا پیر..عاقل تا بی عقل--خشن تا نرم- فیلسوف تا کمی سطحی در یک وجود جمع شدند در نتیجه با خوندن مطالب و تفاوت در ماهیت اونها ممکنه دچار تضاد شخصیتی یا چند شخصیتی بودن و شاید حتی اسکیزوفرنی و پارانویا بشید ..برای همین از همین جا مراتب همدردیم رو اعلام می کنم..



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ٢:۱٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

حکومت‌ها هرگز آزادی نمی‌دهند.
آزادی را مردم به چنگ می‌آورند؛ هرقدر که حق‌شان باشد، می‌ستانند.

آزادی عین زندگی‌ست، همان‌جور پیش می‌رود که لایقش باشیم. برای همین گاهی چند شاخه گل می‌خریم، یا گاه یک تابلو زیبا به دیوارش می‌آویزیم.



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ٢:۱۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

امروز همه می گفتن خیلی شنگولی از دلم خبر نداشتن که........................اتفاقاً اونم شنگول بود!!! راستیتش دلیلی واسه ناراحتی نیست چون خدا با منه!



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ٢:٠٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ٢:٠٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

I See
By David Stanley Bell



My body and soul spoke to me
but I would not listen
The whisper of simple truths
could not be heard
amid desperate cries for approval
brief moments of applause
the price paid for a soul
I fought their battles
unworthy, I deemed my own
self denial became abandonment
of the vision born in me
I blocked out the flow
of love and light
In darkness I fell
grasping frantically
for the nurturing
that had drained away from me
from healer to demon I became
my touch, a vortex
draining those who would heal me
to feed the spiraling tempest within

I had to learn
to love myself
to pull the stinger from my touch
But I had to fall
to the bottom of who I was
where I am uplifted
by the breath that sustains me
the substance of hopes and dreams
Lift the judgment from my eyes
and I can see eternity

Still I feel the sorrow
for the pain I've caused
But through these tears
I see the seeds
blossom into hope
the seasons turn
to bring new life
When I pause to feel
the wind upon my flesh
I let the wisdom of ages
become my own

I blind myself
to the eyes
that in contempt look upon me
and I see
only light
only love
and I see
with my eyes once again



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ٢:٠٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

نفسی عمیق بکش . و با نفس خودت همه چیزهایی رو که نداری و در تمنای داشتنش هستی به دورن بفرست و اونها رو خوب لمس کن

چه چیزهایی هستن ؟

اونها بین تو و زندگی حقیقی تو که در اینجا و اکنون جاریه فاصله انداختن ..

اونها مانع تجربه زندگی هستن.

نفست رو به بیرون بده و همه اون چیزها رو به بیرون بفرست .

تو ! معجزه خلقت هستی . نمی بینی؟

تنها یک چیز هست که زندگی رو بر سر تو آوار می کنه .... توقع !

هیچ چیز در زندگی نفرت انگیز تر از توقع نیست . تنها یک چیز هست که وجود تو رو از سلامت و شادابی سرشار میکنه و اون هم بخشش بی چشم داشت هست.

ببخش همه کسانی را که صادقانه حرف دلت را شنیدند روبرویت به تو حق دادند و پشت سرت تیشه به زندگیت زدند.

ببخش نه به این دلیل که آنها سزاوار بخششند . تنها به این دلیل که تو سزاوار آرامشی..

 

 



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱:٤٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

آخییی اینو که دیدم یاد بچگیهام افتادم که هر کارتون ژاپونی نشون میداد خودم رو می ذاشتم جای دختر داستان:) جالب بود من جداً از تیپ این شاهزاده های مرموز مو بلند خوشم میومد...چی بودیم چی شدیم... تمام رومانتیک بودنم احساس می کنم تبدیل به یه داستان احمقانه..یا یه فیلم تکراری جنگی که تازه فهرمان اصلیشم آخرای فیلم بطرز دلخراشی می میره ... بازم دارم حرفای منفی می زنم...ولی می خوام هر چی بده و خوبه نوشته بشه پس خوشا احساسات منفی:)))  بذار به اونا هم بخندیم تا حالشون گرفته شه نیان نزدیکمون..برادرم می گفت همیشه به مشکلات بخند در این صورت همیشه چیزی برای خندیدن خواهی داشت..

 



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱:٤٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

انسان دشواری وظیفه است، دشواری گذشتن از آنچه که هست، دشواری فرارفتن از بودن محض...

 

هنر بودن اریک فروم رو نخونده هدیه تولد دادم برادرم...ایکاش می خوندم!من مدتهاست با خوندن کتاب قهر کردم..خیلیمم بده! فکر می کنم زیادی به"فرا" ها فکر کردم و همیشه از "اکنون " ها چشم پوشیدم! امان از این حس کنجکاوی...

 



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱:۳٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
همان یک لحظه اول،
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان؛
جهان را با همه زیبایی و زشتی،
به روی یکدگر، ویرانه می کردم.


عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛
که در همسایه صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم،
بر لب پیمانه می کردم.


عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم یکی عریان و لرزان؛ دیگری پوشیده از صد جامه رنگین؛
زمین و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.


عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذیرفتم؛
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،
پاره پاره در کف زاهد نمایان،
سبحه صد دانه می کردم.


عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان،
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو،
آواره و دیوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،
سراپای وجود بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.


عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی،
تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک نارواگردیده خواری می فروشد،
گردش این چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.


عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنه این علم عالم سوز مردک کش،
به جز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در این دنیای پر افسانه می کردم.


عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؛
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد!
و گرنه من به جای او چو بودم،
یک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل و فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!


"معینی کرمانشاهی"


موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱:۳٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
همانا شما چونان کاروانی هستید که در جایی به انتظار مانده...
فردا به امروز نزدیک است و امروز با آنچه در آن است می گذرد
و فردا می آید و بدان می رسد...گویی هر یک از شما در دل زمین
به خانه مخصوص خود رسیده و در گودالی آرمیده...وه چه تنهایی ؟؟؟

نهج البلاغه – خطبه 157


موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱:٢۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

من طبیعت رو خیلی دوست دارم فکر می  کنم هیچ چیز مثل بودن با طبیعت نمی تونه روح آدم رو آروم کنه...و شدیداً دلم آرامش و بودن تو طبیعت رو می خواد...



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱:۱۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
ای خداوند ، ای خداوند

به علمای ما مسئولیت و به عوام ما علم

وبه مؤمنان ما روشنایی وبه روشنفکران ما ایمان

وبه متعصبین ما فهم وبه فهمیدگان ما تعصب

وبه پیران ما درک وبه جوانان ما آگاهی

وبه اساتید ما هدف وبه دانشجویان ما عقیده

وبه خفتگان ما بیداری وبه بیداران ما اراده

وبه مبلغان ما حقیقت وبه دینداران ما درستی

وبه نویسندگان ما تعهد وبه هنرمندان ما درد

وبه شاعران ما شعور وبه محققان ما هدف

وبه نشستگان ما قیام وبه راکدان ما تکان

وبه مردگان ما حیات وبه کوران ما نگاه

وبه خاموشان ما فریاد وبه فرقه های ما وحدت

وبه حسودان ما شفا وبه خودبینان ما انصاف

وبه فحاشان ما ادب وبه مجاهدان ما صبر

وبه مردم ما خودآگاهی

وبه همه ملت ما همت تصمیم واستعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت بخش.


موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱:۱٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
از همان روزی که دست حضرت قابیل


گشت آلوده به خون حضرت هابیل ،


از همان روزی که فرزندان « آدم » ،


زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید ؛


آدمیّت مرد !


گرچه «آدم» زنده بود.


از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند


از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند


آدمیّت مرده بود.


بعد دنیا هی پر آدم شد و این آسیاب ،


گشت و گشت ،


قرن ها از مرگ آدم هم گذشت.


ای دریغ ،


آدمیّت برنگشت !


قرن ما


روزگار مرگ انسانیت است


سینۀ دنیا ز خوبی ها تهی است


صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ، ابلهی است !


صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست


قرن « موسی چمبه » هاست !


روزگار مرگ انسانیت است:


من که از پژمردن یک شاخه گل،


از نگاه ساکت یک کودک بیمار،


از فغان یک قناری در قفس ،


از غم یک مرد در زنجیر – حتی قاتلی بر دار-


اشک در چشمان و بغضم در گلوست .


وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، زهر ِ مارم در سبوست


مرگ او را از کجا باور کنم ؟


صحبت از پژمردن یک برگ نیست .


وای ! جنگل را بیابان می کنند .


دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند !


هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا


آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند .


صحبت از پژمردن یک برگ نیست


فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست


فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست


فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست !


در کویری سوت و کور .


در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ،


صحبت از مرگ محبت مرگ عشق ،


گفتگو از مرگ انسانیت است !


موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱:٠۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

مدتهاست که فکر می کنم که ایمان دارم ولی شاید تازگیها فهمیدم که اصلاً ایمان نبوده..نازنینی گفت مراحل ارتقاء روحی ازاعتماد به اعتقاد ، سپس به ایمان و در نهایت به آگاهی می رسه...من اصلا نمی دونم کجای کارم..فکر کنم تازه دارم در مرحله اول دست و پا می زنم...اصلا عجیبه چرامن تا حالا فکر می کردم خیلی مؤمنم! فکر می کنم این هم همون خودشیدایی هست که دکتر هولاکوئی می گه! و تازه من فکرای دیگه هم می کنم من خیلی حرف می زنم اصلا کسی که انقدر حرف می زنه وقت ارتقاء فکر داره؟! 



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

درباغ بی برگی زادم ودرثروت فقر غنی گشتم .وازچشمه ی ایمان سیراب شدم ودرهوای دوست داشتن دم زدم. ودرآرزوی آزادی سربرداشتم ودرباغ غرورقامت کشیدم.ازدانش طعامم دادندوازشعر شرابم نوشاندندوازمهر نوازشم کردند. تاحقیقت دینم شد وراه رفتنم وخیر حیاتم شد وکارماندم. وزیبایی عشقم شد وبهانه ی زیستنم.

 

شریعتی



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو

ای حیات دوستان دربوستان بی من مرو

دیگرانت عشق می خوانندومن سلطان عشق

ای توبالاتر زوهم دیگران بی من مرو



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

( دکتر علی شریعتی)



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

دکتر علی شریعتی


دوستی منو الان یاد این مطلب انداخت که خیلی هم قشنگه...



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۸:۳۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

بالاخره طلسم این وبلاگ نویسی ما هم با تلاش دوستان و همکاران سریش ما که مایل بودند نمک وجودی ای جانب تمامی عالم را نمک آلوده کند ، شکسته شد و امید دارم که همه شما یاران من نمک شناس باشید. تا لحظاتی دیگر که پست دیگری می نمایم شما بینندگان را به خدای بزرگ می سپارم...



موضوع مطلب :

 
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed