گل بانو
 
شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

جار شادمانه ی گنجشکان را روشن تر می شنوم،
چرا که تو اینجایی!

شکوه ِ خورشید ُ‌کف کوبی ِ برگ ها،
پنبه های وِلِنگارِ ابر،
لَن ترانی ِ جوباره ی فروتن
این همه را خوش تر از همیشه می بینم،
چرا که تو اینجایی!

تو آن اشارت ِ روشنی
که آدم را
به برچیدن ِ سیب ِ سرترین شاخه دعوت کرد!

بهشت را به نیم نگاه ِ‌تو فروختم
تا با تو
بر گستره ی خاموش ِ خاک
بهشتی نو بیافرینم!



موضوع مطلب :

شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

خسته شدم بسکه دلم دنبال یه بهونه گشت
بسکه ترانه خوندم و برگ زمونه برنگشت
بازم کلاغ قصه ها رفت و به خونه ش نرسید
 یکه سوار عاشق رو هیشکی تو اینه ها ندید

 حادثه ی عزیز من ! تنها تو موندنی شدی
 بین همه ترانه هام تنها تو خوندنی شدی
 دستای سردم رو بگیر ! سقف ما دیوار نداره
 یه روز تو قحطی غزل ، دنیا ما رو کم میاره

 من آخرین رهگذرم تو این خیابون بلند
 دیر اومدم که زود برم ،‌ دل به صدای من نبند
 یه روز توی برق چشات خورشید رو پیدا می کنم
ای شب تار سوت و کور ! به آرزوی من نخند

 حادثه ی عزیز من ! تنها تو موندنی شدی
 بین همه ترانه هام تنها تو خوندنی شدی
 دستای سردم رو بگیر ! سقف ما دیوار نداره
یه روز تو قحطی غزل، دنیا ما رو کم میاره



موضوع مطلب :

شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

من کتک خورده ترین حنجره ام با صدای پاره پاره توی باد!
ذلـّه از سکوت ِ سایه های شب، دل شکار ِ حرفای یکه زیاد!
من کتک خورده ترین حنجره ام! خسته از ترانه های بی امید!
پا به زنجیر ِ یه خواب ِ یائسه! خط ِ قرمز روی کاغذ‌ِ سفید!
من نفس مرده ترین حنجره ام! بی نشون ُ سر به مُهرم مثِ راز!
تو که از غریبه آشنا تری، من ُ ‌این زخم ِ شکفته ر ُ بساز!

تنْ تشنه مثل ِ خورشید! بی سرزمین تر از باد!
کولی تر از ترانه! بی پرده مثل ِ فریاد!
همسفره ی جنونم! پابندِ شام ِ آخر!
یاغی ترین ستاره، در این شب ِ شناور!

من ُ تا جشنِ ستاره ها ببر، که توی سیاهی زندونی شدم!
من ُ با خبر کن از رمز ِ غزل، که اسیر ِ حبس ِ پنهونی شدم!
پیش ِ فانوس ِ‌شب ایینه بگیر، تا چراغونی شه این سقف ِ کبود!
ننویس رو برگ ِ اولِ کتاب، دوباره یکی بود ُ یکی نبود!
بود ِ من بودنِ تو بوده وُ هست، ببرم تا خلوت ِ امن ِ یه دست!
شونه ت ُ یه تکیه گاه ِ تازه کن، تا زمین نخورده این همیشه مَست!

تن تشنه مثل ِ خورشید! بی سرزمین تر از باد!
کولی تر از ترانه! بی پرده مثل ِ فریاد!
تنهاتر از سکوتم! روشن تر از ستاره!
از غربتی رسیدم، تا غربتی دوباره!



موضوع مطلب : poem

شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

نوری هست که ما
نه می‌بینیمش نه لمسش می‌کنیم.
در روشنی‌های پوچ خویش می‌آرامد
آنچه ما می‌بینیم و لمس می‌کنیم.

من با سر انگشتانم می‌نگرم
آنچه را که چشمانم لمس می‌کند:
سایه‌ها را
جهان را.

با سایه‌ها جهان را طرح می‌ریزم
و جهان را با سایه‌ها می‌انبارم
و تپش نور را
در آن سوی دیگر
می‌شنوم



موضوع مطلب :

شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ :: ٩:٤٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

کسانی از سرزمین‌مان سخن به میان آوردند
من اما به سرزمینی تهی‌دست می‌اندیشیدم
به مردمانی از خاک و نور
به خیابانی و دیواری
و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ
و به آن سنگ‌ها می‌اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده‌اند
در آب رود
در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.

به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم
که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد،
به آن چیزهای بی‌ربط که هیچ کس‌شان فرا نمی‌خواند:
به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه‌هنگام
که زمان از ورای آن‌ها به ما می‌گوید
که ما را موجودیتی نیست
و زمان تنها چیزی است که بازمی‌آفریند خاطره‌ها را
و در سر می‌پروراند رویاها را.
سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش:
خاک و
نوری که در زمان می‌زید.

قافیه‌یی که با هر واژه می‌آمیزد:
آزادی
که مرا به مرگ می‌خواند،
آزادی
که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر
با گلوی جذام گرفته.
آزادی من به من لبخند زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.

آزادی به بال‌ها می‌ماند
به نسیمی که در میان برگ‌ها می‌وزد
و بر گلی ساده آرام می‌گیرد.
به خوابی می‌ماند که در آن
ما خود
رویای خویشتنیم.
به دندان فرو بردن در میوه‌ی ممنوع می‌ماند آزادی
به گشودن دروازه‌ی قدیمی متروک و
دست‌های زندانی.

آن سنگ به تکه نانی می‌ماند
آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی
آن برگ‌ها به پرنده‌گان.

انگشتانت پرنده‌گان را ماند:
همه چیزی به پرواز درمی‌آید



موضوع مطلب :

جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

همه چیزی می‌هراساندمان:
زمان
که در میان پاره‌های زنده از هم می‌گسلد
آنچه بوده‌ام من
آنچه خواهم بود،
آن‌چنان که داسی ما را دو نیم کند.

آگاهی
شفافیتی است که از ورایش بر همه چیزی می‌توان نگریست
نگاهی است که با نگریستن به خویش هیچ نمی‌تواند دید.
واژه‌ها، دستکش‌های خاکستری، غبار ذهن بر پهنه‌ی علف،
آب، پوست،
نام‌های ما
میان من و تو
دیوارهایی از پوچی برافراشته است که هیچ شیپوری آن‌ها را فرو
نمی‌تواند ریخت.
نه رویاها ما را بس است ــ رویایی آکنده از تصاویر شکسته ــ
نه هذیان و رسالت کف آلودش
نه عشق با دندان‌ها و چنگال‌هایش.

فراسوی خود ما
بر مرز بودن و شدن
حیاتی جانبخش‌تر آوازمان می‌دهد.

بیرون
شب تنفس آغاز می‌کند و می‌آرامد
پُر بار از برگ‌های درشت و گرم شبی که
به جنگلی از آینه‌ها می‌ماند:
میوه، چنگال‌ها، شاخ و برگ،
پشت‌هایی که می‌درخشد و
پیکرهایی که از میان پیکرهای دیگر پیش می‌رود.
در این جا آرمیده است و گسترده
بر ساحل دریا
این همه موج کف‌آلود
این همه زنده‌گی ِ ناهوشیار و سراپا تسلیم.
تو نیز از آن ِ شبی: ــ
بیارام، رها کن خود را،
تو سپیدی و تنفسی
ضربانی، ستاره‌یی جدا افتاده‌ای
جرعه و جامی
نانی که کفه‌ی ترازو را به سوی سپده‌دمان فرو می‌آورد
درنگ خونی
تو
میان اکنون و زمان بی‌کرانه.

 

اکتاویو پاز



موضوع مطلب :

جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

این مانیستیم که زندگی می کنیم،این زمان است که مارا می زید.



موضوع مطلب :

جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

«به راستی انسان رودی‌ست آلوده. دریا باید بود تا رودی آلوده را پذیرا شد و ناپاکی نپذیرفت. هان! به شما ابرانسان را می‌آموزانم: اوست این دریا. در اوست که خواری بزرگتان فرو تواند نشست.»



موضوع مطلب :

جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

گر چه انسانی را در خود کشته ام

گر چه انسانی را در خود زاده ام

گر چه در سکوت دردبار خود مرگ و زندگی را

                                                        شناخته ام

اما میان این هر دو شاخه جدا مانده من !

میان این هر دو

                   من

                       لنگر پر رفت و آمد درد تلاش بی توقف خویشم .

من از آن روز که نگاهم دوید و پرده های آبی و زنگاری را شکافت

ومن به چشم خویش انسان خود را دیدم

که بر صلیب روح نیمه اش به چهارمیخ آویخته است در افق شکسته و خونینش٬

دانستم که در افق ناپیدای رو در روی انسان من

میان مهتاب و ستاره ها

چشم های درشت و دردناک روحی که به دنبال نیمه دیگر خود می گردد شعله می زند.

 

و اکنون آن زمان در رسیده است که من به صورت

                                                    دردی جانگزای درآیم

درد مقطع روحی که شقاوت های نادانی٬ آن را از

                                                  هم دردیده است.

و من اکنون

یک پارچه دردم ...

 

میان آرزوهایم خفته ام .

آفتاب سبز ٬تب شن ها و شوره زارها را در گاهواره عظیم کوه های یخ می جنباند

و خون کبود مردگان در غریو سکوت شان از ساقه بابونه های بیانی بالا می کشد

و خستگی وصلی که امیدش با من نیست٬

مرا با خود بیگانه می کند

    خستگی وصل٬

                      که بسان لحظه تسلیم٬

                                                  سفید است و شرم انگیز.

و این منم که خواهشی کور و تاریک در جائی دور و

دست نیافتنی از روحم ضجه می زند

 

و چه چیز آیا ٬چه چیز بر صلیب این خاک خشک عبوسی که سنگینی مرا متحمل نمی شود

میخکوبم می کند ؟

آیا این همان جهنم خداوند است که در آن جز چشیدن آتش های گل انداخته کیفرهای بی دلیل راهی نیست ؟

 

و کجاست ؟ به من بگوئید کجاست

 خداوندگار دریای گود خواهش های پر تپش هر رگ من ٬

که نامش را جاودانه با خنجرهای هر نفس درد بر هر گوشه جگر چلیده خود نقش کرده ام ؟

 

و سکوتی به پاسخ من ٬سکوتی به پاسخ من !

سکوتی به سنگینی لاشه مردی که امیدی با خود ندارد!

 

میان همه این انسانها که من دوست داشته ام

میان همه آن خدایان که تحقیر کرده ام

کدام یک آیا از من انتقام باز می ستاند ؟

و این اسب سیاه وحشی که در افق توفانی چشمان تو  چنگ می نوازد

با من چه می خواهد بگوید ؟

 

 

اما نیم شبی من خواهم رفت ٬

از دنیای که مال من نیست ٬

از زمینی که بیهوده مرا بدان بسته اند.

 

و تو آنگاه خواهی دانست ٬

                              خون سبز من!   

                                              خواهی دانست که جای چیزی در وجود تو خالی ست .

 و تو آنگاه خواهی دانست ٬

                       پرنده کوچک قفس خالی و منتظر من !

                                                            خواهی دانست که تنها مانده ای با روح خودت

و بی کسی خودت را دردناک تر خواهی چشید زیر دندان غمت :

غمی که من می برم

غمی که من می کشم ...

 

دیگر آن زمان گذشته است

 که من از درد جانگزائی که هستم به صورت دیگر درآیم

و درد مقطع روحی که شقاوت ای نادانیش از هم دریده است ٬

بهبود یابد.

 

دیگر آن زمان گذشته است

و من جاودانه به صورت دردی که زیر پوست توست مسخ گشته ام .



موضوع مطلب :

جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

من دلم تنگ می شود
برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد
تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کــنم
گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکندهی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از آواز می شوم از تو
مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟
باشد ...
به خودم دروغ نمی گویم!
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند
دلم برای این توهم تنگ می شود



موضوع مطلب :

جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
 غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
 بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
ایینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
 تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست
 همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
 دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
 شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
 اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست



موضوع مطلب :

جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

در تاریکی چشمانت را جستم

در تاریکی چشمانت را یافتم 

و شبم پر ستاره شد .

 

 



موضوع مطلب :

جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ٢:۱٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ٢:٠۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

آن لحظه های گمشده ی دور یاد باد
آه ای چراغ سرخ شقایق به دست تو
پیوستنت به قافله ی نور یاد باد
گویند : آسمان همه جا آبی است
 اما نگاه تو
 آن سبزی تمام بهاران چگونه است ؟
 ایا هنوز در همه عالم نمونه است ؟
امروز شامگاه که بارانی از درون
تصویر دلفریب ترا می شست
 از پرده ی تصور تاریکم
می دیدم ای کسی که ز من دوری
 من با تو همچو آینه ،‌ نزدیکم



موضوع مطلب :

جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱:٥٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

من ، از تو بهاران
من، از تو با درختان
من ، از تو با نسیم سخن گفتم
من ، از تو دور بودم
من ، بی تو کور بودم
من ، چون تو ، راز شیفتگی را
در تنگنای سینه نهفتم
رازی که خواندنش نتوانستی
رازی که گفتنش نتوانستم
وز بیم آنکه در کف نامحرم اوفتد
بس شب که تا سپیده نخفتم
امروز ، چون دو اینه ی روبروی هم
برق نگاه خود را در هم فکنده ایم
تا بوته ی گناه نروید ز باغ دل
بنیاد هر هوس را از سینه کنده ایم



موضوع مطلب :

جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱:٥٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

در خواب های تیره ی افیونی ام ، شبی
او را شناختم
او ، شعله ی پریده ی یک آفتاب بود
 چشمی به رنگ آبی سیر غروب داشت
 در چشم او هزار نوازش به خواب بود
 او را شناختم
از نسل ماه بود
اندامش از نوازش مهتابهای دور
رنگی به رنگ صبح بلورین ، سپید داشت
زلفش چو دود مشکی شب ها ، سیاه بود
او را در آن نگاه نخستین شناختم
 اما نگاه منتظرم بی جواب ماند
بر من نگاه کرد و نگاهش ز من گذشت
این آخرین امید ، چه نکامیاب ماند
او را شناختم
همزاد جاودانی من بود و ، نام او
چون نام من به گوش خدا آشنا نبود
می خواستم که بانگ برآرم : بمان بمان
اما در آن سکوت خدایی ، صدا نبود

 

 نادر نادرپور



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ :: ٢:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

روزها همه چون آب روان در گذرند

 خاطراتم در پس مرگ دقایق زندگیم ،

 گمشده اند و اما من

ماندم..

 من ماندم و ستاره ها..

من ماندم و شکوفه ها..

این قصه ها

حادثه ها..

 آه من گمشده ام می جویم..

سوی او سوی من و

رفتنش درد من است..

ز کجا آمده اند شب زدگان به دیار عشاق؟

مهر بر لبهایم

درد بر اندامم

زهر خموشی در کامم..

 من بدنبال رهایی بودم

من دل گمشده ام می جستم

 حال تنها هدفم

کشتن خاطره هاست

تا که شاید اینهمه درد از گذر خاطره ها در ذهنم

التیامی یابند

روزها در گذرند و اما من

ایستاده ام خامُش و بی صدا

چون خاطرة خوب خلقت عشق در یاد خدا...

 

  

25-11-1379

 

 

 



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ :: ٢:٤٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

Little shiny star, show me the way

Then like a hawk I will fly away

To the far-away land in my childhood dreams

Place of splendid gardens and golden streams

Where I can hear angels sing, just before the dawn,

Feeling light of heaven, walking on holy ground

Why oh why this is not forever, this is not real

When every joy of living is here to feel

Oh! My little star, sing a sweet lullaby

Let me fly again to the bluest sky

 

June-2001

 



موضوع مطلب : poem

پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ :: ٢:٠٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

راستیتش رو بخواید من می خواستم محیط وبلاگم بیشتر کمیک باشه..شاید اون لحظه ای که داشتم  تصمیم به نوشتن وبلاگ می گرفتم از اون حالت های جینگولکی داشتم و خیلی دوست داشتم مزه بریزم ولی از دست این روزگار..که نذاشت ما در اون حال بمونیم و از اونجایی که من نمی تونم بارباپاپا باشم و ظاهرم رو عوض کنم طفلک این وبلاگ هم حال و هوای بارونی دلم رو گرفت...حالا فکر نکنید من خیلی بدبخت تشریف دارم چون بالعکس هر چی می گردم یه تاپیک خیلی خوب واسه غر زدن پیدا کنم نمی شه ...اصولا من نمی دونم چرا اینطورم..شاید به خاطر مریضی ارثی ما ایرانیهاست که هیچ وقت اصولا راضی نمی شیم...پولداریم روشنفکر می شیم می ریم بین فقیر فقرا ..فقیرم یه سر غر می زنیم چرا خدا آخه..ما چه گناهی داشتیم ! و همش خواب پولدار بودن رو می بینم..خارجیم می گیم آخ وطن..آخ بوی بارون ..علف..پهن...به به...ایرانیم ..می گیم آقا راهی نیست از مرز در ریم بریم اونجا زمین پاک کنیم ..والا گاوای اونجا هم خوشبخت تر از مان..پادشاهی داریم می گیم اسلام می خوایم..اسلام داریم می گیم می شه شاه بیاد؟...خلاصه این خلیٌت ارثی ما ایرانیهاست که تو وجود من هم مثل یه عامل ژنتیکی هست...بعضی موقعها حالم خوبه شادم خوشم..می رم آهنگ  د اریوش می ذارم گریه می کنم..بعدش می گم آخه دختر مگه خلی !! برو شادیتو بکن..بهر حال بحث به درازا کشید من آدم خوشیم ....بعضی موقعها فقط جنام میاد و پر  از انرژی منفی ام و از اونجایی که بدجنسم می خوام این حسای بدو انتقال بدم..هه هه.. البته نمی دونم اینجوری یا نه ولی حتما هست دیگه..بهر حال چون می خوام رأفت از قلبم نره کمی عاشقانه هم می نویسم تا یادم باشه یه زمانی خیلی رومانتیک بودم...مرسی از تمام شاعرایی که شعراشونو قرض می دن بهم..و خوشحالم که یه چند نفر نازنین وبلاگم رو می خونن... و  تو حسهام شریک میشن..

 



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ :: ٢:٠٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 
 

باید شروع کنم جمله های عاشقانه بنویسم
فکر کنم دیگر وقتش رسیده باشد
و این طلسم
باید شکسته شده باشد
طلسم دغدغه را می گویم؛
طلسم سال های سرگردانی را
و طلسم "تو"یی که از شمایل نداشته ات
و از این همه حیرانی مواج ات
خسته شده بودی
فکر کنم وقت آن شده باشد
که بی هراس
عاشقانه ای بنویسم
بی هراس نبودن "تو"
و وحشت هرگز نیامدن "تو" !
فکر می کنم بتی که نداشتم تا تمام "تو" های شعرم را در آن بریزم،
پیدایش شده باشد
می توانم با شعر هایم غرق بوسه اش کنم
و بدانم که می شنود،
می بیند،
و لبخندش را ببینم
وقتی که چشم هایم به او می گویند
دوستش دارم



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱:٥٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

َ

بیاموزیم که

1.     با احمق بحث نکنیم و بگذاریم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

2.     با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه می‌کند.

3.     از حسود دوری کنیم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنیم باز از زندان تنگ حسادت بیرون نمی آید.

4.     تنهایی را به بودن در جمعی که ما را از خودمان جدا می کند، ترجیح دهیم.

5.     از «از دست دادن» نهراسیم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.

6.     بیشتر را بر کمتر ترجیح ندهیم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباری است.

7.     کمتر سخن بگوییم که بزرگی ما در حرفهایی است که برای نهفتن داریم، نه برای گفتن.

8.     از سرعت خود بکاهیم، که آنان که سریع تر می دوند، فرصت اندیشیدن به خود نمی دهند..

9.     دیگران را ببینیم، تا در دام خویشتن محوری، اسیر نشویم.

10.   از کودکان بیاموزیم، پیش از آن که بزرگ شوند و دیگر نتوان از آنان آموخت.



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ :: ٩:٢٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

Tunnel vision at blinding speed
Controlling my thoughts, obsessing me
Void of any uncertainty
Throughout my very soul

Lost illusions of mind control
Resisting all hope of letting go
Racing impulse of dark desire
Drives me through the night

I try to shut it down
It leaves me in the dust
No matter what I've found
I can never get enough

Frantic actions of insanity
Impulsive laced profanity
Long for elusive serenity
Way out of my control

Traveling through both space and time
(Out of body, out of mind)
Out of control
My wheels in constant motion

Spinning round and round it goes
(I can't let up, I can't let go)
Can't stop this flame from burning
Forever more
Into the night
Blistering

Focus here, focus there
Cannot see the light
(Falling down through the night)
Sprawling everywhere

Searching left, searching right
(Panic setting in, I can no longer fight)
When will this end?

Accelerate, dislocate
(Set to crash and burn, haven't got time to waste)
Not planning to return

Aggravate, agitate
(When will I ever learn?)
There's no way out of here
Nowhere to turn

Obsessive yearning
Compulsive burning
Still never learning
Insane random thoughts
Of neat disorder

Scattered wasteland surrounding me
Tattered memories of what used to be
Apocalyptic mind debris
Until we meet again

Traveling through both space and time
(Out of body, out of mind)
Out of control
My wheels in constant motion

Spinning round and round it goes
(I can't let up, I can't let go)
Can't stop this flame from burning
Forever more
Into the night
Blistering

Traveling through both space and time
(Out of body, out of mind)
Out of control
My wheels in constant motion

Spinning round and round it goes
(I can't let up, I can't let go)
Can't stop this flame from burning
Can't stop the wheels from turning

Traveling through both space and time
(You get yours, and I got mine)
Out of control
My wheels in constant motion

Spinning round and round it goes
(I can't let up, I can't let go)
Can't stop this flame from burning
Forever more
Into the night
Blistering



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ :: ٢:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

از کنار من افسرده تنها تو مرو
دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو
اشک اگر می چکد از دیده تو در دیده بمان
موج اگر می رود ای گوهر دریا تو مرو
 ای نسیم از بر این شمع مکش دامن ناز
قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو
 ای قرار دل طوفانی بی ساحل من
 بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو
سایه ی بخت منی از سر من پای مکش
به تو شاد است دل خسته خدا را تو مرو
ای بهشت نگهت مایه ی الهام سرشک
از کنار من افسرده ی تنها تو مرو



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱:٢٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو



The higher we soar, the smaller we appear to those who cannot fly ...



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱:٠۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

مستم و دانم که هستم من
ای همه هستی ز تو ، ایا تو هم هستی ؟



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ :: ٧:٠٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

نهالی در ذهنم
داسی در دستم
شوری در سینه ام
سکوتی بر لبانم
نوری در یأسم
غمی بر چشمم
آفتابی در اندیشه ام
رگباری بر زبانم
چگونه با درون همسفرت کنم



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ :: ٦:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

بالهایم را بگستران
تا در آسمان دشت وجودت به پرواز در آیم
ودر آن بلندی
نظاره گر وجود پر ابهّتت باشم

بالهایم را بگستران
تا به ابرهای خیالت برسم
و با تصورات شیرینت
همنشین شوم
ای بی همتای من
بالهایم را بگستران تا بی پروا بسویت پَر کشم
و در آسمان آبیت به انتظار نشینم



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

چرا با تو می مانم ای مادر کهن
 که نمی دانم
 چه وامی بر من داری ؟
 سال هایم را هدر دادی
 خونم را هبا کردی که بنوشند اجاره داران
جوانیم را در سوداهایم خیالی به گرو نهادی
 عوض را به من برات دوردستی دادی ، که مبلغش آرمان بود
کنون در پایان راه دستم مثل فکرم سپید است
 چه برایم ماند
 جز غربت ناخواسته و دشنام از نورسیدگانی که ندانم چه حقی بر من دارند ؟
 گاه در پروازهایم رایحه ی نیل را می شنوم
 و گمشده ام را می بینم که در غرفه ی نامحرمان
 به تماشای رود وقت می گذراند
 انگار موقع دعای سفر شد
 راهم را بگشا
 دینی اگر دارم بستان
 اگر می مانم نه برای توست
 اگر می خوانم نه به درگاه تو
 به خدایی است که هرگز تو را نیافرید

محمد علی سپانلو



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

کنار پنجره ی من
شکفت شاخه ای از نور
چکید در بن گوشم
صدای خسته ای از دور

چراغی از ته ظلمت
مرا صدا زد و افسرد
ستاره بود و مرا باز
به عمق کور فضا برد

چو باد صبح گشودم
به هر طرف پِر پرواز
دریغ و درد که در- دم
فضا تهی شد از آواز

مرا دوباره صدا کرد
نه او، نه هیچکس، اما
ز عمق خویش، شنیدم
صدای خسته ی او را

کنار پنجره ی من
فسرد شاخه ای از نور
دوباره بال و پر افشاند
شبی سیاه، شبی کور

گذشت و رفت و فرو خفت
چه روز بی ثمری بود
صدای او؟ چه دروغی
خیال رهگذری بود



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ :: ٩:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

دل دیوونهء من ...تو چرا سنگ شدی...

تو چرا تنگ شدی...شاهد این مرگ شدی؟

دل دیوونهء من... واسه سادگیت می میرم

میرم و از عشق حقتو من  پس می گیرم...

.

.

.

 



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ :: ٩:٢٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

می خوام بگم : دوست دارم! به پنجره به آسمون
به این شب آینه دزد! به تک درخت کوچه مون
می خوام بگم : دوست دارم! به تو ! به اسم نقطه چین
به گریه های بی هوا! به کولی کوچه نشین
می خوام بگم : دوست دارم! به هر رفیق و نارفیق
به شاعران بی غزل! به جنگلهای بی حریق
می خوام بگم : دوست دارم! به قاتلم ! به روزگار
به اون کسی که میندازه به گردنم طناب دار
دنیای ما عوض می شه ، تنها با این جمله ناب
دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم تو این عذاب
می خوام بگم : دوست دارم! به بادبادک به مدرسه
به ترکه ی خیس انار ، کنار درس هندسه
می خوام بگم : دوست دارم! به مرغ عشق بی قفس
به جغد پیر بد صدا! به نی زنای بی نفس
می خوام بگم : دوست دارم! به هر چی خوبه ، هر چی بد
به خونه های کاگلی ! به سیبای توی سبد
می خوام بگم : دوست دارم! به بغض تلخ انتظار
به بدترین فصل سفر! به اخرین سوت قطار
دنیای ما عوض می شه ، تنها با این جمله ناب
دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم تو این عذاب



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ :: ٩:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

دست مرا بگیر که باغ نگاه تو
چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود
من جاودانیم که پرستوی بوسه ات
بر روی من دردی ز بهشت خدا گشود
اما چه میکنی
دل را که در بهشت خدا هم غریب بود



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ :: ٩:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا ، گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

 

شعری که دنیا خاطره برام داره..



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ :: ٩:٢۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لایتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
 دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
 خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
 من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
 همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ :: ٩:٢٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

دوستی امروز ازم پرسید : تا حالا عاشق بودی؟؟

با خنده تو دلم گفتم من همیشه عاشق بودم ..تا یاد دارم من همیشه عاشق خدا..دنیام..خانواده ام...عشق...حق... زیبایی... و هر چیز خوب دیگه بودم..مگه میشه عاشق نبود؟



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ :: ٦:۳٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر.
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.

نازک آرای تن ساق گلی
که به جان اش کشتم
و به جان دادم اش آب.
ای دریغا! به برم می شکند.

دست ها می سایم
تا دری بگشایم.
بر عبث می پایم
که به در کس آید.
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ :: ٩:۱٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

Always forgive your enemies - nothing annoys them so much. Oscar Wilde.



موضوع مطلب :

یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ :: ۳:٥٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

هان چه حاصل از آشنایی ها
گر پس از آن بود جدایی ها
من با تو چه مهربانی ها
تو و بامن چه بیوفایی ها
من و از عشق راز پوشیدن
تو و با عشوه خودنمایی ها
در دل سرد سنگ تو نگرفت
 آتش این سخنسرایی ها
چشم شوخ تو طرفه تفسری ست
 کارا به بی حیایی ها
مهر روی تو جلوه کرد و دمید
 در شب تیره روشنایی ها
گفته بودم که دل به کس ندهم
تو ربودی به دلربایی ها
 چون در ایینه روی خود نگری
 می شوی گرم خودستایی ها
موی ما هر دو شد سپید وهنوز
تویی و عاشق آزمایی ها
 شور عشقت شراب شیرین بود
ای خوشا شور آشنایی ها



موضوع مطلب :

شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ :: ۸:٥٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت واستن
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
انگار
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم !
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس می کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی ام ، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است !
آه ، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور !
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است !



موضوع مطلب :

شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ :: ۸:٤٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸ :: ٤:۳٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

الان  فیلم زیبای soloist   یا تک نواز رو دیدم.توصیه می کنم حتما ببینید... فیلم از روی کتابی که توسط استیو لوپز که نویسنده ای در La Times  هست ساخته شده..استیو لوپز دنبال یک موضوع برای نوشتن در روزنامه است که صدای ویولن رو در خیابان می شنوه...مردی در پای مجسمه بتهون نشسته و می نوازه..یک بی خانمان..دوستی بین این دو شکل می گیره و استیو می فهمه ناتانیل یا همون نوازنده که عاشق موسیقیه یک محصل سابق مدرسه موسیقی جولیارد (که مخصوص نوابغ موسیقیه) که به علت بیماری اسکیزوفرنی در خیابان زندگی می کنه ...دوستی این دو باعث می شه استیو دنیا رو از دید ناتانیل ببینه ، دنیایی که هیچ وقت نمی شناخته..و ناتانیل هم در آخر دیگه در خیابان زندگی نمی کنه..فیلم خیلی زیبا و غیر هالیوودیه..از دنیای بی نقص و عیب آمریکایی خبری نیست و داستان بیشترش در محله ای فقیر نشین می گذره..اول فکر کردم فیلم شاید دپرس کننده باشه ولی انقدر عشق تو داستان بود که اصلا این احساس بهم دست نداد..بازی ها عالیه...جیمی فاکس و رابرت دانی جونیور عالیند.از جو رایت هم که کارگردانه خیلی خوبیه انتظار دیگه ای نمی ره!

فیلم برداری و کارگردانی جدا خوبه..صحنه ای هست که ناتانیل در اتوبان می زنه ودوربین خیلی زیبا بالا می ره و  صحنه با پرواز کبوترها و اشک چشمان استیو و حسی که ناتانیل داره جدا زیباست و اشک منو هم در آورد...

http://www.imdb.com/title/tt0821642/

 



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو


If you could only keep quiet, clear of memories and
expectations, you would be able to discern the
beautiful pattern of events.  It is your restlessness
that causes chaos.

                          - Nisargadatta Maharaj

 

*

That is what I have to repeat all  day with myself*



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

بغضهای کال من ، چرا چنین ؟
گریه های لال من ، چرا چنین ؟
جزر و مد یال آبی ام چه شد ؟
اهتزاز بال من ، چرا چنین ؟

 

 

امیدوارم اگه مطالبم رو می خونید تو این چند روز انقدر شاد باشید که نفهمید غم ذوب در حرفام رو....این هم بگذرد و من باز شاد مثل قبل می شم...امیدوارم..



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

نگاه که می کنم هیچ ندارم که تو را بخشم....عمری خستگی مانده و قلبی شکسته...خستگی برای تلاشی که کردم که قلبم نشکند...و قلبم شکست چون عمری گذشت و دیگر کسی قلب خسته ام را نخواست....



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم :
در آسمان پر می کشیدم
و لا به لای ابرها پرواز میکردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر ، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می زد
آنگاه با خمیازه ای ناباورانه
بر شانه های خسته ام دستی کشیدم
بر شانه هایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس می کردم !



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم
پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ :: ٩:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !
آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح !
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کوی



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱:۳۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

امروز از اون روزاست که خدا رو باید شکر کرد توی ایران مجوز اسلحه نمی دند چون نمی دونم چه بلایی سر آدمهای دور و برم می آوردم...

 

حالم از دو رویی آدمها به هم می خوره!

حالم از ریا کاری و دروغ به هم می خوره

از گرگ هایی که اطرافمه و از حماقتی در خودم که بهش می گن اعتماد به دیگران.

ایرانی جماعت حقشه که اینهمه در طول تاریخ از این و اون کشیده ...انقدر ذات آدمهاش بد و روحشون کوچیکه!

 

 



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

خوشا به حال کسی
که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

من نمیگویم درین عالم
گرم پو، تابنده، هستی بخش
چون خورشید باش
تا توانی
 پاک، روشن
 مثل باران
مثل مروارید باش



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

این مطلب رو الان خوندم جداً تعجب آوره...خیلی هم تعجب آوره!

در هنگام برگزاری مراسم تشیع جنازه یک دختر بچه سه ساله ساختمان کلیسای مرکزی شهر نیوان هلند آتش می‌گیرد اما دختر بچه مرده ناگهان به هوش می‌آ‌ید و ناخواسته در میان شعله‌های آتش جان می‌سپارد.

به گزارش خبرگزاری مهر، به نقل از ام‌اس‌ان نیوز، زمانیکه رینا 3 ساله سه در حال بازی کردن بوده ناگهان از طبقه پنجم محل سکونتش سقوط می‌کند و بر اثر شکستگی جمجمه سرش به کما می‌رود.

پزشکان پس از دو روز مرگ وی را تائید می‌کنند و خانواده رینا نیز در صبح سومین روز از لحظه سقوط دخترشان مراسم تشیع جنازه وی را برگزار می‌کنند.

زمانی که تمام اعضای خانواده رینا در کلیسا قرار داشته‌اند ناگهان شمعی که بر روی تابوت دخترک قرار داشته واژگون می‌شود و جایگاه نگهداری از تابوت آتش می‌گیرد.

آتش به سرعت تمام اطراف تابوت و محل نشستن خانواده‌های عزادار را فرا می‌گیرد و خانواده رینا مجبور می‌شوند که به خارج از کلیسا فرار کنند.

پس از خروج تمام حاضران در مراسم تشیع جنازه رینا کوچک شروع به صدا زدن نام پدر و مادرش می‌کند اما به خاطر وسعت آتش روشن شده در داخل سالن مراسم تدفین کلیسای رواز شهر ریوان هلند نجات پیدا نمی‌کند و در میان شعله‌های آتش جان می‌سپارد.

پلیس و نیروهای آتش‌‌نشانی هنوز علت آتش گرفتن کلیسا را نمی‌دانند و پزشکان معالج رینا نیز بر صحت تائیدیه مرگ این دختر بچه سه ساله تاکید می‌کنند.

نحوه مرگ رینا به معمایی تبدیل شده که هنوز علت اصلی بروز آن نامعلوم است و مشخص نشده که چه عواملی سبب سوختن این دختربچه بی‌گناه در میان شعله‌های آتش کلیسا شده است.


موضوع مطلب :

یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

هزار سال به سوی تو آمدم
افسوس
هنوز دوری دور از من ای امید محال
هنوز دوری آه از همیشه دورتری
همیشه اما در من کسی نوید دهد
که می رسم به تو
شاید هزارسال دگر
صدای قلب ترا
پشت آن حصار بلند
همیشه می شنوم
همیشه سوی تو می ایم
همیشه در راهم
همیشه می خواهم
همیشه با توام ای جان
همیشه با من باش
همیشه اما
هرگز مباش چشم به راه
همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ
همیشه خون کسی ریخته است بر درگاه

 

**فریدون مشیری**



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ :: ٧:٥٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

امروز کلاس فرانسه ام شروع شد..هورااااا....امیدوارم که همه چی خوب پیش بره



موضوع مطلب :

شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

من شدیداً اعتقاد دارم که آدم مثل یه رسیور قوی در این دنیای پر از سیگنال می مونه .. تنها کافیه که اون ارتباط  برقرار باشه ... اون موقع مثل فیلم ماتریکس انگار قرص قرمز رو می خورید و به دنیایی پا می ذارید که دیگه حقیقت اونی نیست که شما فکر می کنید می دونید. دنیایی که در اون مرز آگاهی رو زیر پا می گذاری و به فرا آگاهی می رسی.. وقتی که این ارتباط برقرار می شه احساس جالبی آدم  داره ...یه جورایی انگار می تونی  هر چه پیرامونت هست رو کنترل کنی ..من هر یه مدت یه بار off و on می شه این رسیور..همین چند شب پیش شب خوابم نمی برد و با لبخندی به خودم گفتم الان موبایل رو بر می دارم و می بینم که ساعت 1:06 بامداده.. و جالبه که وقتی برداشتم موبایلو دیدم دقیقا درست حدس زدم ...از صبحش فهمیده بودم انگار گیرایی روحم بالا رفته..هنوز نمیدونم به چه چیزی بر می گرده و آیا همیشه می تونم در حالت هوشیاری بمونم یا نه... همیشه مدتی طول می کشه و معمولا خیلی حدسهای درست می زنم..احساسم به اطرافم بسیار شفافتره و تا حدی می تونم وقایع رو ببینم و آدمها رو بخونم..نمی دونم برای شما اتفاق افتاده یا  نه ولی اگه می دونید تریگرش چیه ...به منم بگید!



موضوع مطلب :

شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸ :: ٧:٤٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

دلاور اشراق همواره تعمق می کند. او با آرامش در چادر خود می نشیند و خود را به نور الهی می سپرد.

ذهن خود را تهی می کند، به هیچ چیز نمی اندیشد، از لذات، مبارزه جویی و مکاشفه دست می کشد و اجازه می دهد تا استعداد ها و توانایی هایش آشکار شوند.

و اگر چه ممکن است در کوتاه مدت ب هاستعداد ها و توانایی های خود دست نیازد، اما آن ها سرانجام فرمانروایش می شوند و در زندگی روزمره اش تاثیر می گذارند.

وقتی دلاور تعمق می کند از پندار تنهایی دست می کشد و بارقه ی روح دنیا می شود. و در چنین لحظه هایی ست که او به مسئولیت پی برده، هماهنگ رفتار می کند.

دلاور اشراق می داند که در سکوت دل قانونی وجود دارد که راهنمای اوست.



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ :: ۳:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ :: ٩:٢٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

گم شدم در خود ، نمی دانم کجا پیدا شدم
شـــــــبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

ســــــــایه ای بودم ز اوّل بر زمین افتاده خوار
راست کان خورشید پیدا گشت ، ناپیدا شدم

می مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای
در فروغ شمع روی دوست ، ناپـــــــــروا شدم

در ره عشــــق ، چو دانش باید و بی دانشی
لا جرم در عشـــــــق هم نادان و هم دانا شدم

چون همه تن دیده می بایست بود و کور شد
من ز تٱثیر دل او بــــی دل و شـــــــــیدا شدم


"فرید الدّین عطار نیشابوری"



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ :: ٩:۱٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

فقط تو فراموشم مکنی کافیست ،آن وقت اگر از ذهن تمامی دنیا هم پاک شوم باکیم نیست!



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ :: ۸:٥٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو


یک لحظه خواستم.
چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو برد خواستم تو را.
 آن سطرها گذشت و حالا این پیری مدام مرگ را زیباتر کرده است.
آن قدر که کوه کنار خانه ام حتی اگر آتشفشان کند از ایوان و غروب نخواهم گذشت!
من که با ماه از پنجره ات می آمدم روزهاست پشت پیغام گیر ، گیر کرده ام....
دردیست !
دردیست !
دردیست ،خونت جوان بماند و پایت پیر شود....



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

The Warrior of Light uses common sense to judge not the intentions of an action but its consequences.



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ :: ۸:۱٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

And each man kills the thing he loves,
By all let this be heard,
Some do it with a bitter look,
Some with a flattering word,
The coward does it with a kiss,
The brave man with a sword.
( quoting Oscar Wilde in The Valkyries )



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

چرا با باغ این بیداد رفته ست ؟
بهاری نغمه ها از یاد رفته ست ؟
چرا ای بلبلان مانده خاموش
امید گل شدن بر باد رفته ست ؟



 به خاکستر چه آتش ها که خفته است
 چه ها دراین لبان نا شکفته است
منم آن ساحل خاموش سنگین
 که توفان در گریبانش نهفته است



نگاهت آسمانم بود و گم شد
 دو چشمت سایبانم بود و گم شد
 به زیر آسمان در سایه تو
جهان دردیدگانم بود و گم شد



غم دریادلان رابا که گویم ؟
کجا غمخوار دریا دل بجویم ؟
دلم دریای خون شد در غم دوست
چگونه دل از این دریا بشویم؟



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ :: ٧:٤۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

این روزها در سرزمینی زندگی میکنم که در آن دویدن ، سهم کسانی است که نمیرسند و رسیدن ، حق کسانی که نمی دوند !



موضوع مطلب :

شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

دلم برای عشقهای اساطیری تنگ شده.. واسه افسانه ها..واسه قصه هایی که می خوندیم و با جون و دل باور می کردیم..واسه سادگی.. معصومیت..لپ های قرمز از روی خجالت.. واسه نگاه های دزدیدکی...واسه اونزمانی که کبوترا نامه رسون عشق بودند..واسه کوچه های تنگ که جوب از وسطشون رد می شد...واسه کارتونای ژاپونی ..واسه آب نبات چوبی لیسیدن..واسه مش قاسم و آ‌‌ آ گفتنش...واسه شربت نذری..واسه هر چی که مارو ساخت و ما ازش غافل شدیم.. دلم واسه همه چی تنگه...حتی واسه خودم..



موضوع مطلب :

شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ٩:٢٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

وقتی ستاره نیز
سو سوی روزنی به رهایی نیست
آن چشم شب نخفته چرا پشت پنجره
با آن نگاه غمگین
ژرفای آسمان را
 می کاوید
آنگاه بازمیگشت
نومید
میگریست



موضوع مطلب :

شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ :: ٩:٠٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده ها ت
زیر آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پاک
جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه ه ای دور
عطر و خنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک

*فریدون مشیری

 



موضوع مطلب :

جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

حضرت علی خطاب به مالک اشتر فرمود : ... دل خویش را با مهر رعیت سرشار ساز و به آنان محبت نموده و لطف نما . برای آنان مثل درنده خونخوار مباش که لقمه از دهان آنها بگیری ، زیرا مردم دو دسته اند یا برادران دینی تواند و یا در خلقت شبیه خودت که از آنان لغزش سر می زند و دستخوش انحراف می شوند ... بنابراین از عفو و گذشت خویش آنان را بهره مند ساز زیرا تو مافوق آنهایی و امام تو مافوق تو و خداوند مافوق امام تو است ... نکته قابل توجه آن است که علی ( ع ) به مردم نحوه برخورد با حاکمان را نیز تعلیم می دهد . حضرت یکی از اهداف حکومت خویش را برقراری عدالت که مصداق بارز آن ، احقاق حق محرومان است ؛ بیان کرده است . با من آنسان که با جباران و ستمگران سخن می گویند سخن نگویید ، القاب پر طنطنه برایم بکار نبرید .

 

 



موضوع مطلب :

پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

این فیلم رو سال ٢٠٠٣ دیدم و فیلم بسیار جالبی که هنوز که هنوزه من نتونستم اثری رو که رو من گذاشت فراموش کنم... فیلمی در مورد خیلی مفاهیم زندگی که کاراکتراصلی در خواب شفافش یا همون lucid dream در موردشون با دیگران بحث داره.. به نوعی دیدگاه خود ریچارد لینکلیتر هست که خالق این فیلمه

 

I feel like my transport should be an extension of my personality. And this is like my little window to the world... and every minute's a different show. I may not understand it. I may not even necessarily agree with it. But I'll tell you what I've accepted: just sort of glide along. You want to keep things on an even key, this is what I'm saying. You want to go with the flow. The sea refuses no river. The idea is to remain in a state of constant departure while always arriving. It saves on introductions and goodbyes. The ride does not require explanation - just occupance. That's where you guys come in. It's like you come onto this planet with a crayon box. Now you may get the 8 pack, you may get the 16 pack but it's all in what you do with the crayons - the colors - that you're given. Don't worry about coloring within the lines or coloring outside the lines - I say color outside the lines, you know what I mean? Color all over the page; don't box me in! We're in motion to the ocean. We are not land locked, I'll tell you that.

___________________________________________________________________

Life is a matter of a miracle that is collected over time by moments flabbergasted to be in each others presence.

___________________________________________________________________

The ongoing WOW is happening right NOW

___________________________________________________________________

What a bunch of garbage; liberal, democrat, conservative, republican. It's all there to control you! Two sides of the same coin. Two management teams bidding for control, the CEO job of Slavery, Incorporated! The truth is out there in front of you, but they lay out this buffet of lies. I'm sick of it, and I'm not going to take a bite out of it, do you got me?

___________________________________________________________________

 



موضوع مطلب :

پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸ :: ٩:٠٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

این عکس در یک بیابان موقع غروب آفتاب گرفته شده درست از بالای سر شتر ها انچه به رنگ سیاه میبینید در واقع سایه شتر است .شتر های واقعی به صورت خطوط کمی سفید رنگ در تصویر مشاهده میشوند این عکس جایزه بهترین عکاسی از طبیعت را گرفته است .حالا یک بار دیگر با دقت نگاه کنید

مرسی "م" برای ارسالش!



موضوع مطلب :

پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸ :: ۸:٥٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

از دوست به یادگار دردی دارم

کاین درد به صد هزار درمان ندهم

من درد تو را زدست آسان ندهم

دل برنکنم زدوست تا جان ندهم



موضوع مطلب :

پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸ :: ۸:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست.چاهی که خنده های شما از آن بر می آید؛چه بسیار که با اشکهای شما پر میشود.

و آیا جز این چه میتواند بود؟

هرچه اندوه دورن شما را بیشتر بکاود؛جای شادی در شما بیشتر میشود.

مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوره ی کوزه گر سوخته است؟

مگر آن نی که روخ شما را تسکین میدهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشید اند؟

هرگاه شادی میکنید به زرفای درون دل خود بنگرید تا ببینید سرچشمه شادی به جز سرچشکه اندوه نیست.

ونیز هرگاه اندوهناکیدباز در دل خود بنگرید که به راستی گریه شما از برای آن چیزیست که مایه شادی شما بوده است.

پاره ای از شما میگویید شادی برتر از اندوه است وپاره ای دگر میگویید اندوه برتر است

اما من به شما میگویم این دو از همدیگر جدا نیستند.

این دو باهم می آیند؛و هرگاه شما با یکی از آن ها بر سر سفره مینشینید؛به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است..



موضوع مطلب :

پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸ :: ۳:٠٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸ :: ٢:۳٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

تامینا هم رفت .... بچه هااااااااااااااااااااااااااااااام.....



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸ :: ٩:٠۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

بسیار در کف این سریال می باشم..فصل اول رو دارم تموم می کنم و دوم در حال دانلود

به همه کس اصلا توصیه نمی شه..

ولی بسیار جالب ناکه چون من به ومپایر جماعت (دراکولا جات) علاقه خاصی دارم اونم از نوع انگلیسیش!



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

چه مرز باریکی بین موندن و رفتنه

بین بودن و نبودن

جنون و عقل

شادی و غم

عشق و نفرت..

هیج وقت مثل الان احساس نکرده بودم که ما همیشه رو لبه ها حرکت می کنیم..

امروز خونه ام....

 



موضوع مطلب :

یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

          هنگامی دستم را دراز کردم

                       که دستی نبود.

                             هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

                                         که مخاطبی نداشتم.

                                              و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

                                                              که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!

« دکتر علی شریعتی »

 

** تویی که می شناسیم



موضوع مطلب :

یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸ :: ۳:۱٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

کرم شب تاب
روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت: چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هرکه آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمایی تیز. یکی دریا انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: من چیز زیادی از این هستی نمی خوام. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا. تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت را به من بده. و خدا کمی نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است، حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی. و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.



موضوع مطلب :

یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸ :: ٢:۳٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

با توام با تو خدا
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه ای هم بفرست
*
کوچه های دل من
باز خلوت شده است
قبل از اینکه برسم
دوستی را بردند
یک نفر گفت به من
باز دیر امده ای
دوست قسمت شده است
با توام با تو خدا
یک دل قلابی
یک دل خیلی بد
چقدر می ارزد؟
من که هر جا رفتم
جار زدم:
شده این قلب حراج
بدوید
یک دل مجانی
قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی
*
هیچ وقت اما
هیچ کس قلب مرا قرض نکرد
هیچ کس دل نخرید
*
با توام با تو خدا
پس بیا ای دل من مال خودت
من که دیگر رفتم اما
ببر این دل را دنبال خودت

عرفان نظر اهاری(چای با طعم خدا)



موضوع مطلب :

یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱:٤٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

 

 




موضوع مطلب :

یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸ :: ۸:۳٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو


 

نترسون باغُ از گل، نترسون سنگُ از برف
نترسون ماهُ از ابر، نترسون کوهُ از حرف


نترسون بیدُ از باد، نترسون خاکُ از برگ
نترسون عشقُ از رنج، نترسون ما رو از مرگ


نه تیر و دشنه نه دار و زندون
ستاره ها رو از شب نترسون


چه ترسی داره بوسه بر لب خونین آزادی ؟
چرا وحشت کنم از عشق ؟ چرا برگردم از شادی ؟


از این خاموشه تا خورشید چه ترسی داره پل بستن
از این سرچشمه تا دریا خوشا شکفتن و رستن


نترسون عاشقا رو از این کولاک تاراج

به خاک افتادن از عشق پرو بال به معراج


کجا پروانه ترسید از حریر شعله پوشیدن

کجا شبنم هراسید از شراب نور نوشیدن


از این شب گوشه خاموش از این تکرار بی رویا

سلام ای صبح آزادی، سلام ای روشن فردا


نه تیر و دشنه نه دار و زندون
ستاره هارو از شب نترسون



موضوع مطلب :

شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو


تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار

صدا کن اسممو از عمق شب از نقب دیوار
برای زنده بودن دلیل آخرینم باش

منم من بذر فریاد
خاک خوب سرزمینم باش

طلوع صادق عصیان من بیداریم باش..



موضوع مطلب :

آتیش می گیره قلبم...

http://www.roozneveshtha.com/2009/07/post_252.shtml

 



موضوع مطلب :

شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو


پرسید یکی که «عاشقی چیست؟»
گفتم که «مپرس از این معانی
آن گه که چو من شوی، ببینی
آن گه که بخواندت، بخوانی»

مولانا



موضوع مطلب :

شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ :: ٢:٢٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

"بنیانا" مُرد.............................اینم یه خبر بد دیگه..



موضوع مطلب :

شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو



من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شرمده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

 

محمد علی بهمنی



موضوع مطلب :

شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

ایکاش همه دوستی را مانند تو معنا می کردند ..ایکاش نزدیکتر بودی تا صدایت را هر روز می شنیدم.. امان از این امتحانی که می شوم ...کی تمام می شود این ناله دل ..... ولی یادت باشد...همانی باش که هستی ...بی نهایتم.



موضوع مطلب :

شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

یاد گرفته ا م که سادگیم را نشان ندهم

گاهی عهد می کنم که دیگر دست در دست احساس قدم نزنم...دنیا دیگر جای امنی نیست..شاید هیچ وقت نبوده است و من خودم را با دنیای زیبا و کوچک خود سرگرم کرده بودم..

حس می کنم  برای عاشق شدن دیگر دیر شده است...نمی دانم کِی این را حس را باد با خود برد ...

شاید نا امید کننده باشد ولی باور کن دیگر به هر چه زمانی زیبایی زندگیم بود بی اطمینان شده ام..

به اینکه قاصدکی اگر می آید   پیامی دارد... اگر دعایی کردم جوابی دارد

اگر قلبم لرزید ، قلب او هم می لرزد... اصلا دل به دل راه دارد؟

شاید فکر می کنی ایمانم از دست رفته..نه ...اگر تو برایم نبودی ..اگر شبها موهایم را با مهربانی نوازش نمی دادی تا بدانم که هستی و با منی و مرا رها نکرده ای..نمی دانم کجای این دالان تاریک بی ایمانی  دست و پا می زدم...آخ .. می دانم می دانی که چه حسی است که با توام و باز دلم برای با تو بودن تنگ است.. بمن بگو چرا همه چیز در دنیای تو وارونه شد وچرا هر چه دلم را خوش می کند عمر کوتاهی دارد.. اگر نمی دانستم که صدای مرا می شنوی شاید تنهاترین بودم..ولی آنقدر مهربانی که زبانم بند می آید.. ولی....باور کن کم  می آورم...به تو نمی توان دروغ گفت..کم می آورم چون نمی دانم چقدر آدمی که هستم با او  که تو به دنیا آورده ای نزدیک است؟ کم آورده ام چون سادگیم حماقت..صداقتم ریا و عشقم تمنایی دنیوی تعبیر می شود..کم آورده ام چون نیاز دارم ...نیازم ضعف و ضعفم شکست ایمان است  و من تنها دلم به دلی خوش است که بارها شکسته و تو مرهمش بودی...دلم به عشق خوش است و می دانم اگر هیچ کس هم نباشد ، چون تویی نه تنها دلم، بلکه تمام وجودم را غرق عشق و رحمت می کنی.. خدایا ..مهربانم..بگذار بی توقع عشق بورزم..بگذار باز باور کنم که می توان عاشق بود...



موضوع مطلب :

شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

هر روز خبر بدی می آید..پس کی دلمان شاد خواهد شد؟



موضوع مطلب :

جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸ :: ۸:٤٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
فکر می کرد که شعبان آمده.. دوست دارد برود تا شاید مرادش را که از حضرت رضا گرفته با دیدار حرمش و زیارتش جبران کند.. شاید ....نمی دانست نمی تواند دیگر نوه تازه بدنیا آمده اش را ببیند... باز سانحه...خدایا...حتی یک خبر خوب را هم از ما دریغ می کنی؟......

موضوع مطلب :

جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸ :: ۸:۱٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
ای که بوی باران شکفته در هوایت
یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت
شد خزان به پایت بهار باور من
سایه بان مهرت نمانده بر سر من
جز غمت ندارم به حال دل گواهی
ای که نور چشمم در این شب سیاهی
چشم من به راهت همیشه تا بیایی
باغ من بهارم بهشت من کجایی
جان من کجایی کجایی که بی تو دلشکسته ام
سر به زانوی غم نهاده ام به گوشه ای نشسته ام
آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا
مانده با نگاهی به راهی که میرود به ناکجا
ای گل آشنا بی قرارم بیا وای از این غم جدایی
(قیصر امین پور)

 



موضوع مطلب :

 
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed