گل بانو
 
سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

خیلی دنیای عجیبیه...بارها در زندگی با آدمهایی برخورد کردم  که در ظاهر و رفتار گمان می کردی بسیار عمیقند ولی واقعا سطحی ترین بر خوردها و ارزون ترین بها رو برای تو دادند..و آدمهایی رو شناختم که فکر می کردی به عمق یک برکه کوچکند ولی درسهایی دادند که عمقشون با اقیانوس برابری می کرد...و یاد گرفتم به حرفها بهای چندانی ندم..و با ظاهر قضاوتی نکنم...امیدوارم در عمل موفق باشم..



موضوع مطلب : دل نوشته ها

سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:٥٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

نمی خواهم به تو عادت کنم

به یادت

لبخندت

عشقت..

عادت بیهودگی می آورد و خستگی

می خواهم هر روز با تو زاده شوم

در کالبدی تازه تر

و با روحی شادتر

...

عاشق باش زیرا عاشق کم است ..سخن عاشقانه فراوان...بگذار از عشق نگویم  زیرا سخن عظمت آسمانی عشق را خرد می کند...بگذار ساکت بمانم نازنین...



موضوع مطلب : دل نوشته ها

سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:٥۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

عاشق، ترکِ لبخند نمی کند...

لبخند ، تذهیب زندگی ست..

و بوسه یی ست بر دستهای نرم محبت...

با لبخندهای کوتاه ، گهگاه ، این مرصع زرنگار را شفافی ببخش...



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:٤٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

هیچوقت دروغ رو نفهمیدم...دروغگو رو درک نکردم و هیچوقت نمی خوام قبول کنم که دروغ حناق نیست!



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:٤٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

گریه هایم را برای خودم نگاه می دارم ..خنده هایم مال تو

اینگونه شاید دوست ترم داشته باشی..



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:۳٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

تمام روز به چیزی شبیه یک اندوه

به نفی معجزه ای ساده

و نفی ساده ی اعجاز چشم های تو

به روزهای پس از تو فکر می کردم..



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 


مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا

سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

 جان بلا دیده منم، گریه ی خندیده منم

یار پسندیده منم، یار پسندید مرا

کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز

کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من

آینه در آینه شد دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ روشن او

تا به نظر خواه و ببین ک آینه تابید مرا

گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک

گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند

رشک سلیمان نگر و هیبت جمشید مرا

چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او

باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا

پرتو بی کیف منم جان رها کرده تنم

تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا

 



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

با تو بودن همیشه پر معناست

بی تو روحم گرفته و تنهاست

با تو یک کاسه اب یک دریاست

 بی تو دردم به وسعت صحراست

              با تو بودن همیشه پر معناست

با تو اسان هزار کار خطیر

با تو ممکن جهاد با تقدیر

بی تو با غم برهنه همچو کویر

با تو با غنچه دشتی از گلهاست

             با تو بودن همیشه پر معناست

ای تو تعریف ناپذیر ترین

بی تو من کوچک و حقیر ترین...

                                       نادر ابراهیمی



موضوع مطلب : شعر

دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است. همه چیز تنها یک چیز نیست. و هنگامی که آرزوی چیزی را داری، سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.


برگرفته از کتاب کیمیاگر نوشته پائولو کوئلیو



موضوع مطلب :

دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:٠۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

دلاور اشراق همواره تعمق می کند. او با آرامش در چادر خود می نشیند و خود را به نور الهی می سپرد.

ذهن خود را تهی می کند، به هیچ چیز نمی اندیشد، از لذات، مبارزه جویی و مکاشفه دست می کشد و اجازه می دهد تا استعداد ها و توانایی هایش آشکار شوند.

و اگر چه ممکن است در کوتاه مدت ب هاستعداد ها و توانایی های خود دست نیازد، اما آن ها سرانجام فرمانروایش می شوند و در زندگی روزمره اش تاثیر می گذارند.

وقتی دلاور تعمق می کند از پندار تنهایی دست می کشد و بارقه ی روح دنیا می شود. و در چنین لحظه هایی ست که او به مسئولیت پی برده، هماهنگ رفتار می کند.

دلاور اشراق می داند که در سکوت دل قانونی وجود دارد که راهنمای اوست.



موضوع مطلب :

دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ :: ۸:٥٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ :: ۸:٥٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

من اکنون احساس می کنم،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم،

تنها مانده ام.

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم.

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است،

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی؟

امروز به خودم گفتم:

من احساس می کنم،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین.

 

شریعتی



موضوع مطلب :

دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ :: ۸:٤٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

بگذار تا «شیطنت عشق»

چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید

هر چند آنچه ماند جزء رنج و پریشانی نباشد

اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن!

 

شریعتی



موضوع مطلب :

دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ :: ۸:۳٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

تو مرا می فهمی

                        من تو را می خواهم

                                               وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

                      من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

                                                       و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی



موضوع مطلب :

دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ :: ۸:۱۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 


آنجا که اندیشه، باک و بیمی ندارد و سرها افراشته است

آنجا که دانش آزاد است

آنجا که جهان با دیوارهای کوته نظریهای حقیر، در هم شکسته نیست

آنجا که کلمات از اعماق حلق بیرون می‌آیند

آنجا که تلاشهای خستگی ناپذیر، دستهای خود را به سوی کمال دراز می‌کنند

آنجا که جویبار روشن خرد، در ریگزار بیابان ملال انگیز عادات مرده، گم نمی‌شود

آنجا که فکر به راهنمایی تو به سوی فراخنای بی پایان اندیشه و اقدام می‌رود

                                                   به سوی آن بهشت آزادی

                                                                     خداوندا وطن مرا راهبر باش

 



موضوع مطلب :

یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم ، به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی ، به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
و گر سنگ بودی ، به هر جا که بودم
مرا می شکستی، مرا می شکستی

مشیری


موضوع مطلب :

یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد که احساس میکنی در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد..



موضوع مطلب :

یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸ :: ٦:٤٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

مرغان آواره تابستان به کناره پنجره ام می آیند

آواز می خوانند و

پر می کشند.

برگهای زرد خاموش خزان

آه می کشند

و به زمین فرو می ریزند

ای گروه کوچک آوارگان جهان

ردّ پاهاتان را

بر کلامم جا بگذارید.

جهان برای عشقش

پرده عظمت بر چهره بر می دارد

کوپک می شود

مانا یک ترانه

مانا یک بوسه جاودانه.

لبخند های خاک

اشکهایش را

شکوفا نگاه می دارد.

صحرای قدرتمند

می سوزد از غشق یک پر علف

که می جنبد و

می خندد و

دور می شود.



موضوع مطلب :

یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸ :: ٦:٢۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

ای زیبا
خود را در عشق بیاب
نه در چاپلوسی آینه.

 

---------------------

آبشار می خواند
"چون رها شوم،
ترانه ام را خواهم یافت"

 

--------------------

 

خدا به انسان می گوید:
"شفایت می دهم
چرا که آسیبت می رسانم.
دوستت دارم
چرا که مکافاتت می کنم."




 

 




موضوع مطلب :

شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

دیروز
چون دو واژه به یک معنی
از ما دو نگاه
 هر یک سرشار دیگری
 اوج یگانگی
 و امروز
چون دو خط موازی
در امتداد یک راه
 یک شهر یک افق
 بی نقطه ی تلاقی و دیدار
 حتی در جاودانگی

 

شفیعی کدکنی



موضوع مطلب :

شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

خدایا
خدایا
تو با آن بزرگی
در آن آسمانها
چنین آرزویی
بدین کوچکی را
توانی برآورد
آیا ؟



موضوع مطلب :

شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

با واژه های تو
من مرگ را محاصره کردم
 در لحظه ای که از شش سو می آمد
آه این چه بود این نفس تازه باز
 در ریه ی صبح
با من بگو چراغ حروفت را
 تو از کدام صاعقه روشن کردی ؟
 بردی مرا بدان سوی ملکوت زمین
وین زادن دوباره
بهاری بود
امروز
 احساس می کنم
 که واژه های شعرم را
از روی سبزه های سحرگاهی
 برداشته ام



موضوع مطلب :

شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:۱٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

چــشــم تـو خــواب مـیـرود یـا کـه تو ناز میکنی

نـی بـه خــدا کــه از دغــل چشـم فراز میکنی

چــشـم ببســته ای که تا خواب کـنی حریف را

چونـکــه بـخـفـت بــر زرش دســت دراز مـیکنی

سـلسـله ای گــشــاده ای دام ابد نــهـاده ای

بـنـد کــه سـخـت مـیـکـنـی بـنـد که باز میکنی

عاشــق بی گـــنـاه را بـهـر ثــواب می کــشی

بر ســر کـــوی کـشتــگان بانـگ نماز می کنی

گـــه بـه مـثــال ساقـیان عـقـل ز مغز می بری

گــه به مـثـال مـطـربان نـغـنـغـه ساز می کنی

طـــبـــل فـــراق مـی زنـی نـای عــراق مـیـزنی

پـرده بــوسـلـیـک را جـفـت حــجــاز مـی کــنی

عشق منی و عشق را صورت و شکل کی بود

ایـنـکــه بـصــورتی شـدی ایـن به مـجـاز میکنی         

 

 


 



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:٥٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

عزیزکم...روزی می آید که در می یابی به بهایی اندک گرانبهاترین جواهری را داده ای..

روزی می فهمی که رویای کسی بودن یعنی چه ...می فهمی که رهایی پرنده ای چون تو ،نهایت عشق بود و تو ، اسارت را نشانه چُنین عشقی می دانستی..

ماهکم...

هیچ می دانستی که عشق آزادی می آورد نه اسارت...توانایی می آورد نه ضعف ...عشق می زاید و نمی میراند و اگر لحظه ای نیز تو را بمیراند لحظه ای دیگر با انگشتان بهشتی خود روح تازه ای بر جسم فرسوده ات می دمد.. چگونه انتظار داری که چنین پرنده ای را به قفس کشم که همانا چنین اسارتی بی شک مرگ آن پرنده و آرزوی پرواز اوست...

 

هم روح من..

تو رفتی ولی ندانستی کسی که تو را به اسارت نکشید خود به اسارت یاد تو در آمد..

شادی تو را خواست و خود غم را در عمق دل جای داد..

ولی به چنین حسی نیز خوش است این دل، که اگر تو نبودی عاشقی نیز نبود...

می خواهم برای همیشه بر روی یادت خط بکشم..تو را از این کنج دل برانم و هیچگاه حتی نامت را بر زبان نرانم ولی می دانم که محال است.. ..آری می دانم.... باید قبول کنم که تو بودی و هستی و خواهی بود ...ولی بدان دل من دیگر جای غم نیست..تو تنها یک خاطره ای....یک خاطره شیرین و تلخ....دیگر نمی توانم اسیر یاد تو باشم..دیگر نمی توانم...

 

خدا نگهدار تو باشد و آنچه متعلق به توست...و امیدوارم تنها روزی بفهمی چه کردی هر چند می دانم که خیلی دیر است...خیلی دیر..

 



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱:۱٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

نمی‌فهمم چگونه می‌توانی به جمعیتی از مرغان که تلاش می‌کردند تو را نابود کنند عشق بورزی؟
آه، فلچ، تو مسلماً نفرت و شیطان را دوست نداری. تو باید تمرین کنی و مرغ دریایی حقیقی را ببینی. نیکی‌ها را در هر یک از آنان ببینی. و کمک کنی که آن‌ها نیز در خود ببینند. منظور من از عشق همین است، و این سرورانگیز است وقتی که به آن برسی.

-------------------------------------

بهشت یک مکان نیست؛ یک زمان هم نیست. بهشت یعنی کامل شدن.

--------------------------------

چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده‌ای را متقاعد کنی که آزاد است؟

جاناتان مرغ دریایی



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱:۱٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

- فکر می‌کنم دلم برایت تنگ شود جاناتان.
- … اگر دوستی ما به چیزهایی مانند فضا و زمان بستگی دارد، پس زمانی که در نهایت بر فضا و زمان غلبه کردیم، برادری خود را نابود کرده‌ایم!…



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

صبح بود و خورشید جوان بر خوردک موج های آرامش دریا ، گرد طلا می پاشید.
در یک میلی ساحل ، قایقی ماهیگیری بر آب جا خوش کرده بود. هوای خوردن صبحانه در گله ی مرغان دریایی شوری برانگیخته بود. هزاران مرغ دریایی بر سر تکه های غذا ، در آب این سو و آن سو چرخ می زدند و ستیز میکردند. روز پر هیاهوی دیگری پا دراز میکرد.

جوناتان ، مرغ دریایی ، در خلوت دوری از ساحل و قایق ، سرگرم پرواز بود. در بلندای صد پایی پاهای پره دارش را پایین آورد و نوکش را بالا برد و برای چرخ زدن به بالهایش قوس رنج آوری داد. این قوس به این معنا بود که آرام به پرواز در آید و اینک چنان آرام می پرید که باد در صورتش نجوا می کرد و اقیانوس در آن پایین آرام می نمود. پس از بسیاری تمرکز حواس چشم هایش را تنگ و نفسش را در سینه حبس کرد، نیرویش را بسیج کرد و اندکی قوس. . . فراختر شد. . . همخوانی بالهایش درهم ریخت و از حرکت باز ماند و فرو افتاد.

مرغان دریایی آن سان که می دانید، هرگز در پرواز از حرکت باز نمی ایستند. باز ایستادن از پرواز در قاموس شان شرم آور و زشت است.
اما جوناتان، مرغ دریایی که بی هیچ خجلتی ، بار دیگر بالهایش را در قوسی سخت لرزان گشود.

آرام، آرام، و دیگر بار از حرکت باز ماند- چون دیگر پرندگان نبود.
بیشتر مرغان دریایی رنج آموختن چیزی بیش از ساده ترین دانستنی های پرواز را بر خود هموار نمی کنند- اینکه چگونه از ساحل برای یافتن طعمه به پرواز در آیند و باز گردند. برای بیشتر مرغان دریایی ، آنچه اهمیت دارد به چنگ آوردن طعمه است ، نه پرواز. حال آنکه ، برای این مرغ دریایی ، مهم پرواز بود ، نه به چنگ آوردن طعمه. جوناتان بیش از هر چیز عاشق پریدن بود. . .
           
«جوناتان!»
« فلچ نازنینم، چیزی را که چشمانت به تو می گوید باور مکن. تمامی چیزی را که به تو می نمایانند، بندهایی بر بال و پر تواند. با چشم خرد بنگر، چیزی را که فرا گرفته ای دریاب، و آن زمان خواهی توانست راه به پرواز در آمدن را بشناسی. »

سوسوی نور رنگ پریده ، رنگ باخت. جوناتان، مرغ دریایی در تهی آسمان ناپیدا شد.
اندک زمانی بعد، فلچر مرغ دریایی به آسمان پر کشید، و با گروه تازه ترد شده ی شاگردانی که شیفته ی نخستین درس خود بودند، رویارو شد.

شمرده و آرام گفت: « برای آغاز کردن، باید دریابید که هر مرغ دریایی پنداری بیکران از آزادی است، تصویری از مرغ دریایی بزرگ، و سراسر بدن شمایان، از نوک این بال تا نوک آن بال، چیزی فراتر از اندیشه تان نیست.»



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

تو می بینی و می گویی چرا..من رویا می کنم و می گویم چرا نه...

شاو



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

هدف زندگی یافتن خود نیست..خلق خود است...

 

جورج برنارد شاو



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

به سختی در می یابیم که تنها با یک چشم به هم زدن می توان هر چیزی را از زندگی خود حذف کرد!....

کاستاندا

 

دقیقا اینطوره ولی ما به چشم به هم زدنهای بیهوده عادت کرده ایم..همونطور که به وجود خیلی چیزهای زاید در زندگیمون خو گرفتیم...رها شدن یک هنر ِ...



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

وسعت انتظار من به عمق چشمان توست..



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

بانوی من!

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست _ یک روز عاقبت.
نه با سفری یک روزه
نه با سفری بلند
بل با آخرین سفر
یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست _ یک روز با عاقبت.
نه با کلامی کم توشه از مهربانی
نه با سخنی تو بیخ کننده
بل با آخرین کلام.
یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست _ یک روز عاقبت.
تو باید بدانی عزیز من
باید بدانی که دیر یا زود _ اما، دیگر نه چندان دیر_ قلبت را خواهم شکست؛ و کاری جز این هم نمی توان کرد. اما اینک، علیرغم این شکستن محتوم قریب الوقوع _ که می دانم همچون درهم شکستن چلچراغی بسیار ظریف و عظیم، فرو ریخته از سقفی بسیار رفیع خواهد بود _ آنچخ از تو می خواهم _ و بسیاری از یاران، از یارانشان خواسته اند _ این است که بر مرده ام دل نسوزانی، اشک بر گورم نریزی، و خود را یکسره به اندوهی گران و ویرانگر وانسپاری…
این است تمام آنچه که آمرانه، همسرانه، و ملتمسانه از تو می خواهم؛ تو که در سفری چنین پر مخاطره خالق جمیع خاطره هایم بوده یی.
می دانی که من و تو همانقدر که با این خواهش بزرگ آشنا هستیم، پاسخ هایی را که به این خواسته داده می شود نیز می شناسیم.
و من، علیرغم منطقی بودن همه پاسخ ها، و علیرغم جمیع مشاهدات و تجربه ها، بر سر این خواسته همچنان پای می فشارم، و می خواهم به من اطمینان بدهی که در یک لحظه ی عظیم و باز نیامدنی، فراسوی همه ی منطق های مستعمل قرار خواهی گرفت _ با تجربه یی نو؛ و تابع پرشور چیزی خواهی شد که حتی می تواند قوی ترین منطق ها را به آسانی خرد کند و درهم بکوبد.
عزیزمن!
بگذار آسوده خاطر و بی دغدغه بمیرم. بگذار تجسمی از آن روز داشته باشم که دلم را به تابستان بیاورد. بگذار شادمانه بمیرم. و شادمانه مردن ممکن نیست مگر آنکه یقین بدانم تو می دانی که براین مرده حتی قطره یی نباید گریست. در یادداشت هایی که برایت گذاشته ام و می توانی آنها را چیزی همچون یک وصیت نامه ی بازیگوشانه تلقی کنی، به کرات گفته ام که از نظر شخصی و فردی، هر روز که بروم، بی آرزو رفته ام؛ چرا که سالهاست به همه ی آرزوهای شخصی و فردی ام دست یافته ام. مطلقا بی توقع ام، ابدا تشنه نیستم، و چشم هایم به دنبال هیچ، هیچ، هیچ چیز نیست؛ اما از نظر سیاسی، اجتماعی و ملی، طبیعی ست که در آرزوی ژرف روزگار بسیار بهتری برای ملتم و ملت های سراسر جهان باشم، و این نیز آرزو یا آرمانی نیست که در جایی به انتها برسد. یک ملت همیشه می تواند خوشبخت تر از آنچه هست باشد؛ اما برای فرد، خوشبختی، حد و حسابی دارد، بدیهی ست که دلیل مساله این است که انسان، در تفردش، در واحد محدود و کوچکی از زمان زیست می کند و آرزوهای فردی اش در محدوده ی همین زمان شکل می گیرد، حال آنکه ملتها در بی نهایت زمان جاری هستند، و جهان نوشونده هر دم می تواند خالق آرزوها و آرمان های نو باشد.



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

عزیز من!
قایق کوچک دل به دست دریای پهناور اندوه مسپار! لااقل بادبانی برافراز، پارویی بزن، و برخلاف جهت باد تقلایی کن!
سخت ترین توفان، مهمان دریاست نه صاحبخانه ی آن.
توفان را بگذران
و بدان که تن سپاری تو به افسردگی، به زیان بچه های ماست و به زیان همه بچه های دنیا.
آخر آنها شادی صادقانه را باید ببیند تا بشناسند …



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

خوشبختی، نامه‌یی نیست که یکروز، نامه‌رسانی، زنگِ در خانه‌ات را بزند و آن را به دست‌های منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی‌سیت از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر… به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر… خوشبختی را در چنان هاله‌یی از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده‌ی ادراک‌ناپذیر فرو نبریم که خود درمانده در شناختنش شویم… خوشبختی همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است…



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

اگر نام مرا با الماس بنویسند یا ننویسند
چه تفاوت؟!
تو مرا بشناس
تو مرا بخوان
تو مرا دریاب



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

زندگی را با چیزهای بسیار ساده، پر باید کرد. ساده‌ها، سطحی نیستند. خرید چند سیب ترش می‌تواند به عمق فلسفه ملاصدرا باشد.مشکل ما این نیست که برای شیرین کردن زندگی، معجزه نمی‌کنیم؛ مشکل ما این است که همانقدر که ویران می‌کنیم، نمی‌سازیم؛ همانقدر که کهنه می‌کنیم، تازگی نمی‌بخشیم؛ همانقدر که دور می‌شویم، باز نمی‌گردیم؛ همانقدر که آلوده می‌کنیم، پاک نمی‌کنیم؛ همانقدر که تعهدات و پیمان‌های نخستین خود را فراموش می‌کنیم، آنها را به یاد نمی‌آوریم؛ همانقدر که از رونق می‌اندازیم رونق نمی‌بخشیم. مشکل این است که از همه‌ی رویاهای خوش آغاز دور می‌شویم و این دور شدن به معنای قبول سلطه بی‌رحمانه‌ی زمان است. بر سر قول و قرار نخستین نماندن، باور پیر شدگی روح است و خواجگی عاطفه.

- خیلی گرسنه‌ام تا خانه را بدویم؟

-مردم به ما می‌خندند.

- تو همیشه از خده مردم کلافه‌ای. چرا؟ چه بهتر از اینکه -به هر دلیل، اما نه ابتذال- بخندانیمشان؟ تو وقتی می‌بینی که من افسرده‌ام نباید بگذری، سکوت کنی، یا فقط همدردی کنی. بنا کننده شادی‌های من باش! مگر چقدر وقت داریم؟ یک قطره‌ایم که می‌چکیم -در تن کویر- و تمام می‌شویم. حال، به احترام این پسر که تمام وجودش شوق دویدن است، بدویم؟

- چاره‌ای نیست.



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب.

ما دو مسافر بودیم که گفتنی های خویش نگفتیم.

و در دیدگان هم حدیث رفته را باز خواندیم.

و خویشتن خویش را

در حجاب تیره ی تزویر پنهان کردیم.

و اندوهی گران به بار آوردیم.

به راستی که ما برای هم آمده بودیم.

                                و ندانستیم.



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ :: ۳:٥۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

عشق به دیگری، ضرورت نیست، حادثه است.

عشق به وطن، ضرورت است نه حادثه.

عشق به خدا ترکیبی ست از ضرورت و حادثه.

نادر ابراهیمی

 

 



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

به آوای باران گوش بسپار...بشنو که چطور فرو می ریزد....

و با هر قطره باران می دانم که تو را بیشتر دوست دارم..

بگذار تمام شب ببارد.. بگذار عشق من به تو بیشتر و بیشتر شود..

تا موقعی که من و تو با هم هستیم...که به باران می اندیشد؟

خوزه فلیسیانو...

بشنوید...



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

این آهنگ  

و آهنگای دیگه ای که می ذارم بسیار خاطره داره برام...نمی دونم چرا چند روزه حالت نوستالژیک دارم...

 


I wish I had your pair of wings

Had them last night in my dreams

I was chaising buterflies

Till the sunrise broke my eyes

Tonight the sky has glued my eyes

Cause what they see`s an angel hive

I`ve got to touch that magic star

And greet the angels in their hive

Sometimes I wish I were an angel

Sometimes I wish I were you

And all the sweet honey from above

Pour it all over me sweet love

And while you`re flying around my head

Your honey kisses keep me fed

I wish I had your pair of wings

Just like last night in my dreams

I was lost in paradise

Wish I`d never opened my eyes

Sometimes I wish I were an angel

Sometimes I wish I were you

But there`s danger in the air

Tryin` so hard to be unfair

Danger`s in the air

Tryin` so hard to give us a scare

But we`re not afraid

Sometimes I wish I were an angel

Sometimes I wish I were you

I Wish I were you

Oh I wish I were you



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ :: ۸:٥۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می‌دارد، یک مرد هر چه را که می‌تواند به قربان‌گاهِ عشق می‌آورد، آن‌چه فدا کردنی‌ست فدا می‌کند، آن چه شکستنی‌ست می‌شکند و آن‌چه را تحمل‌سوز است تحمل می‌کند، اما هرگز به منزل‌گاهِ دوست داشتن به گدایی نمی‌رود.

زنده یاد نادر ابراهیمی



موضوع مطلب :

یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

هوس یه ظرف گنده انار دون کرده با نمک و گلپر کردم...

هوس بارون و ماه مهر

هوس خندیدن و سُر خوردن

هوس رفتن زیر بارون ..

هوس دربند و بوی توتون توت فرنگی..

هوس بودن با تو...

حتی اگه تو خواب باشه..حتی اگه یه لحظه کوتاه باشه...

می گی با این همه هوس چی کار کنم؟



موضوع مطلب :

یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

خانه گه تاریک و گاهی روشن است               یارب این نور از کدامین روزن است

 

 

آروم آروم دارم آرومتر می شم..یه جورایی باید با خودم کنار بیام.. سخته...



موضوع مطلب :

شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
 در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی........



موضوع مطلب : شعر

شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

می توان ،

از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو ،

هر دو بیزار از این فاصله هاست...



موضوع مطلب :

جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱:٤٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 پیش از آن که اخم کنی کاملا مطمئن باش که هیچ چیز دیگری برای لبخند زدن وجود ندارد.




موضوع مطلب :

جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:٤۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 عشق ورزیدن را از کویر بیاموز که دریا بودنش را به آفتاب بخشید.



موضوع مطلب :

جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:٤٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

هی تراشیده ی باد و بلور لیموی گس
مگر منت به ترانه تمام کنم
ورنه کو بر گزیده ای
که شاعر تر از این تشنه ی خلاص
از قاف و غین این همه غدقن بگذرد
خودت بگو
زنجیر اگر برای گسستن نبود
پس این دست های بسته را
برای کدام روز خسته آفریده اند ....



موضوع مطلب : شعر

جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ :: ٢:٥٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

خیلی زود که برگردی
باز برای بی تو ماندن من
هزاره ای ست
که پرشکوفه ترین کلمات مرا در غیاب نور
 به خواب سایه خواهد برد
 سفر به سلامت
 تنها تو می دانی
که هیچ پیش گویی از خوابگزاران محرم آسمان
گمان نخواهد برد
 که من از بازجست بی سرانجام آن سفر کرده
 روزی به عریان ترین رویا ها خواهم رسید
من مجبور به باور بی دلیل این دقیقه ام
که خداوند از آخرین سهم ستارگان
تو را برای تنهاترین شاعر فرودستان خسته فرستاده است
 هنوز نرفته از عطر آب و آواز نیزه ها
بین تشنگی های تو منتهای کجا
به شامات شبانه ام می برد
بازآ
 که غیاب تو از حدود این همه رویا
هزاره ای ست ... فرستاده ی آخرین آواز آدمی



موضوع مطلب : شعر

جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

یَا أَعْظَمَ مِنْ کُلِّ عَظِیمٍ یَا أَکْرَمَ مِنْ کُلِّ کَرِیمٍ یَا أَرْحَمَ مِنْ کُلِّ رَحِیمٍ یَا أَعْلَمَ مِنْ کُلِّ عَلِیمٍ یَا أَحْکَمَ مِنْ کُلِّ حَکِیمٍ یَا أَقْدَمَ مِنْ کُلِّ قَدِیمٍ یَا أَکْبَرَ مِنْ کُلِّ کَبِیرٍ یَا أَلْطَفَ مِنْ کُلِّ لَطِیفٍ یَا أَجَلَّ مِنْ کُلِّ جَلِیلٍ یَا أَعَزَّ مِنْ کُلِّ عَزِیزٍ.............



موضوع مطلب :

جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز.... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."

خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم."

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ....

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:۱۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

ایکاش می شد دنیا و تمام آدمای توش رو جدی نگرفت..چرا همیشه بدترین حدسها درست از آب در می آن؟ و چرا باز من همه حرفهای پوچ رو جدی می گیرم...ایکاش قرص بی خیالی می فروختن..باور کن اگه به خاطر حضورت تو هر لحظه زندگیم نبود ...نمی دونستم ایمانم رو کجا و کی از  دست داده بودم.. کم دردی نیستا..که بخوای  دنیاتو  تقسیم کنی کسی نخواد...جز تو ...تویی که همیشه با یک نگاه باز منو عاشق خودت می کنی...باز به من می فهمونی که هیچ کس جز تو لیاقت اینهمه خواستن رو نداره...می دونم اگه همه درهای این دنیا روم بسته شه..یه در بازه...اونم تو باز نگه داشتی ...تا با لبخند باز ازم استقبال کنی..دوست دارم..می دونم که می  دونی چقدر...



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:٠٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنتَ الْوَهَّابُ

إِنَّهُ کَانَ فَرِیقٌ مِّنْ عِبَادِی یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱:٢۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

آیینه دارم باش
تا شکوه ترا بخوانم
 ترا بخوانم چندان که با تو مانم



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

آه! معنای یکی شدن
نیمه سفر کرده!
آخر چرا پیدایم نمی کنی؟



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

و خداوند
روز اول، آفتاب را آفرید
روز دوم، دریا
روز سوم، صدا را
روز چهارم، رنگها را
روز پنجم، حیوانات
روز ششم، انسان را
روز هفتم، خداوند اندیشید
دیگر چه چیزی را نیافریده است
پس تو را برای ِ من آفرید



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

گل من ، پرنده ای باش و به باغ باد بگذر.
مه من ، شکوفه ای باش و به دشت آب بنشین.
گل باغ آشنایی ، گل من ، کجا شکفتی
که نه سرو می شناسد
نه چمن سراغ دارد؟
نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی
نه به دست مست بادی خط آبی پیامی.
نه بنفشه یی،
نه جویی
نه نسیم گفت و گویی
نه کبوتران پیغام
نه باغ های روشن!
گل من ، میان گلهای کدام دشت خفتی؟
به کدام راه خواندی
به کدام راه رفتی؟
گل من
تو راز ما را به کدام دیو گفتی؟
که بریده ریشه مهر، شکسته شیشه ی دل.
منم این گیاه تنها
به گلی امید بسته.
همه شاخه ها شکسته.
به امیدها نشستیم و به یادها شکفتیم.
در آن سیاه منزل،
به هزار وعده ماندیم
به یک فریب خفتیم...



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱:٤٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

بیبی ِ عطر ُ مهتاب! هق هق ِ ما ر ُ دریاب!
که این نفس بُریده، یه فصل ِ تازه می خواد!



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و
در تالاب ِ من دیری ست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
 و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
 و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

آب اگر چه بی صداترین ترانه بود
تشنگی بهانه بود
من به خواب های کوچک تو اعتماد داشتم
چشم های عاشق تو را به یاد داشتم
می وزید عطر سیب
سمت خواب های ساده و نجیب
من به جست و جوی تو
در هوای عطر موی تو
زیر چتر روشن ستاره ها

تا هنوز عاشقم
تا هنوز صبر می کنم
ابر می رسد
باد مویه می کند
چکه چکه از گلوی ناودان
یاس تازه می دمد

تا هنوز تشنه ام
تا هنوز تشنگی بهانه است
آب بی صدا ترین ترانه است



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

”چیزهائی هست که نمی‌توان به زبان آورد چرا که واژه‌ای برای بیان آنها وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد، کسی معنای آن را درک نمی‌کند. اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک می‌کنی... اما هرگز این دست‌های تیره‌ای را که قلب مرا در تنهائی گاه می‌سوزاند . گاه منجود می‌کند، درک نخواهی کرد.



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

«لا خیر فی الصمت عن الحکم کما انه لاخیر فی القول بالجهل»

در آن­جا که باید سخن گفت، خاموشی سودی ندارد و آن­جا که باید خاموش ماند، سخن گفتن خیری ندارد.

 

امام علی



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:٤٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

بشنو از نی چون حکایت می‌کند

از جداییها شکایت می‌کند

گز نیستان تا مرا ببریده‌اند

از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من به جز اسرار من

سر من از ناله‌ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد

جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید

پردهایش پردهای ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید

همچو دمساز و مشتاقی که دید

نی حدیث راه پرخون می‌کند

قصه‌های عشق مجنون می‌کند

دو دهان دارم گویا همچو نی

یک دهان پنهانست در لبهای وی

یک دهان نالان شده سوی شما

های و هویی درفکنده در سما

لیک داند هرکه او را منظر است

کاین فغان این سری هم زان سر است

دمدمه این نامی از دمهای اوست

های و هوی روح، از هیهای اوست

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مرزبان را مشتری جز گوش نیست

گر نبودی نامه نی را ثمر

نی جهان را پر نکردی از شکر

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنکه چون تو باک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هر که بی‌روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید و السلام

باده در جوشش گرای جوش ماست

چرخ در گردش اسیر هوش ماست

باده از ما هست شدنی‌ها ازو

قالب از ما هست شدنی ما ازو

بر سماع راست هر تن، چیز نیست

طعمه هر مرغکی انجیر نیست

بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

کوزه چشم حریصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر که اجامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق، بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا

طور مست و حزموسی صاعقا

سر پنهانست اندر زیر و بم

فاش اگر گویم جهان برهم زنم

آنچه نی می‌گوید اندر این دو باب

گر بگویم من جهان، گردد خراب

با لب دمساز خـود گر جفتمی

همچو نی من گفتی‌ها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا

بی‌زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونکه گل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی ز آن پس ز بلبل سرگذشت

چونکه گل رفت و گلستان شد خراب

بوی گل را از که جوییم؟ از گلاب

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی‌پروای او

پر و بال ما کمند عشق اوست

موکشانش می‌کشد تا کوی دوست

من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نور یارم پیش و پس

نور او در یمن و یسر و تحت و فوق

بر سر و بر گردنم چون تاج و طوق

عشق خواهد کین سخن بیرون بود

آینه غماز نبود چون بود

آینه‌ات دانی چرا غماز نیست

زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست

آیینه کز زنگ آلایش جداست

پر شعاع نور خورشید خداست

رو تو زنگار از رخ او پاک کن

بعد از آن، آن نور را ادراک کن

این حقیقت را شنو از گوش دل

تا برون آیی به کلی از آب و گل

فهم اگر داری و جان را ره دهید

بعد از آن از شوق، پا در ره نهید

بشنوید ای دوستان این داستان

خود حقیقت نقد حال ماست آن



موضوع مطلب : poem / شعر

دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:۳٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

نفـس باد صبا مشک فشـان خواهـد شد

عالم پیـر، دگـر بـاره جـوان خـواهــد شد

ارغوان جام عقیقی به سمـن خواهـد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خـواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجـران بلبل

تا سرا پرده‌ی گـل نـعره‌زنان خـواهـد شد

ای دل ار عـرشت امـروز به فـردا فـکنی

مایه‌ی نقـد بقا را که ضمـان خواهـد شد؟

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این‌راه و‌ از آن‌خـواهد شد

حافظ از بهر تو آمـد سوی اقلیـم وجـود

قدمـی نه به وداعـش که روان خواهد شد



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:۳۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

جهانی را در سنگریزه‌ای دیدن،

و بهشتی را در یک گل وحشی مشاهده کردن،

و بی‌نهایت را در کف دست نگه داشتن،

               و ابدیت را در لحظه‌ای دریافتن



موضوع مطلب :

شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

به دوستی که مفهوم زیادی برام داره...کسی که امروز حسی عمیق در من رو به چالشی عجیب فراخوند.. .... قول داده بودم دیگه از چیزهایی که باورم هستند حرف نزنم ولی شاید اینطور نشه رشد هم کرد..

----------------------------------------------------------------------------------------------

گناهم  بودنی ساده میان این همه پیچش دنیا..

رهی جستن به سوی نور میان ظلمت و  تاریکی غمها

به من از عشق می گویی...

گمان کردم که می دانی چه ها  دیدم

گمان کردم که دستانم همه نور است , تو نیز از جنس خورشیدی...

گمان کردم مرا می خوانی و دانی و  دیگر با چون تویی جای فغانم نیست

به من از عشق می گویی...گمان بردم که می دانی که عمری عاشق عشقم..

بگو که می دانی چه می گویم...

بگو ای آشنا ...

و باور کن گناهم ساده  دیدن ...گناهم خواستنی ساده است..اگر عشقی چُنین جُستن در این دنیا گناهی بس بزرگ است...من همیشه یک گنه کارم..

 

----------------------------------------------------------------------------------------------



موضوع مطلب :

شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

کسی در شب نمی خواند، شبْ آواز مرا بشنو!
مرا در خود تماشا کن! مرا با من بخوان از نو!
نگو دیگر نمی ایی، عزیر ِ شب نیاسوده!
که من خود کرده ام دیگر، به این رؤیای فرسوده!
چه بی ایینه ویران شُد، من ِ عاشق، من ِ ساده!
من ِ مدفون شده در خود، من ِ از سکه افتاده!
چراغان کن سکوتم را، در عمقِ این شب ِ ممتد!
که در پرچین ِ آغوشت، ترانه نطفه می بندد!

رفیق ِ نور ُ نیلوفر! مرا عریان کن از سایه!
مجالی تا مرمّت نیست! مرا ویران کن از پایه!
نه بیدار ً نه در خوابم، اسیر ِ بختک ِ بودن!
اسی ِ دیدن ِ کابوس، اسیر ِ دیده آلودن!
تو از آغاز می ایی، ولی من خطِ پایانم!
شروعم فتح ِ انجام است، اتسیر ِ دام ِ این جانم!
مرا در مرگ‌ِ من بشناس، نه در این بود ِ اجباری!
نه در این زجرِ پیوسته، نه در این ترس ِ تکراری!
سفر خوش! آخرین بانو! تو را دیگر نخواهم دید!
بگو با من کدامین دست، مرا از ما شدن دزدید؟

رفیق ِ نور ُ نیلوفر! مرا عریان کن از سایه!
مجالی تا مرمّت نیست! مرا ویران کن از پایه!



موضوع مطلب :

شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:٢٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

می خوام بگم: دوسِت دارم! به پنجره ! به آسمون!
به این شب ِ اینه دزد! به تک درخت ِ کوچه مون!
می خوام بگم: دوسِت دارم! به تو! به اسم ِ نقطه چین!
به گریه های بی هوا! به کولی ِ کوچه نشین!
می خوام بگم: دوسِت دارم! به هر رفیق ُ نارفیق!
به شاعرای بی غزل! به جنگلای بی حریق!
میخوام بگم: دوسِت دارم! به قاتلم! به روزگار!
به اون کسی که میندازه به گردنم طناب ِ دار!

دنیای ما عوض می شه، تنها با این جمله ی ناب:
دوسِت دارم، دوسِت دارم، دوسِت دارم تو این عذاب!

می خوام بگم: دوسِت دارم! به بادبادک! به مدرسه!
به ترکه ی خیس ِ انار، کنار ِ درس ِ هندسه!
میخوام بگم: دوسِت دارم! به مرغ ِ عشق ِ بی قفس!
به جغد ِ پیر ِ بد صدا! به نی زنای بی نفس!
میخوام بگم: دوسِت دارم! به هر چی خوبه، هر چی بد!
به خونه های کاگِلی! به سیبای توی سبد!
می خوام بگم: دوسِت دارم! به بغض ِ تلخ ِ انتظار!
به بدترین فصل ِ سفر! به آخرین سوتِ قطار!

دنیای ما عوض می شه، تنها با این جمله ی ناب:
دوسِت دارم، دوسِت دارم، دوسِت دارم تو این عذاب!



موضوع مطلب :

جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

نگرانم! نگرانم! نگران ِ این منم!
از سر ِ دنیا زیادم، اما باز خیلی کمم!
نگران ِ خودمم!
بی تو عریونی ِ باغم! با تو داغ ِ داغ ِ داغم!
طپش ِ نبض ِ چراغم، با تو خیلی روشنم!
نگران ِ خودمم!
از یه بغض ِ تازه خیسم! واسه دیدنت حریصم!
خودم ُ نمی نویسم، خودم ُ خط می زنم!
نگران ِ خودمم!
از دل ِ باغ ِ گـُـل یاس، پشت ِ زنگِ خوب ِ گیلاس،
وقتی بغض ِ من یه دریاس، باز بیا به دیدنم!
نگران ِ خودمم!
این وَرا صدا صدا نیست! درای حنجره وا نیست!
کسی دلواپس ما نیست! هر دقیقه میشکنم!
نگران ِ خودمم!
تو مسیر جست ُ جوتم! مث ِ‌اینه روبه روتم!
نگران ِ این سکوتم! شعله بنداز به تنم!
نگران ِ خودمم!
بی خیال ِ غم ِ من باش! عاشق ِ عاشق شدن باش!
مثل ِ معنای وطن باش! خسته از این وطنم!
نگران ِ خودمم!
خاطره ها ر ُ صدکن! من ُ از خودم رها کن!
چتر ِ آغوشت ُ وکن! پا بذار تو پیرهنم!
نگران ِ خودمم!
دِل دِل ِ این دلُ دریاب! قد بکش تا خود ِ آفتاب!
هم تو بیداری هم خواب، گرم ِ‌از تو گفتنم!
نگران ِ خودمم



موضوع مطلب :

پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ :: ٤:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

واقعاً بعد از مدتها دیدن فیلمهای چرند مثلا ترسناک این یکی منو واقعا ترسوند..چند جاش راست راستکی جیغ زدم...اگه فیلم ترسناک دوست دارید حتما اینو ببینید!!!

 

 

 



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

ای‌ که‌ می‌پرسی‌ نشان‌ عشق‌ چیست‌ عشق‌ چیزی‌ جز ظهور مهر نیست‌

عشق‌ یعنی‌ مهر بی‌اما، اگر عشق‌ یعنی‌ رفتن‌ با پای‌ سر

عشق‌ یعنی‌ دل‌ تپیدن‌ بهر دوست‌ عشق‌ یعنی‌ جان‌ من‌ قربان‌ اوست‌

عشق‌ یعنی‌ مستی‌ از چشمان‌ او بی‌لب‌ و بی‌جرعه، بی‌می، بی‌سبو

عشق‌ یعنی‌ عاشق‌ بی‌زحمتی‌ عشق‌ یعنی‌ بوسه‌ بی‌شهوتی‌

عشق‌ یار مهربان‌ زندگی‌ بادبان‌ و نردبان‌ زندگی‌

عشق‌ یعنی‌ دشت‌ گلکاری‌ شده‌ در کویری‌ چشمه‌ای‌ جاری‌ شده‌

یک‌ شقایق‌ در میان‌ دشت‌ خار باور امکان‌ با یک‌ گل‌ بهار

در خزانی‌ بر گریز و زرد و سخت‌ عشق، تاب‌ آخرین‌ برگ‌ درخت‌

عشق‌ یعنی‌ روح‌ را آراستن‌ بی‌شمار افتادن‌ و برخاستن‌

عشق‌ یعنی‌ زشتی‌ زیبا شده‌ عشق‌ یعنی‌ گنگی‌ گویا شده‌

عشق‌ یعنی‌ ترش‌ را شیرین‌ کنی‌ عشق‌ یعنی‌ نیش‌ را نوشین‌ کنی‌

عشق‌ یعنی‌ اینکه‌ انگوری‌ کنی‌ عشق‌ یعنی‌ اینکه‌ زنبوری‌ کنی‌

عشق‌ یعنی‌ مهربانی‌ درعمل‌ خلق‌ کیفیت‌ به‌ کندوی‌ عسل‌

عشق، رنج‌ مهربانی‌ داشتن‌ زخم‌ درک‌ آسمانی‌ داشتن‌

عشق‌ یعنی‌ گل‌ بجای‌ خارباش‌ پل‌ بجای‌ این‌ همه‌ دیوار باش‌

عشق‌ یعنی‌ یک‌ نگاه‌ آشنا دیدن‌ افتادگان‌ زیرپا

زیرلب‌ با خود ترنم‌ داشتن‌ برلب‌ غمگین‌ تبسم‌ کاشتن‌

عشق، آزادی، رهایی، ایمنی‌ عشق، زیبایی، زلالی، روشنی‌

عشق‌ یعنی‌ تنگ‌ بی‌ماهی‌ شده‌ عشق‌ یعنی‌ ماهی‌ راهی‌ شده‌

عشق‌ یعنی‌ مرغهای‌ خوش‌ نفس‌ بردن‌ آنها به‌ بیرون‌ از قفس‌

عشق‌ یعنی‌ برگ‌ روی‌ ساقه‌ها عشق‌ یعنی‌ گل‌ به‌ روی‌ شاخه‌ها

عشق‌ یعنی‌ جنگل‌ دور از تبر دوری‌ سرسبزی‌ از خوف‌ و خطر

آسمان‌ آبی‌ دور از غبار چشمک‌ یک‌ اختر دنباله‌دار

عشق‌ یعنی‌ از بدیها اجتناب‌ بردن‌ پروانه‌ از لای‌ کتاب‌

عشق‌ زندان‌ بدون‌ شهروند عشق‌ زندانبان‌ بدون‌ شهربند

در میان‌ این‌ همه‌ غوغا و شر عشق‌ یعنی‌ کاهش‌ رنج‌ بشر

ای‌ توانا ناتوان‌ عشق‌ باش‌ پهلوانا، پهلوان‌ عشق‌ باش‌

پوریای‌ عشق‌ باش‌ ای‌ پهلوان‌ تکیه‌ کمتر کن‌ به‌ زور پهلوان‌

عشق‌ یعنی‌ تشنه‌ای‌ خود نیز اگر واگذاری‌ آب‌ را بر تشنه‌تر

عشق‌ یعنی‌ ساقی‌ کوثر شدن‌ بی‌پرو بی‌پیکر و بی‌سرشدن‌

نیمه‌ شب‌ سرمست‌ از جام‌ سروش‌ در به‌ در انبان‌ خرما روی‌ دوش‌

عشق‌ یعنی‌ خدمت‌ بی‌منتی‌ عشق‌ یعنی‌ طاعت‌ بی‌جنتی‌

گاه‌ بر بی‌احترامی‌ احترام‌ بخشش‌ و مردی‌ به‌ جای‌ انتقام‌

عشق‌ را دیدی‌ خودت‌ را خاک‌ کن‌ سینه‌ات‌ را در حضورش‌ چاک‌ کن‌

عشق‌ آمد خویش‌ را گم‌ کن‌ عزیز قوتت‌ را قوت‌ مردم‌ کن‌ عزیز

عشق‌ یعنی‌ مشکلی‌ آسان‌ کنی‌ دردی‌ از درمانده‌ای‌ درمان‌ کنی‌

عشق‌ یعنی‌ خویشتن‌ را گم‌ کنی‌ عشق‌ یعنی‌ خویش‌ را گندم‌ کنی‌

عشق‌ یعنی‌ خویشتن‌ را نان‌ کنی‌ مهربانی‌ را چنین‌ ارزان‌ کنی‌

عشق‌ یعنی‌ نان‌ ده‌ و از دین‌ مپرس‌ در مقام‌ بخشش‌ از آئین‌ مپرس‌

هرکسی‌ او را خدایش‌ جان‌ دهد آدمی‌ باید که‌ او را نان‌ دهد

در تنور عاشقی‌ سردی‌ مکن‌ در مقام‌ عشق‌ نامردی‌ مکن‌

لاف‌ مردی‌ می‌زنی‌ مردانه‌ باش‌ در مسیر عاشقی‌ افسانه‌ باش‌

دین‌ نداری‌ مردی‌ آزاده‌ شو هرچه‌ بالا می‌روی‌ افتاده‌ شو

در پناه‌ دین‌ دکانداری‌ مکن‌ چون‌ به‌ خلوت‌ می‌روی‌ کاری‌ مکن‌

جام‌ انگوری‌ و سرمستی‌ بنوش‌ جامه‌ تقوی‌ به‌ تردستی‌ مپوش‌

عشق‌ یعنی‌ ظاهر باطن‌نما باطنی‌ آکنده‌ از نور خدا

عشق‌ یعنی‌ عارف‌ بی‌خرقه‌ای‌ عشق‌ یعنی‌ بنده‌ بی‌فرقه‌ای‌

عشق‌ یعنی‌ آن‌ چنان‌ در نیستی‌ تا که‌ معشوقت‌ نداند کیستی‌

عشق‌ باباطاهر عریان‌ شده‌ در دوبیتی‌های‌ خود پنهان‌ شده‌

عاشقی‌ یعنی‌ دوبیتی‌های‌ او مختصر، ساده، ولی‌ پرهای‌ و هو

عشق‌ یعنی‌ جسم‌ روحانی‌ شده‌ قلب‌ خورشیدی‌ نورانی‌ شده‌

عشق‌ یعنی‌ ذهن‌ زیباآفرین‌ آسمانی‌ کردن‌ روی‌ زمین‌

هرکه‌ با عشق‌ آشنا شد مست‌ شد وارد یک‌ راه‌ بی‌ بن‌بست‌ شد

هرکجا عشق‌ آید و ساکن‌ شود هرچه‌ ناممکن‌ بود ممکن‌ شود

در جهان‌ هر کار خوب‌ و ماندنی‌ است‌ ردپای‌ عشق‌ در او دیدنی‌ست‌

«سالک» آری‌ عشق‌ رمزی‌ در دل‌ست‌ شرح‌ و وصف‌ عشق‌ کاری‌ مشکل‌ست‌

عشق‌ یعنی‌ شور هستی‌ درکلام‌ عشق‌ یعنی‌ شعر، مستی‌ والسلام‌



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گل‌وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش‌آفرینی

که صورتگری را نبود این‌چنینی

پریزاد عشق رو مه‌آسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی



تو دونسته بودی چه خوش‌باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی‌تاب

تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق‌‌ترینی

تو یک جمع عاشق تو صادق‌ترینی

همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت



گذشت روزگاری از اون لحظه ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه

هنوز شور عشق رو به سر داری یا نه



تو دونسته بودی چه خوش‌باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی‌تاب

تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق‌‌ترینی

تو یک جمع عاشق تو صادق‌ترینی

همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت



هنوز هم تو شب‌هات اگه ماه رو داری

من اون ماه رو دادم به تو یادگاری



هنوز هم تو شب‌هات اگه ماه رو داری

من اون ماه رو دادم به تو یادگاری



من اون ماه رو دادم به تو یادگاری

من اون ماه رو دادم به تو یادگاری



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

ای مهربانتر از برگ، در بوسه‌های باران!
                                          بیداری ستاره، در چشم جویباران!

آیینة نگاهت، پیوند صبح و ساحل
                                           لبخند گاه گاهت، صبح ستاره‌باران


بازآ که در هوایت، خاموشی جنونم،
                                        فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
                                     کاینگونه فرصت از کف، دادند بی‌شماران
.

گفتی: « به روزگاران مهری نشسته...» گفتم:
                                       بیرون نمی‌توان کرد « حتی » به روزگاران

بیگانگی زحد رفت، ای آشنا مپرهیز
                                         زین عاشق پشیمان، سر خیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار، بودند و نقش بستند
                                               دیوار زندگی را زینگونه یادگاران

وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند
                                           تا در زمانه باقی‌ست آواز باد و باران



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

 

تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره

رنگ چشای تو بارونو به یادم میاره

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

قهرِ تو تلخی زندون رو به یادم میاره

 

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه



تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه

تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه

تو مثل ِ خواب ِگل سرخی لطیفی مثل خواب

من همونم اگه بی تو باشم جون میکنه

تو مثل ِ وسوسهِ شکارِ یک شاپرکی

تو مثلِ شوقِ رها کردنِ یک باد بادکی

تو همیشه مثل یک قصه پر از حادثه ای

تو مثل شادی خواب کردن یک عروسکی

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه


تو قشنگی مثل شکلهایی که ابرها میسازند

گلهای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازند

اگه مردهایِ تو قصه بدونند که اینجایی

برای بردن تو با اسب بالدار میتازند

 

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدن



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸ :: ۳:٥٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

بگوئید بر گورم بنویسند :   
زندگی را دوست داشت ولی آنرا نشناخت    
   مهربان بود ولی مهر نورزید   
  طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد   
در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت    
در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد   
و خلاصه بنویسید:   
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت    
نه زندگی را برای زنده بودن .
" فریدون فروغی "



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸ :: ۳:۳٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 تنها در بی چراغی شبها می رفتم
 دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود
همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود
مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد
لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود
تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها
من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم
 ایینه ها انتظار تصوریم را می کشیدند
درها عبور غمناک مرا می جستند
 و من می رفتم می رفتم تا درپایان خودم فرو افتم
ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی
 صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت
همه تپشهایم از آن تو باد چهره به شب پیوسته همه تپشهایم
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم
دستم را به سراسر شب کشیدم
زمزمه نیایش دربیداری انگشتانم تراوید
 خوشه قضا رافشردم
قطرههای ستاره در تاریکی درونم درخشید
و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم
میان ما سرگردانی بیابان هاست
بی چراغی شب ها بستر خاکی غربت ها فراموشی آتش هاست
 میان ما هزار و یک شب جست و جو هاست



موضوع مطلب :

دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

"The privilege of a lifetime is to be who you are."
- Joseph Campbell

"The moment you come to trust chaos, you see God clearly. Chaos is
divine order, versus human order. Change is divine order, versus human
order. When the chaos becomes safety to you, then you know you're
seeing God clearly."
- Caroline Myss



موضوع مطلب :

دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان کره‌اش می‌کشتند که خراب‌کار است ،
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود : تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است،
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است
، صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند...
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت."



موضوع مطلب :

دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

پشت این پنجره ها دل می گیره

غم و غصه دلو تو می دونی

وقتی ا بخت خودم حرف می زنم

چشام اشک بارون می شه تو می دونی

                                              عمریه غم تو دلم زندونیه

                                             دل من زندون داره تو می دونی

                                             هر چی بش می گم تو آزادی دیگه

                                           می گه من دوست دارم تو می دونی

می خوام امشب با خدام شکوه کنم

شکوه های دلمو تو می دونی

بگم ای خدا چرا بختم سیاست

چرا بخت من سیاست تو می دونی

پنجره بسته می شه شب می رسه

چشام آروم نداره تو می دونی

اگه امشب بگذره فردا می شه

مگه فردا چی می شه تو می دونی

                                            عمریه غم تو دلم زندونیه

                                            دل من زندون داره تو می دونی

                                            هر چی بش می گم تو آزادی دیگه

                                            می گه من دوست دارم تو می دونی



موضوع مطلب :

یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸ :: ٢:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

زمان نمی گذرد عمر ره نمیسپرد
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
نه شب هست و نه جمعه
نه پار و پیرار است
جوان و پیر کدام است زود و دیر کدام است
اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست
که عشق را به زوایای جان صلا زده ای
ملال پیری اگر میکشد تو را پیداست
که زیر سیلی تکرار
دست و پا زده ای
زمان نمی گذرد
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
خوشا به حال کسی
که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است



موضوع مطلب :

شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸ :: ٧:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود ( دکتر علی شریعتی)



موضوع مطلب :

شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸ :: ٧:۱٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز وهیچ کسی را
دیگر در این زمانه دوست ندارم
انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز وهر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند
پس من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
تا روزگار بو نبرد…
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم



موضوع مطلب :

شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

We are a feeling, an awareness encased here.



موضوع مطلب :

جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ٧:٥۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من می‌خواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.

دریاهای ِ چشم ِ تو خشکیدنی‌ست
من چشمه‌ئی زاینده می‌خواهم.

انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من او را بگزینم،
انسانی که به دست‌های ِ من نگاه کند
انسانی که به دست‌های‌اش نگاه کنم،
انسانی در کنار ِ من
تا به دست‌های ِ انسان‌ها نگاه کنیم،
انسانی در کنارم، آینه‌ئی در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم..



موضوع مطلب : poem

جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

صدای‌ات می‌زنم گوش بده قلب‌ام صدای‌ات می‌زند.
شب گِرداگِردَم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می‌کنم،
از پنجره‌های ِ دل‌ام به ستاره‌های‌ات نگاه می‌کنم
چرا که هر ستاره آفتابی‌ست
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشم‌های ِ تو سرچشمه‌ی ِ دریاهاست
انسان سرچشمه‌ی ِ دریاهاست.



موضوع مطلب :

جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

خوب الان فیلم دیستریکت ناین رو دیدم...فیلم بسیار جالبی بود...کسایی که از فیلمهایی مثل Cloverfield و Quarentine  خوششون اومده باشه از این فیلم حتماً خوششون میاد.. الان فیلم دوم آمریکاست...کارگردانش نیل بلومکمپ و تهیه کننده اش پیتر جکسون خودمونه( ارباب حلقه ها) ..فیلم هالیوودی نیست و . وقایع فیلم در ژوهانسبورگه..جایی که یک جمعیت میلیونی Alien بعد از اومدن یک سفینه به طرف زمین در اونجا ساکن می شن و بعد از مدتی مردم اعتراض هایی می کنند و برنامه ای می ریزند تا این جمعیت رو به جایی دورتر ببرند و کسی که مسؤول می شه در بررسی یکی از خونه ها ماده ای به صورتش می خوره که کم کم اونو تبدیل می کنه به یک alien... و ...دیگه خودتون یا می دونید یا برید ببینید..عالی ساختند فیلم رو و هنرپیشه اصلی شارلتو کوپلی عالی بازی کرده جالبه که اولین فیلمشم هست .....خلاصه من که خوشم اومد!از الان هم گفتند که قسمت دومش ساخته می شه...



موضوع مطلب : فیلمهای برتر

پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

نازنین! جامه‌ی ِ خوب‌ات را بپوش
عشق، ما را دوست می‌دارد
من با تو رویای‌ام را در بیداری دنبال می‌گیرم
من شعر را از حقیقت ِ پیشانی‌ی ِ تو در می‌یابم

با من از روشنی حرف می‌زنی و از انسان که خویشاوند ِ همه‌ی ِ
خداهاست

با تو من دیگر در سحر ِ رویاهای‌ام تنها نیستم.



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

تو خوبی
و من بدی نبودم.
تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و همه‌ی ِ حرف‌های‌ام شعر شد
سبک شد.
عقده‌های‌ام شعر شد همه‌ی ِ سنگینی‌ها شعر شد
بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد
همه شعرها خوبی شد
آسمان نغمه‌اش را خواند مرغ نغمه‌اش را خواند آب نغمه‌اش را
خواند
به تو گفتم: «گنجشک ِ کوچک ِ من باش
تا در بهار ِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»
و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد.
من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی‌ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست، بزرگ‌ترین ِ اقرارهاست. ــ
من به اقرارهای‌ام نگاه کردم
سال ِ بد رفت و من زنده شدم
تو لب‌خند زدی و من برخاستم.

دل‌ام می‌خواهد خوب باشم
دل‌ام می‌خواهد تو باشم و برای ِ همین راست می‌گویم

نگاه کن:
با من بمان!



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱:۳٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

Well being is a condition one has to groom, a condition one has to become aquainted with in order to seek it.



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

I am already given to the power that rules my fate. And I cling to nothing, so I will have nothing to defend. I have no thoughts, so I will see. I fear nothing, so I will remember myself. Detached and at ease, I will dart past the Eagle to be free.



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

آنطور که کاستاندا گزارش میدهد ساحران تولتک از چند هزار سال پیش گونه خاصی از موجودات ساکن هستی را کشف کردند که سازواره نداشتند اما زنده بودند . تفاوت آنچه که آنها میدانستند با عقاید مشابه که تقریبا در همه فرهنگها وجود دارد و به حضور نوعی موجود نادیدنی دلالت دارد در آن است که آنها با استفاده از توانائیهائی خود بعنوان ساحر گونه های مختلف این نوع آگاهی را که جسمیت ندارد اما زندگی دارد کشف و طبقه بندی کرده اند . در کتابهای کاستاندا از انواع مختلف آنها بخصوص گونه هائی که همچون جانداران ارگانیک ، بومی کره زمین هستند و مانند آنها به سه دسته اصلی تقسیم می شوند که در واقع بدیل دسته های اصلی جانداران ارگانیک یعنی جانوران حشرات و گیاهان است صحبت شده .
آلی بودن به آنان امکان داده است که بدون محدودیت های ناشی از سازواره در اقصی نقاط هستی امکان جابجائی داشته باشند . ویژگی این موجودات درخشندگی مات و کدر آگاهی آنها توصیف شده است. چیزی بر عکس درخشندگی موجودات ارگانیک و بخصوص انسان که در فرهنگ این ساحران به موجودات فروزان معروفند  . مزیت آنها امکان زندگی بینهایت طولانی تر در مقابل زندگی کوتاه سازواره دارها عنوان شده است  . کلیدی ترین نکته توصیف ساحران از روابط بین این دو گونه به علاقه فراوان آنان به آنچه که ندارند یعنی درخشندگی بی نظیر موجودات ارگانیک و بخصوص انسان که بر مبنای این توصیف روکشی از آگاهی دسترس پذیر و بی محافظ دارد استوار است . تولتکها این دسترس پذیر و بی محافظ بودن آگاهی درخشان انسانی را با اهمیت ترین موضوع در زندگی همه ما و همزمان آزمونی برای به آزمایش گذاشتن توانائی در ادامه سفر آگاهی میدانند . سفری که اعتقاد دارند توسط یک عامل خارجی مدتهای طولانیست که قطع شده است .



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

جواب...

"دردسترس نبودن یعنی اینکه تو خود آگاهانه از خسته کردن دیگران و خودت اجتناب کنی.***نگران بودن مساویست با در دسترس بودن . به محض اینکه نگران و مضطرب هستی نا امیدانه به هر چیزمتوسل می شوی و وقتی به چیزی چنگ انداختی هم خودت را خسته می کنی و هم آن چیز یا آن کس راخسته خواهی کرد."



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

منشاء قانون مورفی:

قانون مورفی در سال 1949 و در پایگاه نیروی هوایی ادواردز شکل گرفت . نام قانون هم از نام کاپیتان ادوارد ای . مورفی گرفته شده است . مورفی مهندس هوا فضا بود که آن زمان در پروژه ای منسوب به ام ایکس 981 کار می کرد .هدف این پروژه تعین مقاومت انسان در برابر سقوط ناگهانی بود . در یکی از سخت ترین آزمایشهای پروزه تکنسینی تمام سیمها را برعکس وصل کرد و درنتیجه آزمایش بی نتیجه ماند.ادوارد مورفی درباره این تکنسین گفت : ” اگر یک راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشد ،همان یک راه را پیدا میکند.” و قانون مورفی همانجا شکل گرفت.

باتوجه به منشاء مکانیکی اش در ابتدا فقط در فرهنگ فنی مهندسین رواج یافت و سپس به فرهنگ عامه راه پیدا کرد .

چیزهای بیشتری در باره منشاء قانون مورفی :

در روایت دیگری قانون نه توسط مهندس مورفی بلکه توسط شخص دیگری به همین نام ساخته شده است .اما آیا کسی می تواند قانونی را خلق کند ؟ به هر حال این قوانین توسط این مورفی ،آن مورفی یا خلاصه مورفی نامی، کشف شده اند.

آقای مهندس مورفی چطور مرد ؟

یک شب در بزرگراهی پرترافیک گاز اتومبیل آقای مورفی تمام شد. کنارجاده منتظر تاکسی شد تا خود را به ایستگاه گاز برساند .در حالی که لباس سفید به تن داشت اتومبیل یک توریست انگلیسی که داشت برخلاف جهت، در بزرگراه شلوغ حرکت می کرد او را زیر گرفت.

بزرگراه اسیر ترافیک بود .آقای مورفی سفید پوشیده بود و از مسیر صحیح حرکت اتومبیل ها انتظار حادثه ای نمی رفت.با این حال توریست انگلیسی” همان یک راه “را پیدا کرد!

تقصیر ایرلندی هاست

اغلب انگلیسی ها فکر می کنند قانون مورفی یک جور جوک ایرلندی ست.البته مورفی نامی ایرلندی ست و صد البته ایرلندی ها سوژه همیشگی جوک های ایرلندی اند.بسیاری از انگلیسی ها تصور می کنند قانون مورفی به این معناست که سر هر اتفاق بدی باید ایرلندی ها را سرزنش کرد چون آنها یاسهل انگارند یا احمق ،و یا هر دو.به هر حال اسطوره نژاد پرستانه انگلیسی همچین چیزی می گوید.

قوانین مورفی :

- نان کره مالیده شده از روی کره ای اش به روی فرش سقوط می کند ؛هر چه فرش گران تر باشد این احتمال هم بیشتر می شود .

-اگر در توده یا کپه ای به دنبال چیزی بگردی ،چیز مورد نظر حتماٌ در ته قرار دارد .

- روزی که چترت را فراموش کنی باران می بارد .

- هیچ کاری آنطور که به نظر می رسد ساده نیست .

- وقتی در ترافیک گیر کرده ای لاینی که تو در آن هستی دیرتر راه می افتد .

-هر کاری بیش آنچه فکرش ر امی کنی یا دو برابر آنچه باید وقت می برد مگر اینکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت می گیرد .

-هر چیزی که بتواند خراب شود خراب می شود آن هم در بدترین زمان ممکن .

-اگر فاجعه های مختلفی امکان وقوع داشته باشند ،آنچه بیشترین آسیب را در بر خواهد داشت رخ خواهد داد .

-اگر چیزها را به کار خود رها کنی ، از بد به بدتر پیش خواهند رفت .

-اگر جایی توقف کنی آدرسی از کسی بپرسی و آنها بگویند ” ممکن نیست پیدایش کنی ” مطمئن باش هرگز پیدایش نخواهی کرد .

-اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازی احمق باهوش تری پیدا می شود و کارت را خراب می کند.

- اگر شلوارت را بدون نگاه کردن بپوشی حتماٌ چپه می پوشی .

- در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه پنجاه باشد ، احتمال غلط انجام دادن آن نود در صد است .

- وسایل نقلیه اعم از اتوبوس ، قطار ، هواپیما و.. همیشه دیرتر از موعد حرکت می کنند مگر آنکه شما دیر برسید ؛ در این صورت درست سر وقت رفته اند.

- اگر به نظر می رسد همه چیزها خوب پیش می روند حتماً چیزی را از قلم انداخته ای .

-احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیمی با اهمیت آنها دارد.

-هر وقت خودت را برای انجام دادن کاری آماده کرده ای ناچار می شوی اول کار دیگری را انجام دهی .

فلسفه مورفی : لبخند بزن …فردا روز بدتری است .

قانون ترمودینامیک مورفی :مسائل تحت فشار بدتر می شوند.

بازبینی کمی قانون مورفی :همه چیزها یکباره خراب می شوند .

قوانین استنباط شده از قانون مورفی :

قوانین جاذبه مورفی:

- شی ء در حال سقوط همیشه جایی فرود می آید که بیشترین ضربه را بزند .

- جسم نشکن همیشه روی سطحی می افتد که آنقدر سخت باشد که بتواند جسم را بشکند یا ترکی در آن ایجاد کند .

- قطره رنگ همیشه سوراخی در روزنامه پیدا می کند تا بر فرش زیر آن بچکد ( و تا زمانی که خشک نشده، دیده هم نمی شود )

- اشیاء قیمتی اگر سقوط کنند به مکانهای غیر قابل دسترس مثل کانال آب یا دستگاه زباله خرد کن ( آن هم در حالی که روشن است ) می افتند.

قوانین عاشقانه مورفی :

- همه خوب ها تصاحب شده اند .

- اگر تصاحب نشده باشند حتماً دلیلی دارد.

- هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد ،فاصله اش از تو بیشتر خواهد بود

-ذهن× زیبایی× در دسترس بودن = عددی ثابت (که این عدد ثابت همیشه صفر است )

- میزان عشق دیگرا ن نسبت به تو نسبت عکس دارد با میزان علاقه تو به آنها .

-چیزهایی که یک زن را بیش از هر چیز به مردی جذب میکند همانهایی اند که چند سال بعدبیشترین تنفر را از آنها خواهد داشت .

قوانین اتوبوسی مورفی:

- اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر می آید .

- اگر زود برسی اتوبوس دیر می آید ،اگردیر برسی اتوبوس زود رسیده است .

- اگر بلیط نداشته باشی پول خورد هم نداری، وقتی پول خورد داری که بلیط هم داری .

- هر چه بیشتر از راننده بپرسی که کدام ایستگاه باید پیاده شوی احتمال این که درست راهنمایی ات کند کمتر خواهد شد.

- مدت زیادی منتظر اتوبوس می مانی و خبری نیست پس سیگاری روشن می کنی . به محض روشن شدن سیگار، اتوبوس می رسد. (به عبارت ساده اگر سیگار را روشن کنی اتوبوس می رسد )

-اگربرای زودتر رسیدن اتوبوس سیگار را روشن کنی اتوبوس دیرتر می آید.

قوانین مادرانه مورفی :

- داستان همیشه دو رو دارد، رویی که واقعاً اتفاق افتاده و شیوه ای که مادر به خاطر دارد .

- هیچ وقت به مادرتان نگویید کاری برای انجام دادن ندارید . او همیشه برایتان کاری پیدا خواهد کرد .

- مادر همیشه راه بهتری برای انجام کارتان پیشنهاد می کند ؛ البته بعد از اینکه کار را به سختی انجام داده باشید .

- موفقیت ها به وسیله مادرتان حاصل شده اند ، شکست ها تقصیر خودتان است - هر چقدر مادر بیشتر بردن چتر را به شما توصیه کرده باشد احتمال بارش بیشتر است .

- نصیحت مادرانه ای که با بی توجهی از کنار آن رد شده اید مهم ترین توصیه زندگی تان بوده است .

- هر چقدر بیشتر سعی کنید چیزی را از مادرتان پنهان کنید او بیشتر به وب کم شبیه می شود .

قوانین درسی مورفی :

- دانش آموزان جدید از مدرسه هایی می آیند که در آنها هیچ چیز یاد نمی دهند.

- 80 % امتحانات پایان ترم بر اساس کلاسی ست که در آن غایب بوده ای .

- وقتی قبل از امتحانات نکات را مرور می کنی مهمترین شان نا خوانا ترینشان است.

قوانین گرافیکی مورفی :

- اگرسه طرح را به مشتری ات نشان بدهی طرحی را انتخاب می کند که انتخاب آخر توست.

- اگر دو طرح را نشان بدهی خواهان طرح سوم است . اگر طرح سومی ارائه کنی یکی از دو طرح اول را انتخاب می کند .

-دیسک مشتری در سیستم تو خوانده نمی شود .

- اگر برای خواندن آن نرم افزار پیچیده ای روی سیستمت نصب کنی آخرین باری خواهد بود که چنین دیسکی به دستت می رسد .



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
سرانجام بشر را، این زمان، اندیشناکم، سخت بیش از پیش.
که می‌لرزم به خود از وحشت این یاد.
نه می‌بیند،
نه می‌خواند،
نه می‌اندیشد،
این ناسازگار، ای داد!
نه آگاهش توانی کرد، با زاری
نه بیدارش توانم کرد، با فریاد!


نمی‌داند،
براین جمعیت انبوه و این پیکار روزافزون
که ره گم می‌کند در خون،
ازین پس، ماتم نان می‌کند بیداد!

نمی‌داند،
زمینی را که با خون آبیاری می‌کند،
گندم نخواهد داد!



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

_______________________________

با کوچه آواز رفتن نیست
فانوس رفاقت روشن نیست
نترس از هجوم حضورم
چیزی جزء تنهایی با من نیست ...
ترسم نیست بی تردید از جاده ، از سایه
تاریکِ تاریکم ، من از من می ترسم
من از سایه های شب بی رفیقی
من از نارفیقانه بودن می ترسم ...
_______________________________

می ترسم از ترسی که تو دلمه..می ترسم از  چیزایی که احساس می کنم  در وجودم د اره کم رنگ و بیرمق می شه..نمی خوام نقش یه قربانی رو بازی کنم...ولی هر چه می کنم نمی تونم رنج نکشم..امید و ایمانی که به خوبی و خوب بودن در من بود..به اینکه معتقدم آدمها همه از روح و عشق الهی در وجودشونه و از اینکه باید اعتماد کرد و شاد زیست...بخدا دیگه نمی دونم چی رو باور کنم چی رو باور نکنم... شاید انقدر به چیزهایی که داره آزارم می ده فکر می کنم که همشون یهو ریخته رو سرم...امشب با دوستان غیر ایرانی حرف می زدم..2 تا آدمی که بی توقع و بی اینکه منو از نزدیک بشناسن دوست دارند و همیشه به یادم هستند..احساسم بهتر شد..چقدر خوب بود آدمها این دو روز زندگی رو با قشنگی و مهر می گذروندند...و چقدر خوشحالم خدا همیشه تو همه نا امیدیهام رهام نکرده...مرسی دوستان عزیزم...مرسی خدا...نذاز  چیزایی رو که به خاطرشون بهم لطف خاص داری از دست بدم...خدایا یه کم تولید آدم خوباتو بالاتر ببر جون من..





موضوع مطلب :

دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸ :: ٦:٤۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من


ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من


نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا من


ستاره ها نهفته
در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من....


موضوع مطلب :

یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ٤:۳٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

چقدر دیر درمی یابیم که بی انتهایی وجودمان را محدود به حصار ذهن کرده ایم..

چقدر دیر در می یابیم که من و تویی در میان نیست ما همه یگانه ای هستیم به نام هستی...

چقدر دیر دریافتم که هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود را اثر بخش منم و حکمت الهی تمامیت آن..

چقدر دیر یافتم که هر عشقی جز عشق به معبود نارس و خام است و هیچگاه روح بی قرار مرا غنا نمی بخشد..

چقدر دیر غبار چشم را زدودم تا ذره ای کوچک از حقیقت دنیا را آنگونه هست در یابم..

چقدر گریه ها کردم برای عشق های فانی و دردهای مجازی..بی آنکه بدانم عشقی بی انتها در من است که نه هیچگاه می رود و نه هیچگاه پایان می پذیرد.. عشقی که سراپا شکوه ا ست و عظمت و رهایی..

چقدر ....دیر یافتم که بزرگی لایزال خداوند و هستی در وجودی است که خود را چنین کوچک می پندارد...

خدایا کمک کن تا ذره ای از آنچه شوم که تو می خواستی باشم... کمکم کن...

 



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ٤:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

“هر روز بیشتر به این واقعیت پی می برم که زندگی را نمی توان تحمل کرد مگر دیوانگی چاشنی آن باشد”

نیچه



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ٤:۱٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

 

بدترین و خطرناکترین حرفها این است که : همه همین جورند...



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ٤:۱۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

||| فکر کردم چه فیلم نامه ای می شه این داستان.. نیکول کیدمن یا نوامی واتز یا کیت وینزلت در نقش باخمن و نمی دونم مثلا ادوارد نورتن یا هیو جاکمن یا ...نمی دونم خیلی هنرپیشه ها می تونن این نقش رو بازی کنن...ولی فیلم فوق العاده ای می شه!|||

رابطه‌ی مهیج و پر پیچ و خم دو شاعر افسانه‌ای آلمان، اینگه‌برگ باخمن و پل سلان،  برای اولین بار به صورت کتاب منتشر شده است. اینا هارتویگ درباره‌ی رخدادی که  شاید پیچیده ترین داستان عاشقانه‌ی آلمان پس از جنگ باشد نوشته است.

یک نفس عمیق بکشید!
آماده باشید تا مهملات و ادعاهای دهن‌پرکنی را دوربریزید که سالیان دراز  برای اینگه‌برگ باخمن و پل سلان سر هم کرده‌اند. یک فرصت استثنایی پیش آمده است تا از نقطه‌ی شروع ماجرا آغاز کنیم.
وراث اینگه‌برگ باخمن و پل سلان، داستان رابطه‌ی افسانه‌ای  آن‌ها را که  قرار بود تا سال 2023 مخفی بماند، منتشر کردند و سوهرکامپ ورلاگ با دقت مناسبی این متن را ویرایش کرده‌است.  در این کتاب حدود 200 مدرک، نامه، تقدیم نامه، تلگرام و کارت پستال موجود است که دری را به سوی رابطه‌ی عظیم و دشوار این دو تن می‌گشاید به سوی رابطه‌ای که  از پرت شدن به آغوش هم چیزی کم نداشت، سراپا پر از وابستگی، گفتگوهایی شاعرانه، جاذبه‌ی اروتیک و مویه بر حوادث گذشته. تاریخ مدارک از زمانی آغاز می‌شود که هنوز شهرت دو شاعر، آن‌ها را بیشتر محافظت می‌کرد تا ویرانشان کند،  در این ایام نیازشان به حفاظت  در برابر احساس گزنده‌ی زخم،  در نامه‌ها وضوحی تام دارد.

باخمن در نامه‌ای به والدینش می‌نویسد که پل سلان "شاعر سوررئالیست" عاشق او شده است (می 1948، وین). سلان 27 ساله که مادر و پدرش، لئو و فردریک آنچل در یک کمپ اسرا در اوکراین جان باخته‌اند، و تنها چند ماه پیش،  از بخارست،  از مسیر بوداپست به وین گریخته است. باخمن، دختر یک معلم و یک عضو سابق حزب نازی،  رساله‌‌ی دکترایش را درباره‌ی هایدگر می‌نویسد.سال‌ها بعد، پل سلان در نامه‌ای به باخمن می‌نویسد که با وجود همه‌ی اشتباهات باخمن، سلان  هنوز می‌تواند با اختناق هایدگری‌ باخمن بیشتر کنار بیاید تا با وجدان سخت‌گیر آلمان، هاینریش بل.

رابطه‌ی آن‌ها با شعر "در مصر" سلان آغاز می‌شود که او آنرا در 22مین سالگرد تولد محبوبش و با عبارت "به کسی که به شکل دردناکی دقیق است" برای باخمن می‌فرستد. تم اصلی شعر، طعنه‌آمیز و تلخ است که حاکی از کشمکش‌هایی است که در راهند: "آن ناشناس  را  در کنارت به زیبایی آراسته کن/ او را به درد و ترحم بیارای، برای میریام و نوئمی". این تم "درد آراینده" - درد یهودیان که زینت‌بخش جامعه غیر یهود است - دردی‌است که  تا مرز استخوان رسوخ می‌کند و  بانی عشقی می‌شود میان دانشجوی فلسفه‌ی اتریشی که عجولانه به سوی شعر حرفه‌ای پیش می‌رود و یهودی بی‌خانمانی از زرنوویتس در گالیسیا، که معروفترین شعرش "فوگ مرگ" محافل ادبی را به شگفتی واداشته است.

یک دختر جوان را چه کار با دامی ادبی، که جادو و گناه را توامان می‌خواهد؟ می‌گذارد تا فریفته شود و  به دام افتد. دختر، شیفته‌ی شعرهای سلان می‌شود و در اشاره به برتری ادبی سلان در نامه‌هایش - فراموش نکنید باخمن سال ششم دانشکده است - با آهنگ رمز‌آلودی که تقلید شیرینی از سلان را تداعی می‌کند می‌نویسد: " من خشخاش را حس کرده‌ام دیگربار، خشخاش عمیق، بس عمیق، جادوی تو معجزه بود، آنرا هرگز از یاد نتوانم  برد." بی‌شک این فرصتی نیز بود تا  از جنسیت اشتراکی‌شان سخن بگویند.

دو پرنده‌ی عاشق،  یک ماه را با هم در وین گذراندند، سپس به روال معلوم، سلان به پاریس منتقل شد و در آن‌جا سکونت گزید (او قبلا زمانی کوتاه در کسوت دانشجویی در فرانسه زندگی کرده بود.) و به عنوان معلم مدرسه به دنبال کار می‌گشت. سه سال بعد  با یک زن فرانسوی ازدواج کرد و پدر ‌شد و  ماجرای آزاردهنده‌ی "مناقشه‌ی گل" همان‌جا رخ داد و در 1970 پس از بحران‌های بیشمار بزرگ روانی و گرفتاری‌های متعدد در کلینیک‌ها و پیش از آن‌که حتی به 50 سالگی برسد در رودخانه‌ی سن خودکشی کرد.       
 
 ارتباط سلان با معشوقه‌اش - که به‌زودی  به همراه روشنفکریش بدل می‌شد، پیش از آن‌که باخمن خود دچار بحران شود و نوشتن نامه‌ها را کاملا در 1961 متوقف کند - به وضوح نشان می‌دهد که چرا این‌دو  هیچ‌گاه نمی‌توانسته‌اند زمانی دراز با هم باشند.به رغم آنکه بی‌نهایت حرف داشتند که با هم بزنند و  با وجود آن‌که به طرز شگفتی باعث الهام و پرمایه ساختن یکدیگر بودند، در این میان رخدادهای زندگی و کار آنها موثر بود. می‌توان بی‌قیدی محض جنسی را هم مقصر دانست. در اوت 1949، باخمن با اطمینان خاطر می‌نویسد: " همان‌گونه که تو تردیدی نخواهی داشت، از هنگام جدایی‌مان زمانی را بدون ارتباط با مردان دیگر نگذرانده‌ام. ولی هیچ چیز گرفتار کننده‌ای نبوده است، هیچ‌گاه جایی طولانی نمی‌مانم، بی‌قرار‌تر از همیشه‌ام و هیچ قولی به کسی نداده‌ام."

ما نباید وانمود کنیم که باخمن در وجودش این بخش اساسی تهاجم "مردانه" را نداشت، ولی این تنها بخش از وجود کسی نیست که شخصیت «خود ویرانگر» زنانه‌اش غیر قابل انکار است.

 در سپتامبر 1950 به اولین "آشفتگی عصبیش" اشاره می‌کند و به سلان می‌گوید که  "گم‌گشته، بیچاره و تلخ‌تر از همیشه است." می‌نویسد: "شدیدا میل به کمی آسایش دارم." و  التماس می‌کند: "لطفا سعی کن با من خوب باشی و مرا محکم در آغوش بگیری!". سلان به وضوح، اغراق زیادی در این نوشته‌ها حس می‌کند، به‌هر حال او به مشتاق‌ترین همدمش اخطار می‌دهد که "خواسته‌هایت را  کمتر کن" که چون "از زندگی بهره‌ی کمتری برده‌ای" نسبت به بسیاری از هم‌عصرانت حسادت می‌ورزی.  و این پاسخ بسیار سنگین باخمن در نامه‌ای به تاریخ ‍ ژوئن 1951  است که در آن اقرار می‌کند که: " دوستت دارم و نمی‌خواهم که دوستت داشته باشم، این عشق،  سرکش و دشوار است..."

 در 1957  این ماجرای عشقی مجددا شعله‌ور می‌شود. سلان که مدتی دراز  از  ازدواجش می‌گذرد، در نامه‌ای به باخمن ستایش از همسرش، جیسه‌له دو لسترانج،  را برای صبوریش از قلم نمی‌اندازد. خاطرات همسرش نیز فاش می‌کند که چگونه از این خیانت وحشت کرده بود. (این اطلاعات مربوط به منابعی خارج از این کتاب است.). ولی فقط به‌خاطر این بی‌وفایی آشکار نیست که  اوضاع تغییر می‌کند. نه سال از زمان اولین ملاقاتشان گذشته است و  ناگهان سلان، شعر باخمن را کشف می‌کند: یک همکار، یک نویسنده‌ی بزرگ، "اینگه‌برگ، اینگه‌برگ". او باخمن بالغ را فرا می‌خواند: "تو در من عمیقا رسوخ کرده‌ای. و من سرانجام ماهیت  شعرهایت را دریافته‌ام."

در این دوره‌ی شورانگیز از شادمانی مجدد، سلان واژه‌ی  «زمان دل» را در شعرش  به کار می‌برد. (شعر متعلق به زمانی‌است که این دو در یک هتل ملاقات کرده بودند.) «زمان دل» هم‌چنین عنوان یک کتاب است. سلان  خود را مجنون و عاشق رها کرده بود. ولی هر قدر که جذاب به نظر بیاید، برای او حقیقتا سخت و دردناک بود که کتاب‌هایشان را کنار هم در قفسه‌ی کتابخانه‌ی دوستی ببیند، عمیقا تکان خورد. تصوری از یک زوج شاعر، کاملا ادبی. "زمان دل" بی‌شک قله‌ی  این مجموعه است.

اما شگفت انگیزترین و تکان دهنده‌‌ترین نامه‌ها مربوط به دوران جدایی هستند، تلخی و ناامیدی هر دو. وقتی از دیگری تقاضای توجه دارند، از  زبان دشوار و ثقیل پرهیز می‌کنند. مثل زمانی که سلان کوشش می‌کند زن جوان مشتاق، تشنه زندگی و جویای موفقیت را بترساند و نیز وقتی که باخمن خود را از سلان کنار می‌کشد.

این‌طور نبود که باخمن قادر به درک بدبختی سلان نباشد که فلاکتی که از آن‌گاه که نقد ضد سامی گونتر بلوکنر بر مجموعه‌ی شعرش «پنجره‌ی گفتگو، 1959» را خواند، آغاز شد. بل‌که باخمن می‌اندیشید که سلان به‌جای مقاوم کردن خود در برابر نقدها، خود را در ناامیدی رها ساخته است. بر خلاف چهره‌ی معمولش درنامه‌ها که سخت زخمی و  آسیب دیده می‌نماید، در این نامه باخمن مصمم و واقع‌بین است و از سلان می‌خواهد شهرتش را احیا کند. او بحث می‌کند، اما راه دیگری برای مقابله با جنون و سوء ظن شدید سلان نیست.

ولی سلان کاملا در مقابل حمله‌های منتقدان بی‌دفاع بود و هم‌زمان تقاضایش  از دوستانش در مناقشه‌ی گل فزونی می‌گیرد. با این حال، حتی در تاریک‌ترین ساعت، سلان بی‌شک مورد حمایت باخمن، ماری لوئیز کاشینز و دیگران قرار می‌گیرد. آن‌ها نامه‌ای خطاب به "نئو روندسچائو" منتشر کردند که در پاسخ به اتهام سرقت ادبی بود که کلیر گل که خود اصالت یهودی داشت بدخواهانه در سراسر جهان پراکنده بود مبنی بر این‌که سلان اثر همسر شاعر درگذشته‌اش، ایوان گل را دزدیده است. برای سلان، این اتفاق زخم جدیدی بر وضعیت آشفته‌ی آزاردهنده‌اش بود.

در 27 سپتامبر 1961، باخمن نامه‌ی شجاعانه‌ای به سلان می‌نویسد که هیچ‌گاه شهامت فرستادنش را پیدا نمی‌کند. بدبختانه، این آخرین نامه‌ی باخمن بود پیش از آن‌که توانایی نوشتن نامه را از دست دهد. همچنین می‌توان از پای درآمدن باخمن و گرفتاری طولانی مدتش در مشکلات دیگر را حس کرد. نامه‌ها همین‌طور فاش می‌کنند که زندگی مشترک وی با ماکس فریش - که در 1958 آغاز شد، آشکارا تحت فشار قابل توجهی از سوی تقاضاهای سلان بوده است. او می‌نویسد: "من فکر می‌کنم فلاکت اصلی در وجود  توست نه در مسایل آزارنده‌ای که از جهان خارج می‌آیند -  لازم نیست مرا به صحت وجودشان مجاب کنی، چون خودبه خوبی از بسیاری از آنان آگاهم -. مسائل خارجی مصرند ولی می‌توان بر آن‌ها چیره شد. امکان غلبه بر آنها وجود دارد. حالا به اختیار توست که با آن‌ها روبرو شوی یا نشوی و خواهی دید که هر توضیحی، هر واقعه‌ای، هر چه تلخ، از شادی درون تو نکاسته است. وقتی حرف‌های تو را می‌شنوم خیال می‌کنم ... مساعی مردم، برای تو  بی‌معنی است  انگار  تنها چیزهایی که به آن‌ها توجه داری کثافت، بدبینی و بلاهتند.  می‌خواهی قربانی باشی و البته مختاری که این وضع را تغییر دهی یا ندهی ... "

این دیگر صدای زن جوانی که فریفته‌ی زبان عمیقا دردناک سلان شده‌بود، نبود، این‌ها کلمات شاعری بودند با یک عمر تجربه  که به سلان محدودیت‌ها را نشان می‌دادند: محدودیت‌های باخمن بودن را. هیچ‌کدام از این کلمات چیزی درباره‌ی گناه یا قصور احتمالی باخمن نمی‌گویند. و از مصایبی که  سلان دچارشان شده بود حرف نمی‌زنند. فقط نشان می‌دهند که نزدیکان سلان توان تحمل شرایط او را نداشتند. این نکته بی‌شک هم در  اینگه‌برگ باخمن و حتی  در  ماکس فریش مقاوم که ارتباط مختصرش با سلان در این کتاب آمده، صدق می‌کند.

شخصی که بیش از همه به سلان بخشید، بیش از همه رنج کشید و بیش از همه باخت کسی نبود جز جیسه‌له دو لسترانج، همسر وی که ارتباط جسته‌گریخته‌ی او با باخمن نیز در این کتاب آمده است. سلان دو بار کوشید تا در هنگام جنون همسرش را به قتل رساند و با این حال او هم‌چنان با تمام وجود متعهد به سلان باقی ماند، حتی پس از مرگش.  نامه های او به باخمن حس تکان دهنده‌ای  را تکمیل می‌کند که از خواندن کتاب حاصل می‌شود.

اگر چه شاید از روی حجب، ناشران وارد جزئیات نشده‌اند، ولی تاکید می‌کنند که سلان و باخمن یک "رابطه‌ی بیمار" داشته‌اند. در واقع نامه‌ها نه تنها شامل تبادل عشق، دوستی و عبارات مشابه شاعرانه ( مثل کاربرد "ریگ" و "مو" به عنوان استعاره‌هایی از مرگ در شعر هر دو) بین این دو هم‌سرای اساطیری است، که شامل بیماری‌های آنان نیز می‌باشد. بیماری باخمن، اضطراب خردکننده‌اش و اعتیاد سنگینش به قرص و الکل، که منجر به بستری شدن طولانی مدتش در کلینیک شد، در زمان تبادل نامه‌ها با سلان هنوز سر بر نیاورده بود و احتمالا در هنگام جداییش از ماکس فریش در 1962 آشکار شد.

و از همه مبهوت کننده‌تر وتکان‌دهنده‌تر، آن‌که پس از مرگ سلان و حدود یک دهه پس از پایان تبادل نامه‌ها، باخمن بار دیگر رابطه‌ای عمیق  و کاملا شاعرانه با معشوق سابقش برقرار می‌کند. در دست نوشته‌ی رمانش "مالینا" که دو سال بعد از مرگ غیر مترقبه‌اش و در سال 1971 منتشر شد، او فصل داستانی " رازهای شاهزاده کاگران" را در تجلیل سلان آورده است، کسی که باخمن او را بیش از هرکسی دوست می‌داشت. او از ناممکن بودن نجات کسی سخن می‌گوید که خود قادر یا مایل به نجات خویشتن نیست.

خط سیر مستقیمی بین اولین شعر سلان، "در مصر" که به باخمن تقدیم شده بود و "مالینا"ی باخمن وجود دارد که آکنده از حضور جراحت است. روانکاو بزرگ وینی، فروید، می‌دانست که "درد می‌آراید" ولی تاکید شاعرانه بر روی درد، مرزهای آسیب روانی را فرا پشت می‌نهد. این اتفاقی است که برای سلان و نه احتمالا برای باخمن افتاد. و این نکته‌ی دیگری است که از این ارتباط پرهیجان و طاقت فرسا آشکار می‌شود: اینگه‌برگ مقاوم‌تر بود.



موضوع مطلب :

 
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed