گل بانو
 
پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

سیزده نکته مهم زندگی و عشق از گابریل گارسیا مارکز 

 یک : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام بودن با تو پیدا می کنم. 
دو : هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود. 
سه : اگر کسی تو را آن گونه که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. 
چهار : دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. 

پنج : بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید. 

شش : هرگز لبخند را ترک نکن . حتی وقتی ناراحتی . چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود.

هفت : تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

 هشت : هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران. 

نه : شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را . به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.

ده : به چیزی که گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن.

یازده : همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند . با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

دوازده :خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آن که شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

سیزده : زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری

 



موضوع مطلب : سخنان بزرگان

پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸ :: ٩:۳٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

باران می آمد
مردمان در خوابِ خانه
از آب رفته به جوی...سخن می گفتند،
همهمه ی یک عده آدمی در کوچه نمی گذاشت
لالایی آرام آسمان را آسوده بشنوم...

اصلاً بگذار این ترانه
همین حوالیِ بوسه تمام شود!
من خسته ام
می خواهم به عطر تشنه ی گیسو و گریه نزدیکتر شوم،
کاری اگر نداری...برو!
ورنه نزدیک تر بیا
می خواهم ببوسمت.

به خدا من خسته ام
خیلی دلم می خواهد از اینجا
به جانب آن رهایی آرام بی درد سر برگردم
آیا تو قول می دهی
دوباره من از شوق سادگی...اشتباه نکنم؟!
اول انگار نگاهم کرد
بعد انگار ساکت بود
بعد آهسته گفت:
برایت سنجاق سری از گیسوی رود و
خواب خاطره آورده ام.
آیا همین نشانی ساده
برای علامت علاقه کافی نیست؟

حلا چمدانت را بردار
آرام و پاورچین از پله ها به جانب آسمان بیا،
ما دوباره به خواب دور هفت دریا و
هفت رود و هفت خاطره بر می گردیم.
آنجا تمام پریان پرده پوش
در خواب نی لبک های پرخاطره ترانه می خوانند،
آنجا خواب هم هست، اما بلند
دیوار هم هست، اما کوتاه
فاصله هم هست، اما نزدیک، نزدیک...
نزدیکتر بیا
می خواهم ببوسمت !

                                                                       سید علی صالحی



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

دریای خاکستری و 
امتداد سیاه خشکی
و نیمه ماهی زردفام 
درشت و کم ارتفاع 

امواجی کوچک
با طره های شرارگونشان
بر می جهند از خواب !

سینه کش قایق ام 
بر خلیج
دست می یابد 
و بر ماسه های خیسش 
آرام می گیرد

پس از یک مایل ساحل گرم دریا – بوی 
در تلاقی سه کشتزار 
خانه ای رخ می نماید.

تلنگری بر شیشه 
خراش- گونه صدایی تیز
شراره آبی کبریتی بر افروخته
و نجوایی در میانه شادکامی و هراس!

آنک 
دو قلب 
که هماهنگ می تپند!

رابرت براونینگ



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

پس چرا همه از آن با خبر نیستند؟
زیرا بیش از حد ساده است. زیرا ما درباره آنکه حقیقت چگونه باید باشد، پیشاپیش اندیشه ای در ذهن داریم.
با سوال کردن، شما ابتکار به خرج می دهید(و در دانستن حقیقت) پیش قدم می شوید، این اولین قدمی است که شما را به سمت جواب بعدی راهنمایی می کند.

معمولا جستجوگر در حالیکه در بطن حقیقت قرار دارد از آن آگاه نیست، زیرا دید محدود او فقط می تواند واقعیت های جامدی که در محدوده ی آن قرار دارند را دریافت کند. این اشکالی ندارد. همیشه قدم دیگری به سمت حقیقت وجود دارد.

عشق خدا همواره در کار است که به روح کمک کند تا راه خانه را بیابد. صرف نظر از اینکه تا چه اندازه در مورد خدا بصیرت پیدا کرده باشیم، همواره چیزی وجود خواهد داشت که در ورای افق درک ما باشد. طبیعت حقیقت بدینگونه است. حقیقت، عشق الهی را بدنبال دارد.

دلیل جنگ ها، دزدی ها، دروغ ها و دیگر خصیصه های انسانی این است که هیچ مذهبی نمی تواند عشق را درون قلب کسی تزریق کند. وقتی عشق خدا به قلب وارد می شود تنها در آن وقت است که تغییرات بهتر بوقوع می پیوندند. حقیقت در خلاء عمل نمی کند. کسانیکه توسط حقیقت لمس شده اند سعی می کنند آن را در زندگی روزانه شان جاری کنند، در بین خانواده، کار و مذهبشان.

بدن ما معبد خداست. باید از آن مواظبت کنیم چون بدن خانه روح است. ما اینگونه با روح الهی کار میکنیم، سعی کنیم خنده را در هر جای زندگی که می توانیم پیدا کنیم. هر جا که می توانیم، زیرا خنده التیام است. شفا همیشه به شخص بستگی دارد،  اینکه آن روح در چه سطح از آگاهی قرار دارد.

منبع:  The Language of Soul




موضوع مطلب :

پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

روزی روزگاری درخت سیب بزرگی بود و پسر کوچولویی ! اونا ساعتای زیادی رو با هم می گذروندن . پسر کوچولو لا به لای شاخه های درخت بازی می کرد ، رو ریشه هاش می خوابید و سیباشو می خورد . درخت عاشق پسر گوچولو بود ! 
یه روز پسر کوچولو پیش درخت اومد. درخت با خوشحالی سری تکون داد که : یالا ! بیا بازی کن !
اما پسر دیگه یه پسر کوچولو نبود !! اون مرد جوونی شده بود که می خواست رو پاهای خودش بایسته و زندگیش رو بسازه .
درخت گفت : هی ! بیا سیبامو ببر بفروش !
جوون فوری دست به کار شد و درخت سر حال اومد !

سالها گذشت و درخت، بی مرد جوون ، تنها بود .
یه روزی دوباره اون برگشت . درخت شاد شد اما مرد جوون می خواست به زندگیش سر و سامونی بده و خونه ای بسازه .
درخت گفت : هی ! بیا شاخه های من رو ببر و واسه خودت یه خونه بساز!
چوون فوری دست به کار شد و درخت سرحال اومد! 

سالها گذشت و درخت دلش واسه دوستش تنگ شده بود .یه روزی اون برگشت . حالا پیرتر شده بود و خسته از زندگی !
دلش می خواست از همه چیز ببره ! 
درخت گفت : هی ! بیا من رو ببر و واسه خودت یه قایق بساز و به سفر دور دنیا برو ! 
مرد فوری دست به کار شد و درخت سر حال اومد! 

سالهای سال گذشت ، فصلا اومدن و رفتن و … درخت خیلی تنها بود ! اون دلش واسه دوستش تنگ شده بود و همیشه به روزای خوب و شادی که با هم داشتن فکر می کرد ! 
بالاخره یه روز دوستش رو دید که از تپه بالا می آد و … درخت جونی گرفت !
اما اون پسر کوچولو دیگه پیرمردی شده بود که نای بازی و نون در آوردن و سفر رفتن رو نداشت ! اون خیلی خسته بود !
درخت گفت : هی ! دوست من ! برای من هنوز کنده زیبایی باقی مونده ! نمی خوای بشینی و نفسی چاق کنی ! 
پیر مرد نشست و … درخت سر حال اومد !!



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

جوان ثروتمندی نزدیک یک انسان وارسته رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

مرد او را به کنار پنجره برد و پرسید:

"- پشت پنجره چه می بینی؟"

" – آدمهایی که می آیند و میروند و گدای کوری که در خیابان صدقه میگیرد."

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:

" – در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی."

" – خودم را می بینم."

"- دیگر دیگران را نمی بینی!آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی  اولیه ساخته شده اند،شیشه.

اما در آینه لایه نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی. این دو شیئ شیشه ای را با هم مقایسه کن. وقتی شیشه فقیر باشد ،دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.اما وقتی از نقره (یعنی ثروت)پوشیده می شود،تنها خودش را میبیند .

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و ان پوشش نقره ای را از جلوی چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری."



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

خانه ام ابری ست...
خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.



موضوع مطلب : شعر

دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ :: ۸:٥٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

اصرار
خسته
شکسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم
***
از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است.
لب بسته
در دره های سکوت
سرگردانم.
من میدانم
من میدانم
من میدانم
***
جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش.
در خاموشی نشسته ام
خسته ام
درهم شکسته ام
من دلبسته ام.



موضوع مطلب : شعر

دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ :: ۸:٤٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

عزیزم!
امروز صبح ، تا کنون ، خیلی دلواپس هستم ! نمی دانم چرا ! مثل مقصری که می خواهند او را به محبس ابدی بسپارند . حس می کنم انقلاباتی در زندگانی من ، به من نزدیک است . بدون سبب دلم می خواهد گریه کنم . شاید خوابهای آشفته ی دیشب سبب شده باشد به هر حال به قلب شاعر چیزهایی می گذرد که در قلب دیگران نمی گذرد
شعر « بوته ضعیف » را بخوان . به واسطه ی مخالفت با باد سرنگون شد
من میل دارم با من دوست باشی نه کسی که به خودت عنوان زن و به من عنوان شوهر را بدهی . من از بچگی از کلمه ی زن و شوهر بیزار بودم . واضع کلمات : احتیاج یا طبیعت ، خوب بود از وضع این دو کلمه خودداری می کرد . به تو گفته ام تو را دوست دارم در صورتی که ...
اگر با من یکی شدی کارهای بزرگ صورت خواهی داد . بین سایر دخترها سر بلند خواهی شد . اگر جز این باشد آگاه باش : پرنده ی وحشی با قفس انس نخواهد گرفت
این کاغذ چندمی است که می نویسم . یا شوخی فرض خواهی کرد یا سرسری خواهی خواند . در مقابل ، من به خودم خواهم گفت : او به طبیعت واگذار کرده است . ولی این خطاست . برای این که انسان عقل دارد تا بر طبیعت غلبه کند و آن را ، تا حدی که ممکن است به دلخواه خود در آورد
کاغذ بعدی را وقتی خواهی خواند که بعد از خواندن آن ، دیگر آن پرنده ی وحشی را در قفس نبینی و در میان یأس و پشیمانی و اندوه ، که ناگهان ضربات قلبت را نامرتب کرده است ، تعجب کنی او از کجای قفس پرید . پرهای او که ابدا با حرف های تو بریده نمی شود . پرهایی که او را تا اعماق روح تو پرواز داده است ، عبارت از خیال و عشق اوست

نیما



موضوع مطلب :

یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

از رود تا دریا
راه درازی نیست
رودی که از خود بگذرد
دریاست



موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

قطره دریاست اگر با دریاست
ورنه او قطره و دریا دریاست



موضوع مطلب : شعر

شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ :: ۱:۱٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .

 
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

 فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :


 " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشک گفت " لانه کوچکی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. انگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.



موضوع مطلب :

شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

هم سفر!

در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد- بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند. خواهش می کنم!

مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی!

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد!

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است...

عزیز من!..

ه...دو نفر که سخت و بی حساب عاشق هم اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی، قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند...ه اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافیست. عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید... بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل...

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست...

بیا بحث کنیم! بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم! بیا کلنجار برویم! اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم...

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم...

عزیز من! بیا متفاوت باشیم...



موضوع مطلب : سخنان بزرگان

شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

آینه دودی

سه هزار سال پیش ، انسانی درست مثل من و شما نزدیک شهری محصور در کوهستانها زندگی می کرد . آن شخص آموزش می دید تا حکیم شود ، تا دانش نیاکان خویش را فرا گیرد ، اما با همه چیزهایی که به او آموخته می شد موافق نبود . در قلبش احساس می کرد که باید چیزی بیش از اینها وجود داشته باشد .

یک روز هنگامی که در غاری خفته بود ، در رویا دید که بدن خودش را که خفته است تماشا میکند . از غار بیرون آمد. هلال ماه همزمان با میلیون ها ستاره در آسمان می درخشید . آن وقت در درون او اتفاقی افتاد که زندگی اش را برای همیشه دگرگون کرد . او به دستانش نگاه کرد ، بدنش را حس کرد و صدای خودش را شنید که می گفت : "من از نور ساخته شده ام . من از ستارگان ساخته شده ام ."

او دوباره به ستارگان نگریست و متوجه شد که ستاره ها نیستند که نور می آفرینند ، بلکه نور است که ستاره ها را می آفریند . گفت: " همه چیز از نور ساخته شده ، و فضای ما بین آنها خالی نیست." آن وقت دانست که هر آنچه وجود دارد ، یک موجود زنده است ، و نور پیام آور حیات است، چون زنده است و همه اطلاعات را در بر دارد .

او سپس فهمید که هر چند از ستاره ها ساخته شده ، آن ستاره ها نیست . اندیشید : " من مابین ستاره ها هستم ." آن وقت او ستاره ها را "تونال" نامید و نور بین ستاره ها را " ناوال ‌" ، و دانست که آنچه خالق هماهنگی و فضای بین این دوست ، " حیات " یا " قصد است . بدون حیات ، تونال و ناوال ممکن نیست وجود داشته باشند . حیات نیروی مطلق است ، رفیع است ، و خالقی است که همه چیز را می آفریند .

این آن چیزی بود که او کشف کرد : همه چیز در هستی ، تجلی یک موجود زنده است که ما او را " خدا " می نامیم . همه چیز خداست . و او به این نتیجه رسید که ادراک انسانی همانا نور است که نور را مشاهده می کند . او همچنین دانست که ماده آینه است – همه چیز آینه است و نور را باز می تاباند و تصویرهائی از نور می آفریند – و جهانِ توهم ، رویا ، مانند دودی است که به ما اجازه نمی دهد آنچه را در  حقیقت هستیم  مشاهده کنیم . " خود حقیقی ما عشق خالص و نور خالص است ."

این ادراک زندگی او را عوض کرد . هنگامی که دانست حقیقتاً چیست ، به بقیه انسان های اطرافش نگریست ، به طبیعت نگریست ، و از آنچه می دید به حیرت افتاد . و خود را در همه چیز دید – در همه موجودات بشری ، در همه حیوانات ، در همه درختان ، در آب ، در باران ، در ابرها و در زمین . و دید که هستی آمیزه ای از تونال و ناوال است که میلیاردها تجلی حیات را می آفریند .

او طی لحظاتی چند همه چیز را فهمید . خیلی هیجان زده و قلبش از آرامش سرشار شد . به سختی می توانست صبر کند تا آنچه را کشف کرده با دیگران در میان بگذارد . اما برای توضیح دادن کلماتی وجود نداشت . او کوشش کرد تا به دیگران بگوید ، اما آنها نمی توانستند بفهمند . آنها می توانستند بفهمند که او تغییر کرده است ، که چیز بسیار زیبایی در نگاهش می درخشد و در صدایش موج میزند . آنان متوجه شدند که او دیگر در باره هیچ چیز و هیچکس قضاوت نمی کند . او دیگر هرگز شبیه هیچکس نبود .

او می توانست همه را خیلی خوب درک کند ، اما هیچ کس نمی توانست او را درک کند . آنان به این باور رسیدند که او تجسمی از خداوند است ، و او هنگامی که این را شنید ، لبخندی زد و گفت : " حقیقت دارد . من خدا هستم . اما شما هم خدا هستید . ما مثل هم هستیم ، من و شما . ما تجلی نور هستیم . ما خدا هستیم . " اما باز هم مردم او را درک نمی کردند .

او کشف کرد که آینه ای برای باقی مردمان است ، آینه ای که در آن می توانست خود را ببیند ، به خود گفت : " همه آینه هستند ." او خود را در همه می دید ، اما دیگران او را مانند خود نمی دیدند .آن گاه دریافت که همه در رویا هستند ، اما بدون آگاهی ، بدون این که بدانند واقعاً چه کسی هستند . آنان نمی توانستند او را مانند خود ببینند ، زیرا دیواری از دود یا مه غلیظ بین آینه ها وجود داشت و این دیوار از تفسیر تصاویر نور ، یعنی از تفسیر رویای آدمیان ، بوجود آمده بود .

آن وقت فهمید که آنچه را آموخته است ، به زودی فراموش خواهد کرد . او می خواست تمام مشاهداتی را که داشته به خاطر آورد ، پس تصمیم گرفت خویشتن را " آینه دودی " بنامد تا بتواند همیشه به خاطر آورد که هماره یک آینه است و دودِ بین آینه ها آن چیزی است که نمی گذارد بدانیم چه کسی هستیم . او گفت : " من آینه دودی هستم ، چون در همه شما به خویشتن نگریسته ام ، اما اگر ما نمی توانیم خود را در دیگران باز شناسیم ، به دلیل وجود دود بین آینه هاست . این دود رویاست ، و آینه شما هستید ، کسی که رویا می بیند ."



موضوع مطلب : عرفان تولتک

شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

داستانها دارم

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو می رفتم تنها تنها

و صبوری مرا 

کوه تحسین می کرد...



موضوع مطلب : شعر

شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست میدارم.

آینه ها و شبپره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و کمان گشادهی پل

پرندهها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را

در پردهای که میزنی مکرر کن.

در فراسوی مرزهای تنام 

تو را دوست می دارم.

در آن دور دست بعید

که رسالت اندامها پایان میپذیرد.

و شعله و شور تپشها و خواهشها

به تمامی 

فرو مینشیند٬

و هر معنا قالب لفظ را وامیگذارد

چنان چون روحی 

که جسد را در پایان سفر٬

تا به هجوم کرکسهای پایانش وانهد...


در فراسوهای عشق٬ 

تو را دوست میدارم

در فراسوهای پرده و رنگ.

در فراسوهای پیکرهایمان

با من وعده ی دیداری بده...

 

شاملو



موضوع مطلب : شعر

نیچه می گوید....

  • «آرزو کردن چقدر شعف انگیز است، اما وقتی به آرزو خود رسیدیم، شعف از درون ما رخت برمی بندد.»
  • «آن که پرنده نیست نباید بر پرتگاهها آشیان سازد.»
  • «اراده موجب آزادی است زیرا خواستن، آفریدن است، این است تعلیم من و تنها کار شما آموختن فن آفریدن خواهد بود.»
  • «اگر شما دشمن دارید، بدی او را با خوبی پاداش ندهید زیرا این امر موجب شرمساری او می‌گردد ولی به او وانمود کنید که او با این عمل خود برای شما خدمتی انجام داده‌است.»
  • «انسان هرچه را می‌باید می‌تواند کرد و هرگاه کسی گوید که نمی‌تواند کرد این خود دلیل است بر این که او از روی جدیت اراده نمی‌کند.»
  • «این واقعیتی است که روح ترجیح می‌دهد به سوی بیماران و اندوهمندان فرود آید.»
  • «بدترین پاداش یک استاد این است که شاگردانش تا ابد در حال شاگردی وی باقی مانند.»
  • «برای این که خوب زندگی کنی باید خودت را بالای زندگی نگاه داری، پس بیاموز که همیشه بالا روی و بیاموز که همیشه به پائین نگاه کنی.»
  • «بشر بی رحم ترین حیوانات نسبت به خود است.»
  • «بشر در این دنیا بیشتر از همه موجودات مصیبت و عذاب کشیده، بهترین دلیلش هم این است که در بین تمام آنها فقط او می‌تواند بخندد.»
  • «بشر موجودی است که باید بر خود غلبه کند.»
  • «بگذار روح خود را در آن فضائی که دوست دارم پروا دهم زیرا من در کتابخانه خود بسان فرمانروائی واهی می‌مانم که در قصر خود نشسته، گاهی با فلاسفه و زمانی با سفرای شیرین سخن، صحبت می‌دارد.»
  • «بهتر است که انسان چیزی نداند تا اینکه بسیاری چیزها رانیمه تمام بداند. بهتر است که با عقاید خودمان یک ابله سفیه باشیم تا آنکه با عقاید دیگران یک مرد دانشمند به حساب آئیم.»
  • «تحمل زندگی سخت است ولی نباید چنین وضعی را اقرار کرد.»
  • «جنگ قانون ابدی زندگی است و صلح راحت باش میان دو جنگ است.»
  • «خودستا مایل است که به وسیله شما اعتماد به خود را بیاموزد، وی از نگاههای شما تغذیه می‌کند و در دستهای شما تعریف و تمجید نسبت به خود را می‌بلعد.»
  • «خیلی بهتر بود که یونانیان مغلوب ایرانیان می‌شدند تا مغلوب رومیان.»
  • «دربین مردمان کوچک دروغ گوئی فراوان است.»
  • «در کوهستان کوتاه ترین راه، از قله‌ای به قله دیگر است اما برای گذشتن از آن باید پاهای دراز داشت.»
  • «زمین پر از اشخاص زاید و بی فایده‌است که سد راه واقعی می‌باشند، کاش می‌شد اینها را به امید عمر جاودانی از این جهان دور کرد.»
  • «زن بهتر از مرد روحیه اطفال را می‌فهمد ولی مرد از زن به بچه شبیه تر است، در مرد حقیقی روح طفل نهفته‌است و برای بازی روحش پرواز می‌کند.»
  • «سعی مکن بر ضد جریان باد آب دهن اندازی.»
  • «شما فضیلت خودتان را آنقدر دوست می‌دارید که یک مادر بچه خود را، اما هرگز شنیده‌اید که مادری از محبت خود به فرزند خویش پاداش بخواهد.»
  • «شهامت، کسی دارد که ترس را بشناسد و آن را مغلوب خود سازد.»
  • «ضعیف ترها از راههای مخفی همواره به داخل حصن و حصین و زوایای قلب اشخاص قوی تر خزیده و در آن جا برای خود با دزدی کسب قدرت می‌کنند.»
  • «ما از طبیعت صحبت می‌داریم و فراموش می‌کنیم که ما خود طبیعت هستیم، بنابراین طبیعت چیزی است کاملأ غیر از آنچه ما در تلفظ نام آن احساس می‌کنیم.»
  • «مردم خودشان را با هرچیز خسته می‌کنند مگر با فهم و اندیشه.»
  • «مرغان دیگری هم هستند که بالاتر می‌پرند.»
  • «نتایج اعمال ما قهرأ به سروقت ما خواهد آمد ولو اینکه ما در این ضمن اصلاح حال کرده باشیم.»
  • «وقتی به کاری مصمم شدی، دیگر درهای شک و تردید را از هر سو ببند.»
  • «هریک از ثمرات فضیلتهای شما مانند ستاره‌ای است که خاموش می‌شود ولی پرتو آن هنوز در جاده نجومی خود طی مراحل می‌کند. همچنین پرتو اعمال حسنه شما راه می‌پیماید، حتی درصورتی که خود عمل مدتها است به انجام رسیده باشد، پس هرقدر اعمال شما فراموش و دفن شود، اشعه آنها همیشه فروزان خواهد ماند.»
  • «همیشه اندکی دیوانگی در عشق هست اما همیشه اندکی منطق هم در دیوانگی هست.»
  • «هنگامی که مصمم به عمل شدید باید درهای تردید را کاملأ مسدود سازید.»


موضوع مطلب : سخنان بزرگان

پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ :: ٧:٥٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

 

 

در وجودم..

آینه ای هستم از هر آنچه بوده ام و خواهم بود .

در قلبم

مسافری هستم در میان گیتی و زمان

بر روی کشتی  خِرد..

در روحم

آمیزشی هستم از زندگیهای بی حد..

در  بودنم...

ادغامی هستم  از هر آنچه از هر گوشه گردآوری کرده ام  

همیشه آرزومند فرصتی برای گستردگی...

 در ذات و هستی ام..

من با  سرچشمه  هر چه هست و نیست، یکی هستم..

و در درون روحم ، 

من دلیلی هستم بر آنکه همه این حقیقت ها می توانند دوام یابند..در زمانی بی انتها..

 


 



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ :: ۱:۱۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

بعضی آدمها مثل سایه می مونند پشت که بهشون بکنی دنبالت راه می افتن...

 

( به هیچکس خاصی نیست برداشت شخصی نشه تو ذهنم اومد)



موضوع مطلب : دل نوشته ها

چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

وقتی نبودی
دزد
خانه مان را برد
مرا ببخش
در خواب تو بودم



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸ :: ۸:۳٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

می خواهم در بارانی ترین روز پاییزی گریه کنم..

در خلوت ترین کوچه در تنهاترین شبهایم بشکنم..

در بلندترین قله که راه بدانجا نرسد روم..و با بی انعکاس صدا فریاد کنم...

تا مبادا اشکهایم را ببینی...شکستنم را بفهمی ..و فریادم را بشنوی...

نکند لحظه ای دلت بلرزد...



موضوع مطلب : دل نوشته ها

چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸ :: ۸:۳٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

معنی آب، عمیق است و صریح
آب ، یعنی وسعت
آب یعنی پاکی، یعنی عشق
روشنی
سرشاری
بیداری
بیرنگی

زمزمه
جنبش
طوفان
طغیان
آب ، یعنی هستی

من دلم می خواهد
مثل نیلوفر آبی باشم
من دلم می خواهد
عصر، با ماهی ها
بنشینم
و کمی گپ بزنم
شهری از آب دلم می خواهد
خانه ای در آن شهر
و در آن خانه به هر پنجره ای
پرده از پارچه نازک آب
من دلم می خواهد
دختران، دختر آبی باشند
دامن از موج بپوشند و برقصند سبک
روح من
انعطاف خزه را داشته باشد در آب
در زمینی که ز بیم
اشک را هم حتی
سقط می باید کرد
گریه در آب چه لذتبخش است
من که انباشته هستم از اشک
داخل آب، اگر گریه کنم
تو نخواهی فهمید
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم در آب
آب ، یعنی همه خوبی ها...

عمران صلاحی



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸ :: ۸:۱۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 



خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.


خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.


خدایا:رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.


خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.



خدایا:شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.



خدایا:درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. ان چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.


خدایا:مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله اماتور مگردان.


خدایا:خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز ان در رنج نباشم.


خدایا:مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق« باشم.


خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.


خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

 



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸ :: ۸:۱۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

من بلاخره از اینجا خواهم رفت
و فرق هم نمی کند
فانوس داشته باشم
یا نه...
کسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد !



موضوع مطلب : شعر

چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸ :: ۸:٠٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

انسان نمیتواند به آسمان نیاندیشد.
چگونه می تواند؟!
مگر انسان هایی که عمر را بی چرا، به چریدن مشغولند و سر به زمین فرو برده اند و پوزه در خاک دارند و غرق در آب و علفند.اینها که"گوسفندان" دوپایند!

 

 

دکتر شریعتی



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸ :: ٧:٥٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 


گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده است
آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست میرود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ


بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود..

 



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸ :: ٧:٤٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو



وقتی که دیگر نبود ،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

من در انتظار آمدنش نشستم.



وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن ...



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

در روز بزرگداشت حافظ تفالی زدم و اینچنین  در آمد.....امید دارم که فالی نیکو باشد...



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

گفتم: «بمان!» و نماندی!
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانون نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره این من و ُ
این تاریکی و ُ
این از پی کاغذ و قلم گشتن!

گفتم : « - بمان!» و نماندی!
اما به راستی،
ستاره نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟?



موضوع مطلب : شعر

دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو


هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست!
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنون ِ مجنون میخندیدم!
فهیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
رو به روی عکس ِ سیاه و سفید تو ایستادم،
دستهایم را به وسعت ِ « دوستت می دارم!» باز کردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!?

 

یغما گلرویی



موضوع مطلب : شعر

دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

اگر می توانستم

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم

ق.ا



موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ :: ٢:۳٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم

سرشار می کند.

و می شود از آنجا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست.



موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم

 

ح پناهی



موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین



موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی میتواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت : من.
خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش .
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گر می گرفت.خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید.می ترسید آتشش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید.آتش ماند.زمین خدا گرم شد.
خدا گفت:اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود

 

عرفان نظر آهاری



موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ :: ٩:۳۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

هر چقدر بعید

 باز بر تنت گل به گل جوانه می زنم

تا تمام شوی

تا تمام شوم

حالا دیگر عاشقی می کنم

و زندگی

دارد تو را تماشا می کند

در آغوش من

 

عباس معروفی



موضوع مطلب : شعر

شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

من ابر شدم
گفته بودی که خورشیدی
یادت هست
تا زیباتر بتابی
چقدر گریستم؟

 

 

 



موضوع مطلب : شعر

شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ :: ۳:٠۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

تو هیچ می دانستی از سکوت هم می شود الهام گرفت؟
که روشنی همیشه بشارت بخش
و پرواز همیشه هم رهایی بخش نیست؟
که باید ساعت ها فقط بنشست تا رهایی آموخت؟

آری آزادی همیشه رهایی بخش نیست
اسارت را بیاموز آن زمان که در اوج تمنایی!
بیاموز زیبایی هم صحبتی با دیوار را
همدلی با سایه را
بیاموز که آفتاب همیشه هم نوید بخش نیست
بیاموز تا نو شوی
از نو بیافرینی
از بند واژه ها به در ایی
و جهانی دگر آفرینی
بیاموز که دیگر امید حرفی برای گفتن ندارد
بیاموز تغییر را
تحول را
اما از بن و ریشه تغییر ده!
بیاموز که زلالی را نه فقط در آب های زلال
بل در گل آلودی مرداب ها هم می توانی بیابی
بیاموز که وفا همیشه هم وفا نمی آموزد
از بی وفایی وفا بیاموز!
از بی ثمری ثمر
از خشم مهربانی
از نفرت عشق
از مرگ زندگی
بیاموز که آموختن مرز ندارد
و بی مرزی آموزش رایگان طبیعت است!



موضوع مطلب : شعر

شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

تمام شهر را گشتم
جاده ها را ، خیابان ها را ، کوچه ها را ، حتی کوچه باغ ها را
دلم قرص بود که سر انجام می بینمت
بعد از عمری بالاخره دعوتم کردی تا تماشایت کنم
خستگی معنایی نداشت
وعده ی دیدارمان را جایی گذاشته بودی که
من در خیالم هم به آن جا نرفته بودم
از هر کس نشانی را می پرسیدم
می پرسید دل خوش سیری چند
بعضی هم با نگاه پوزخند می زدند
نا امید نشدم
تمام شهر را گشتم
راستی باران هم می بارید
دلم خوش بود که باران هست ، ابر هست ، خدا هست
می دانستم تو هم هستی
می دانستم می بینی که می آیم
پیاده تمام شهر را گشتم
پاهایم صدایشان بلند شده بود که به فکر ما هم باش
حتی کفشهایم گهگاه ناله سر می دادند
اما خستگی معنایی نداشت
گشتم و گشتم و گشتم اما هر چه می گشتم کمتر می یافتم!
وقتی به آن سوی شهر رسیدم
دیگر غروب شده بود
باران هم بند آمده بود
دیگر نه ابری بود ، نه بارانی
خدا بود ، اما من انگار نبودم
گوشه ای ، زیر سایه نشستم
گرچه غروب بود ولی نور نیمه جان خورشید هم جان مرا می گرفت
مدتی زیر سایه نشستم
ناگهان چشمانم به نقشه ی شهر خورد
نقشه ای خیس خیس ، زرد زرد
هر چه روی نقشه گشتم
ایستگاهی به نام عشق ندیدم
قرارمان ایستگاه عشق بود ولی کدام ایستگاه؟
به حال خودم خندیدم ، آسمان اما انگار گریه اش گرفت
دوباره باران گرفت
و من ماندم و نقشه ای خیس و حسرتی گس
چه ساده بودم که فکر می کردم
هنوز در شهر ایستگاه عشقی هست
چه ساده بودم که شک نکردم
تو هم می توانی عهدمان را بشکنی
مهم نیست
من بازهم دلم به این خوش است
که خدا هست ، ابر هست ، باران هست
خوب می شد تو هم بودی
مثل باران ،مثل ابر ، مثل خدا !



موضوع مطلب :

شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیات او در امده بود .

ان گاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریز نیست .


احمد شاملو



موضوع مطلب :

شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
***
طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها
***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم




موضوع مطلب : شعر

شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو


معشوق من چنان
لطیف است که خود را به «بودن» نیالوده است
که اگر جامۀ وجود بر تن می کرد نه
معشوق من بود



موضوع مطلب :

شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ :: ٩:٠٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو
اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می‌دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پُر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما!
کاش می‌دانستیم
هیچ پروانه‌ای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمی‌آورد.

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم
از خانه که می‌آئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!

__________________



موضوع مطلب : شعر

شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ :: ۸:٤٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بیزارم

از خیانتِ همهمه به خاموشی

از دیو و از شنیدن، از دیوار.

برای من

دوست داشتن

آخرین دلیلِ دانایی‌ست

اما هوا همیشه آفتابی نیست

عشق همیشه علامتِ رستگاری نیست

و من گاهی اوقات مجبورم

به آرامشِ عمیقِ سنگ حسادت کنم

چقدر خیالش آسوده است

چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست

چقدر ...

 

نباید کسی بفهمد

دل و دستِ این خسته‌ی خراب

از خوابِ زندگی می‌لرزد.

باید تظاهر کنم حالم خوب است

راحت‌ام، راضی‌ام، رها ...

راهی نیست.

مجبورم!

باید به اعتمادِ آسوده‌ی سایه به آفتاب برگردم.



موضوع مطلب : شعر

جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم
نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجم

یا در اندیشه ی خوب و بدش باشم .
نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه
می خواهم بروم با آن که دوستش می دارم

برتولت برشت



موضوع مطلب : شعر

جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸ :: ٩:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

همگان به جست‌و جوی خانه می‌گردند،
من کوچه‌ی خلوتی را می‌خواهم
بی‌انتها برای رفتن
بی‌واژه برای سرودن ...

و یادهای سالی غریب
که از درخت گفتن
هزار بوسه‌ی پاسخ می‌طلبید! 



موضوع مطلب : شعر

جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸ :: ٩:٠٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

"به خدا
     جای ستاره در این پیاله‌ی پُر گریه نیست
                          جای شقایق تشنه
                                     این خاک خسته و این گلدان شکسته نیست
                                                               بگو کجا فالِ‌ بوسه و
                                                          فهم روشنِ آغوشِ‌ آدمی می‌فروشند "



موضوع مطلب : شعر

جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

زندگی چون قفسی است
قفسی تنگ پر از تنهایی

و چه خوب لحظه غفلت آن زندانبان
بعد از آن هم
پرواز....



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

با تو دیشب تا کجا رفتم
تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم
من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند
من نمی گویم که باران طلا آمد
لیک ای عطر سبز سایه پرورده
ای پری که باد می بردت
از چمنزار حریر پر گل پرده
تا حریم سایه های سبز
تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا ، رفتم
پا به پای تو که می بردی مرا با خویش
همچنان کز خویش و بی خویشی
در رکاب تو که می رفتی
هم عنان با نور
در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی
سوی اقصامرزهای دور
تو قصیل اسب بی آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم
تو گرامیتر تعلق ،* زمردین زنجیر زهر مهربان من
پا به پای تو
تا تجرد تا رها رفتم
غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازشها
موجساران زیر پایم رامتر پل بود
شکرها بود و شکایتها
رازها بود و تأمل بود
با همه سنگینی بودن
و سبکبالی بخشودن
تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او
عزت و عزل و عزا رفتم
چند و چونها در دلم مردند
که به سوی بی چرا رفتم
شکر پر اشکم نثارت باد
خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من
ای زبرجد گون نگین ،* خاتمت بازیچه ی هر باد
تا کجا بردی مرا دیشب
با تو دیشب تا کجا رفتم 



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

دخترک! جز تو که دستات واسه من مثل وطن بود.
کی می دونه که ترانه زنده کی نامه من بود؟
کی می دونه؟ کی می خونه؟ چه کسی دل می سوزونه؟
واسه این شب پره یی که فکر پروانه شدن بود!



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

الفبا برای سخن گفتن نیست

برای نوشتن نام توست
اعداد
پیش از تولد تو به صف ایستاده اند
تا راز زاد روز تو را بدانند
دست های من
برای جست و جوی تو پیدا شدند
دهانم
کشف دهان توست

ای کاشف آتش
در آسمان دلم توده برفی است

که به خنده های تو دل بسته است

 

شمس لنگرودی



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

من نه عاشق هستم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و ...
تنهایی و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ :: ٩:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

من امشب چون مترسک ها

کنار کاج پیر کوچه ی میعاد

ز رفتن، باز می مانم

و آنگه، آن ترنم های گرم آشنایی را

که بس شب های مهتابی

کنار کاج پیر کوچه ی میعاد

برایم باز می خواندی

به گوش کاج فرتوت خزان دیده

من امشب باز می خوانم

و تو، آنگه ز پیچ کوچه ی خاموش می آیی

ولی، افسوس و صد افسوس

که در آن سوی کاج کوچه ی میعاد

ز رفتن، باز می مانی

و آن زیبا ترنم های گرم آشنایی را

به گوش دیگری، آرام می خوانی

و من، این سوی کاج پیر فرتوت خزان دیده

به تندی اشک می ریزم

 

 محمد رضا عبدالملکیان



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ :: ۱:٥٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

تو به فاصله چند نفس از من نشسته بودی ...و من باز از این همه فاصله نمی توانستم نفسی بکشم..باورم می کنی؟



موضوع مطلب :

پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

مدتهاست با این ذهن خیال پرورم در جنگم... نمی دانم چرا به من پشت کرده..مثل اینکه یادش رفته متعلق به من است و اگر من نباشم دیگر نیست..پرچم خود را علم کرده و استقلال می طلبد...به او می گویم که چیزی بگوید ولی  بی تفاوت با چشمان عاقلش به من سفیه نگاه می کند و لبخند می زند...گویی می داند  که من نیز به او نیازی همیشگی دارم..نیاز مرا به خواری می کشاند و من از این حس گریزانم ولی چاره ای ندارم...بعد از این سکوت از او می خواهم چیزی بگوید...آرام و بی اعتناست..و این بی اعتنایی آزارم می دهد.. پشت به او می کنم دیگر امیدی نیست..ولی درست در همین لحظه صدایی می آید که می گوید منتظر باش...و من لبخند می زنم...



موضوع مطلب :

پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

مهربانی را اگر قسمت کنیم

من یقین دارم به ما هم می رسد

آدمی گر ایستد بر بام عشق ،

دستهایش تا خدا هم می رسد



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

جملگی در حکم سه پروانه‌ایم
در جهان عاشقان، افسانه‌ایم
اولی خود را به شمع نزدیک کرد
گفت: آی، من یافتم معنای عشق
دومی نزدیک شعله بال زد
گفت: حال، من سوختم در سوز عشق
سومی خود داخل آتش فکند
آری آری این بود معنای عشق ...

 

 



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

من عاقبت ازینجا خواهم رفت

پروانه ای که با شب می رفت

این فال را برای دلم دید

 

دیری است .

مثل ستاره ها چمدانم را

از شوق ماهیان و تنهائی خودم

پر کرده ام ، ولی

مهلت نمی دهند که مثل کبوتری

در شرم صبح پر بگشایم

با یک سبد ترانه و لبخند

خود را به کاروان برسانم .

 

اما ،

من عاقبت از اینجا خواهم رفت .

پروانه ای که با شب می رفت ،

این فال را برای دلم دید .

 شفیعی کدکنی



 

 



موضوع مطلب :

پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

در پاسخ من معلمان آشفتند
آنها ز دهان هر چه در آمد گفتند
اما به خدا هنوز هم معتقدم
از جاذبه تو سیب ها می افتند ...



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ :: ۸:٤۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو


کوه در اورست متولد می شود

نیل درمصر

و من درکنار تو،

چه تمدن باشکوهی!



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

جام جم آنلاین: مصطفی گرگین زاده آهنگساز و موسیقیدان پیشکسوت و خالق آهنگ به یاد ماندنی "بردی از یادم" سحرگاه امروز سه شنبه در سن 87 سالگی به دلیل بیماری سرطان در تهران دارفانی را وداع گفت.

این آهنگ برای من و خیلی ها خیلی خاطره داره..خدا بیامرزه روحشونو.

دانلود آهنگ

بردی از یادم
دادی بر بادم
با یادت شادم
دل به تو دادم فتادم به غم
ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پیمان
که از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز
خبری نشد از آن
کی آیی به برم
ای شمع سحرم
در بزمم نفسی
بنشین تاج سرم
تا از جان گذرم
پا به سرم نه
جان به تنم ده
چون به سر آمد
عمر بی ثمرم
نشسته بر دل غبار غم
زآن که من در دیار غم
گشته ام غمگسار غم
امید اهل وفا تویی
رفته راه خطا تویی
آفت جان ما تویی
بردی از یادم
دادی بر بادم
با یادت شادم
دل به تو دادم فتادم به غم
ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

تاریکم ای یلدا، مهتاب میخواهم
لب تشنه ام ای اشک، سیلاب میخواهم

در حسرت موجم، باران کفافم نیست
درمان درد من باران نم نم نیست

پس تشنه میمانم، غرق پریشانی
تا آسمان ها را بر من بگریانی

چشم من از وقتی با عشق تو تر شد
آیین من اینبار آیینه ای تر شد

پیدا شو ای مرحم بر زخم پنهانم
تا صبح دیدارت بیدار میمانم



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

زان سوی بهار و زان سوی باران
زان سوی درخت و زان سوی جوبار
در دورترین فواصل هستی
نزدیک ترین مخاطب من باش
نه بانگ خروس هست و نه مهتاب
نه دمدمه ی سپیده دم اما
تو اینه دار روشنای صبح
در خلوت خالی شب من باش



موضوع مطلب : شعر

دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

مثل اشک قطره قطره از  چشمت افتادم

با دستمال مچاله شده مرا به گوشه ای انداختی..

حال منتظرم زمان بگذرد

غمی  در دلت آید..

و باز قطره قطره به چشمانت بیایم...

 

**چه بدجنسم من!! :)



موضوع مطلب : دل نوشته ها

دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸ :: ۸:٢۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

دوست می‌دارم کشف کردنت را، ذره ذره کشف کردنت را. مثل سرمازده‌ای که از پس شیشه‌ی کلبه‌ای با آستینش شیشه‌ی بخار گرفته را پاک می‌کند تا بلکه داخل آنجا آتش گرمی و قلب مهربانی و سه پایه‌ای بیابد و کشف بکند عشق را کنار آتشدان.

و بنشینم و کشف بکنم خوشبختی واقعی را با تو، و بگویم و بگویی و گفته‌ها کم‌کم چهره‌‌هایمان را روشن کند و آدرنالین فوران کند در خونم از اینهمه آشنایی و صمیمیت و مهربانی ناب و هی بگویی “من بیشتر” و بهانه‌ی بوسیدن بدهی به لب‌هایم

دوست می‌دارم کشف کردنت را،

ذره ذره کشف کردنت را


موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸ :: ۸:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

ترسم از بی رحمی شب نیست

ترسم از دلتنگی فرداست

سهمی از رجعت انسان

سهمی از خدا شدن باش

سهمی از معجزه عشق

سهمی از معراج من باش



موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸ :: ٢:٥٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

عشق دقیقاً یک  احساس نیست. احساسات به راحتی می گذرند و تغییر می کنند، یا کمرنگ می شوند اما عشق واقعی عمل خواستن است برای ادامه  دادن ، به رغم یا علی رغم همه چیز...

 

(ساحل جونم مرسی)



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

جزیره ایستر (راپانویی در زبان بومی) مستعمره کشور شیلی و در جنوب شرقی اقیانوس آرام قرار دارد. راپانویی جزیره ای کوچک، پر از پستی و بلندی و اکنون بدون درخت از منشا آتشفشانی می‌باشد. این جزیره غیرعادی‌ترین منطقه دورافتاده جهان خوانده شده، اما چیزهای دیگری هم هست که این مکان را از مکانهای دیگر روی کره زمین مجزا می‌سازد.
در این جزیره صدهای مجسمه خرسنگی به شکل انسان وجود دراد که موآی نام دارند.
اغلب مو آی‌ها از خاکسترهای آتشفشانی و فشرده شده  متراکم و خاص تراشیده شده اند. بزرگترینشان وزنی بالغ بر 165 تن را داراست و ارتفاعش به 220 متر می‌رسد. برخی از مو آی‌های عمودی (ایستاده) تا گردن در زیر خاک پنهان شده اند.
این سازه بسیار عظیم که در جزیره ای کاملا بایر و خشک (فقط با مقدار کمی ‌سبزه) وجود دارند به سرعت و در نگاه اول ذهن‌ها را تسخیر می‌کند. واقعا چگونه چنین چیزی امکان دارد؟ چه کسانی این تندیسها را ساخته و دلیلشان از خلق آنها چه بوده؟
 


 بعضی از داشنمندان می‌گویند ساکنان جزیره ایستر یعنی راپانویی از پلی نزی آمده بودند. اما شباهتهای این مجسمه‌ها به مجسمه‌های سنگی هندی اطراف دریاچه تیتیکاکا در جنوب آمریکا جالب و درخور توجه است آیا این تشابه تصادفی بوده؟ متخصصین قادر نیستند به طور دقیقی کاربرد مجسمه‌های مو آی را توضیح دهند. بعضی از آنها اعتقاد دارند که این مجسمه‌ها هم  نماد  قدرت و هم مذهب و سیاست بوده اند.
 
یکی از بزرگترین اسرار جزیره ایستر در مورد این بود که این سنگها چگونه از معدن سنگ تا صفه‌هایشان یا ahus (گاهی فاصله ای بیشتر از 20 یا 25 کیلومتر) منتقل می‌شدند؟
طبق افسانه راپانویی موآی خودش از معدن سنگ راه می‌افتاده! بعضی نیز این مجسمه‌ها را به مراسم آیینی نسبت می‌دهند.
آیا همین موضوع باعث شده تا سختیهای ذاتی را برای جابجا کردن اینها متقبل شوند؟
آیا کسانی با فرض اینکه نباید زحمت جابجا کردن سنگها را به خود بدهند در معدنها می‌ماندند؟
یا شاید افراد جزیره ایستر از قدرتهای ماورایی کمک می‌گرفتند و با توانایی فوق طبیعی آنها را تراشیده و سپس موآی‌ها را حرکت می‌دادند؟


 جزیره ایستر بیشتر به نام‌های ته- پیتو- او- ته- هنا به معنی «داستان جهان» و  ماتا-کی-ته- رانی به معنی «چشمانی نظاره گر به بهشت» مشهور است.
 
این نامهای باستانی و جزئیات بسیار زیاد اسطوره ای به احتمالاتی اشاره دارند مبنی بر اینکه این جزیره دورافتاده شاید قبلا هم یک شاخص جغرافیایی و هم رصد خانه ستاره شناسی تمدنی فراموش شده اما بسیار قدیمی‌ بوده است.



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

من یه سری مطالب راجع به اسرار آمیزترین جاهای جهان خوندم که جدا همیشه منو تحت تأثیر قرار می ده..براتون می ذارم اینجا هر کی خواست استفاده کنه:)



خطوط نازکا فوق‌العاده‌ترین گروه جئوگلیپس‌ها (geoglyps) در جهان هستند. آنها در بیابان نازکا بین شهرهای نازکا و پامپا روی پامپاس دی جوناما در پرو واقع شده اند.

در سطح شنهای بیابان پامپا در حدود 300 شکل ساخته شده از خطهای مستقیم حک شده که شامل فرمهای هندسی و تصاویر حیوانات و پرندگان و شکلهای دیگر بوده و تنها از آسمان و بالا به وضوح قابل رویت هستند.
3 نکته مرموز در نازکا پلاتیو قابل بررسی است:
1. خطوط مستقیم با کیلومترها فاصله در تمام مسیرها در بخشهایی از پامپاس یکدیگر را قطع می‌کنند.
2. تعداد زیادی از فرم این خطها به صورت شکلهای هندسی است: مثل زاویه‌ها (کنج‌ها)، مثلث‌ها، شکل‌های خوشه ای، مارپیچ‌ها، مربع‌ها، خطوط مواج و غیره.
3. تعداد زیادی از خطوط نیز به شکل حیوانات درآمده اند.
با بررسی نقشه خطوط نازکا موضوعات زیر مطرح می‌شود:


طبق باور مردم جئوگلیپس‌ها را گروهی از افراد به اسم نازکا ساخته اند، اما چرا و چگونه آنها این شگفتی‌های جهان را خلق کردند که اصلا قابل توضیح و تشریح کردن نیستند؟
از وقتیکه مشخص شد خطوط نازکا به جز از یک جایگاه بالاتر قابل رویت نیستند، فرض می‌شود که مردم نازکا هرگز نتوانسته اند حاصل کاشان را از جایگاه بالاتر ببینند!
بنابراین فرضیه‌ها و تصورات خیلی زیادی در مورد توانایی‌های سازندگان و انگیزه‌های آنان وجود دارد.
آیا امکان دارد جئوگلیپس‌ها تمثال‌های خدایان حیوانی یا طرح‌های صورتهای فلکلی باشند؟
آنها راه و مسیر بوده اند یا عقربه‌های نجومی ‌و یا حتی شاید یک نقشه خیلی عظیم؟
اگر مردمی‌که 2000 سال پیش اینجا زندگی می‌کردند فقط از تکنولوژی ساده ای بهره مند بودند، چگونه برای ساختن چنین شکلهای دقیقی برنامه ریزی کرده اند؟ آیا از یک نقشه پیروی کرده اند؟ اگر اینگونه بود چه کسی آن را ترتیب داده؟ و بالاخر در ظاهر تمام اینها به دنیای ماورایی تعلق دارند.
به منظور معرفی کردن خطوط نازکا، که با جابجا کردن صخره‌های بیابان برای نشان دادن سطح زیرین شنهای صورتی کمرنگ ساخته شده اند، بازدید کننده‌ها اغلب توضیحاتی تخیلی ارائه می‌دهند: از باندهای پرواز برای سفینه‌های فضایی تا راه‌هایی برای قهرمانان المپیک، از اُپ آرت (هنر بصری) تا پاپ آرت، و در نهایت تا رصدخانه‌های ستاره شناسی...



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

قصه‌ی ما ابتدا تک بیت بود ... مابقی را چشم های تو سرود



موضوع مطلب :

شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

اگر چه هر شب و هر روز در فکر تو می گردم

تورا مثل خدایی که به من جان داد گم کردم

ولی امشب نمی گویم: خداحافظ غم شیرین!

طنین تیشه را در سینه ی فرهاد گم کردم



موضوع مطلب : شعر

شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸ :: ۸:٠٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

این مرد خودپرست

این دیو این رها شده از بند

مست مست

استاده روبه روی من و خیره در منست

گفتم به خویشتن

آیا توان رستنم از این نگاه هست؟

مشتی زدم به سینه او

ناگهان دریغ

آیینه تمام قد رو به رو شکست



موضوع مطلب : شعر

شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸ :: ٧:٤٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

دو خط موازی زاییده شده اند پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید آن وقت دو خط موازی چشمانشان به هم افتاد
و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند خط اولی نگاه پرمعنا به خط دومی کرد و
 گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ....
خط دومی از هیجان لرزید
خط اولی : .... و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار می کنم ،می توانم خط کنار جاده ای متروک شوم ... یا خط کنار یک نردبان.
 خط دومی گفت : من هم می توانم خط کنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم .
 یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت ! چه شغل شاعرانه ای .... !
در همین لحظه معلم فریاد زد :

                        « دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند . »



موضوع مطلب :

شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸ :: ٩:٥٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز گفتم
لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کُشت
باز زندانبان خود بودم

آن منٍ دیوانه ی عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد

در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شــبســـتانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی

می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم، نمی دانی

روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم  ؟

بگذرم گر از سر پیمان
می کُشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم


                                                           فروغ فرخزاد



موضوع مطلب : شعر

شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸ :: ٩:٥٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو


امروز
ذهنم پر است،
از یک مادیان و کره اش
فردا،
برایت شعری عاشقانه خواهم نوشت

 

حسین پناهی



موضوع مطلب :

شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸ :: ٩:٤۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

همه می پرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب، به تاریکی شبها، تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها، تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر، هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها، تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

فریدون مشیری



موضوع مطلب : شعر

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

من نمی دانم

و همین درد مرا سخت می­آزارد

که چرا انسان، این دانا، این پیغمبر در تکاپوهایش

چیزی از معجزا آن سوتر ره نبرده است 

  به اعجاز محبت!

چه دلیلی دارد؟     چه دلیلی دارد؟

که هنوز مهربانی را نشناخته است؟

 و نمی­داند در یک لبخند چه شگفتی­هایی پنهان است!

من بر آنم که در این دنیا خوب بودن- به خدا سهل­ترین کار است

ونمی­دانم که چرا انسان، تا این حد با خوبی بیگانه است؟

و همین درد مرا سخت آزرده است.



موضوع مطلب : شعر

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

فرشته ای پر کشید ...افلیا رفت...و فرشته ای دیگر در آغوش مادری غمگین هدیه ای شد تا کمی خاموش گردد شعله دردی چنان جانسوز...نامش را ویکتوریا گذاردند...

ویکتوریا فرشته قشنگ خواهرم..



موضوع مطلب :

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

ولیکن سرگذشتم این سه حرف است
تراشیدم ، پرستیدم ، شکستم



موضوع مطلب :

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ٩:٥٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه‌ی دل روبرو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

ازین پس شهریارا، ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم



موضوع مطلب :

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱:٤۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

نمی دانست دلش را کجا گم کرده است .
 تنها احساس خوش را به یاد داشت. احساسی که تابه حال نداشته است .
گیج و مبهوت به دنبال دلش می گشت به هرکجا که میرسید می پرسید .
هرکجا که احساس می کرد دلش آنجا باشد سر کشید .
اما هیچ نیافت .نا امید راه خانه را در پیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمیکرد .
دلش را در زمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده و آن را برزمین انداخته باشم .
وای برمن اگر این چنین شده باشد وای بر من که حالا هزاران جای پابر رویش نقش بسته است 
دراین افکاربودکه صدایی او را متوجه خود کرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداند کودکی را دید که قلبی زخمی در دستانش می تپد .
ناله ای سرداد و بر زمین افتاد بیدار که شد دلش سر جایش بود .
اما پراز زخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک کرد و به یاد کودک افتاد او را در کنار خود دید .
 خوب که به آن نگریست متوجه شد که آن کودک شبیه خودش است ازاو پرسید که این قلب را کجا پیدا کردی ،
کودک آرام جواب داد در راه می گذشتم تو را دیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت را به صاحب آن می دادی .
وقتی او قلب تو را گرفت تو را ترک کرد من نیز به دنبال او رفتم چندین گام بیشتر بر نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت و قلب دیگری را در دست گرفت .
وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا بر روی آن می گذاشت تا این که رفت و آمد ها تمام شد و من توانستم آن را از زیر پا ها و از روی زمین بردارم .
او که حالا به یادش آمده بود که دلش را کجا گم کرده است .
نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر دلش را به هر رهگذری نسپارد .
الا خدا که عشق فقط از برای خداست.



موضوع مطلب :

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

سادگیم را ببخش که سادگیت را نبخشیدم..در این دنیای پر ریا ،صداقتی چنین را باور کردن سخت بود... و من نمی دانم با کدامین سنگ دست من چنین مأنوس شد که .....قلب تو شکست و من....پایم زخمی شد و مدتهاست که از آن خون می چکد..ولی من ندانستم که بر روی خرده های قلب شیشه ای شکسته ات راه می روم...مدتهاست که راه می روم و گویی به این زخمها که می گوید "قلبی هنوز برای تو می شکند " عادت کرده بودم...

 



موضوع مطلب :

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ٩:۳٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

" میان زمین وآسمان ، نردبانی است . سکوت در اوج این نردبان است . کلام یا نوشتار ، هر چه قدر هم که قانع کننده باشند ، باز هم در میانه ی این نردبان هستند . باید بر آن ها پا نهاد ، بدون هیچ فشاری .سخن گفتن دیر یا زود به شرارت بدل می شود . نوشتن دیر یا زود به شرارت بدل می شود . دیر یا زود . بی شک ، بی تردید . تنها  سکوت  از شرارت تهی است . سکوت اولین و آخرین است . سکوت عشق است  –  و در غیر این صورت ، از صدا هم پست تر است . ساعت های خاموشی ، ساعت هایی هستند که آشکارا آواز سر میدهند ."

کریستین بوبن



موضوع مطلب :

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ٧:۳٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

من در جزیره های شناور به روی آب نفس میکشم
من در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم
که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد...



موضوع مطلب :

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ٧:۳۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند . بعضی جلد سخت و ضخیم و بعضی جلد نازک .

بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی .

بعضی از آدم ها ترجمه شده اند .

بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتوکپی یا رونوشت آدم های دیگرند.

بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند .

بعضی از آدم ها عنوان و تیتر دارند . فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند :
حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است .

بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند . بعضی از آدم ها با چند در صد تخفیف به فروش می رسند و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند .

از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت .و با بعضی از آدم ها هیچ وقت تکلیف ما روشن نمی شود.

بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آن ها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت .



موضوع مطلب :

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ٦:٥٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

دستم بوی گل میداد

مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...

اما هیچ کس نگفت که شاید گلی کاشته باشم...



موضوع مطلب :

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ٦:۳٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را .
یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل من دل نیست .
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم .
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم .
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست .....
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند .
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام..
نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان .
یادم باشد زندگی را دوست دارم .
یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت
در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم .
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی
که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد .
یادم باشد سنجاقک های سبز قهر کرده و از اینجا رفته اند...
بایدسنجاقک ها راپیدا کنم .
یادم باشد معجزه قاصدک ها را باور داشته باشم.
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس
فقط به دست دل خودش باز می شود .
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم.
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم .

یادم باشد , یادم باشد . .....



موضوع مطلب : شعر

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ٦:۳٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

ادمی
عده ای مثل قرص جوشانند؛ در لیوان آب که بیاندازیشان طوری غلیان کرده و کف می کنند که سر می روند اما کافی است کمی صبر کنی بعد می بینی که از نصف لیوان هم کمترند.

مثنوی
احساس می کنم در این مثنوی بزرگ طبیعت مصرع هایی ناتمامیم . بودنمان انتظار یک بیت شدن .


هست و نیست
در بی کرانه زندگی دو چیز افسونم کرد: آبی اسمان که می ببینم و می دانم نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم هست


سلام
در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است .

قضاوت
ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم, کمی با کفش های او راه بروم


عشق
عشق مثل قایقی هست که در اعماق دریا غرق میشود ولی دوست داشتن
مثل قایقی هست که روی این دریا آرام به حرکت ادامه میدهد پس دوست داشته باشیم نه عاشق شویم


اندیشه
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری .



پشتکار
برای شناکردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم میتواند از طرف جریان آب حرکت کند

چهره دل
هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره دل نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هردو دروغ گفته باشیم



موضوع مطلب :

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ٦:٢۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

از کیومرث صابری-گل آقا-که نقیضه ایست برشعر"کفش هایم کو؟"سهراب سپهری-خداوند بیامرزادشان-

 

...کفش هایم کو؟
دم درچیزی نیست.
لنگه ی کفش من اینجاها بود!
زیر اندیشه ی این جاکفشی!
مادرم شاید اینجا دیشب
کفش خندان مرابرده باشد به اتاق
که کسی پا نتپاند در آن


هیچ جایی اثر از کفشم نیست
نازنین کفش مرا درک کنید
کفش من کفشی بود
کفشستان!
وبه اندازه ی انگشتانم معنی داشت...
پای غمگین من احساس عجیبی دارد
شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد
شست پایم به شکاف سرکفش عادت داشت!


نبض جیبم امروز
تندتر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب
کوپن مرغش باطل بشود...
جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد وسه چوق
که پی کفش به کفاش محل خواهد داد
"خواب در چشم ترش می شکند".
کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود
"یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود"
دوستان!کفش پریشان مرا کشف کنید!
کفش من می فهمید که کجا باید رفت
که کجا باید خندید.
کفش من له می شد گاهی
زیر کفش حسن وجعفر وعباس وعلی
توی صف های دراز
من در این کله ی صبح پی کفشم هستم
تا کنم پای در آن
وبه جایی بروم
که به آن "نانوایی"می گویند!
شاید آن جا بتوان نان صبحانه ی فرزندان را
توی صف پیدا کرد
باید الان بروم...اما نه!
کفش هایم نیست!کفش هایم...کو؟!

 

منبع



موضوع مطلب : شعر

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ٦:۱٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

دوست داشتن به من آموخت برای رسیدن گاهی باید صبر کرد،گاهی باید شتاب کرد و گاهی باید گذشت...



موضوع مطلب :

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ٦:۱٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه‌‌ی تنها ! دل تنگ !
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه‌ی جان را مدران !
مکن ای خسته ، درین بغض درنگ
دل دیوانه‌ی تنها ، دل تنگ !

پیش این سنگدلان ، قدر دل و سنگ یکی‌ست
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی‌ست
دیدی ، آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش ، سرشارترین
آن که می‌گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلازارترین شد ! چه دلازارترین ؟

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ !
دل دیوانه‌ی تنها ، دل تنگ !

ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته‌ای ، سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون ، رنگ

دل دیوانه تنها ، دل تنگ !

 

 

فریدون مشیری



موضوع مطلب : شعر

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱:٢٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

شب آرامی بود، می روم در ایوان تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست، گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من.
خواهرم تکه نانی آورد، آمد و آن جا لب پاشویه نشست.
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند و مرا برد به آرامش زیبای یقین.
با خودم گفتم:زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست.
زندگی ، فاصله آمدن و رفتن ماست. رود دنیا جاریست.
زندگی آبتنی کردن در این رود است. وقت رفتن به همان عریانی، که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف رود، به دنبال چه می گردد؟هیچ!!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند.
شاید این حسرت بیهوده که در دل داری، شعله گرم امید تو را خواهد کشت.
زندگی، درک همین امروز است.
زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد.
تو نه در دیروزی و نه در فردایی، ظرف امروز، پر از بودن توست.
تو نه در دیروزی و نه در فردایی، ظرف امروز، پر از بودن توست.
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی، آخرین فرصت همراهی با امید است.
زندگی یاد غریبی است که در حافظه خاک، بجا می ماند.
زندگی سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود.
زندگی شاید آن لبخندیست، که دریغش کردیم.
زندگی، زمزمه پاک حیات است، میان دو سکوت.
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی است.
من دلم می خواهد قدر این خاطره ها را دریابم




موضوع مطلب :

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱:٢۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو
جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱:٠٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

داستان درباره کوهنوردی است که می خواست بلندترین قله را فتح کند . بالاخره پس از سال ها آماده سازی خود؛ ماجراجویی اش را آغاز کرد . اما ازآنجا که آوازه فتح قله را فقط برای خود می دانست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا رود. او شروع به بالا رفتن از قله کرد اما دیر هنگام بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد؛ تا اینکه هوا تاریک تاریک شد . سیاهی شب بر کوهها سایه افکنده بود و کوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود. همه جا تاریک بود و ماه و ستاره ها پشت ابرها گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید .در حال بالا رفتن بود ، فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد؛ در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناکی حس می کرد جاذبه زمین او را در خود فرو می برد ؛ همچنان در حال سقوط بود در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب و بد زندگی اش به ذهن او هجوم می آورد. ناگهان درست در لحظه ای که مرگ را نزدیک خود می دید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده بود او را به شدت می کشد میان آسمان و زمین آویزان بود ؛ فقط طناب کوهنوردی بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند

    !! خدایا کمکم کن!!!خدایا کمکم کن

ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد
-از من چه می خواهی؟
-خدایا نجاتم بده
- آیا ایمان داری که من می توانم تو را نجات دهم؟
-بله؛ باور دارم که می توانی

!!- پس طناب را که به کمرت بسته ای قطع کن ؛ قطعش کن

لحظه ای در سکوت سپری شد کوهنورد دست را به سوی طناب برد تا آن را قطع کند ولی… و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام توانش طناب را بچسبد.
فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده کوهنوردی پیدا شده در حالی که از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محکم چسبیده بودند ؛ فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین !!

وما چه طور؟
چقدر طنابمان را محکم چسبیده ایم؟
آیا اگر روزی بگویند قطعش کن ؛ چه می کنیم؟
آن را بیشتر می چسبیم؟


موضوع مطلب :

پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸ :: ٧:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

من رهاتر از هر باد...

خشم را رها کرده در فریاد..

می گریزم از سایهء شوم رو دیوار..

رو به دنیای نور و شادی و ایمان...

 



موضوع مطلب : دل نوشته ها

پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸ :: ٧:٢۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

درست در همانجایی هستم که تو می خواستی....پایان راه!



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

وقتی وجودت رو منقبض می کنی مبادا احساسی ازش بیرون بیاد...چطور انتظار عشق دیگران رو داری؟



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن ، دردناکتر

ولی از این دو دردناکتر آن است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش...

 

 

مرسی از ساحل عزیزم..



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

امروز روز سختی بود..خیلی کار داشتم..هممون کار داشتیم.. ولی نازنین هایی پیدا می شند که حتی در حین خستگی برات وقت می ذارند تا خوشحالت کنند و عشقی که دنیا به اونها داده با تو تقسیم کنند...دوستای نازنینم..امروز برام تولد گرفتن...خیلی قشنگ بود همه چیز...و هیچ وقت از یادم نمی ره...خیلی دوستون دارم....یه عالمه... خیلی زیباست ببینی انقدر دوست خوب داری...

اول صبح هم خواهر نازنینم زنگ زد از خارجه و بعد بقیه....خیلی ممنونم خدا واسه اینهمه آدم خوب تو زندگیم...

همتون رو دوست دارم...

سامی ممنون عزیزم.. تشکر مخصوص و یه عالم عشق برای بودنت..و همراهیت..

 



موضوع مطلب : دل نوشته ها

دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

شب تولدمه...خدا زودتر از همه بهم هدیه داد...

 

حس عجیبیه..شاید اصلا مفهومی شب تولد نداره..ولی تو شبی مثل امشب... من عالم پاکی ها رو ترک کردم و به دنیایی اومدم که باید معصومیت گمشده ام رو دوباره پیدا می کردم..دنیایی که والاترین هدفش جستجوی بهترین راه برای رسیدن به پایانه..هر روز خدا هم قدرت اراده و خواستت مورد آزمایش قرار می گیره..هر روز یک تقلا و سعی ...هر روز یه قدم بر می داری به سمت جایی که ازش اومدی..دنیایی که کامل تر از دنیای ماست و ما هر روز به خواست اون دنیا و نیروی عظیم برای الحاق به او جواب « نه » می دیم...تا اینکه یک روز بگیم آره ما آماده ایم...و اون روز پایان این دوره عجیب زندگی ما در این کره خاکیست..دنیایی که با نیروهای عظیمی که در ما از ابتدا محبوس است به اون می آییم و می گردیم و می گردیم تا راهی برای آزادی اونها پیدا کنیم...خیلی خدا زیرکه.. دنیای ما آزمایش قشنگیه..مثل یک گیم ..بازی...معما هایی رو میخوایم حل کنیم که از ابتدا جوابشون رو می دونیم ولی فراموش کردیم...ما خدایان کوچکی هستیم که وجود خدا گونه خودشون رو در یک آن در لحظه تولد فراموش کردند و گاهی آنقدر بیاد نمی آورند که منکر هر چه آگاهیست می شوند..امیدوارم هیچ وقت هدفم رو فراموش نکنم...راهم رو گم نکنم و یادم بیاد هر آنچه که روزی فراموش کردم...ولی اینبار در این دنیا و با تکاملی بیشتر...

خدایا کمکم کن...

 



موضوع مطلب :

دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ :: ٢:٥۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

آینه بودم...مرا از سر طاقچه برداشتی..خودت را دیدی...عاشق خود شدی ... مرا یادت رفت..آینه از دست تو افتاد و شکست...هزار تکه شد..و تو هزاران بار در من انعکاس یافتی..



موضوع مطلب : دل نوشته ها

دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ :: ٢:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

گریه کردم...درد کشیدم گفتی توکل کن

لحظه ای رسید که فریاد کشیدم دیگه نمی تونم...گفتی توکل کن..

الان می فهمم اگه توکل می کردم اصلا آن دردها رو نمی کشیدم...حتی حال تو نیز دیگر نگوئی ..به خودم بلند میگم...آرام باش و توکل کن...



موضوع مطلب : دل نوشته ها

دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

دانایی ام

به ناتوانی ام افزود

ای کاش آن حقیقت عریان محض را

هرگز ندیده بودم..



موضوع مطلب :

یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

الان فیلم یتیم رو دیدم ...سوالم اینه چرا همیشه تو فیلمهای تریلر یکی از آدمهایی که باید باور کنه طرف آدمکشه باور نمی کنه و همیشه گول می خوره!! و اینکه پلیس همیشه دیر می رسه و اصلا هم به جا آدمکش رو نمی گیره! و چرا همیشه اونی که می خواد راز و برملا کنه کشته می شه سریع و یا بیهوش می کنندش یا می فرستندش دیونه خونه! ..بهرحال شانس آوردم ماهیتابه نداشتم که می زدم تو کله این آقای داستان که اعصاب منو بهم ریخت..یه کم اعصاب خورد کن بود...ولی موضوعش بد نبود...بازیها خیلی خوب بود..مخصوصا عجب بازی کرد این ایزابل فورمان که تو ١١ سالگی منو یاد ناتالی پورتمن انداخت..عالی بود...گمونم اگه خوب کار کنه جزو بهترینهای آینده است! ورا فرمیگا هم که همیشه بسیار خوب بازی می کنه ..کم ارزش می ذارند بهش ولی بازیش صدتای آنجلینا جولی می ارزه!البته من ضد جولی نیستم ولی خوب دیگه...

آهان داستان یادم رفت..راجع به یه خانواده که فرزند سومشون بدنیا  نیامده مرده و زن داستان افسردگی می گیره و  الکلی می شه و به خاطر بهبود اوضاع تصمیم می گیره دختری رو به سرپرستی قبول کنه که از شانس بدش اون دختر بچه معصوم یه خانم روانی خل و چل و آدمکشه ٣٣ سالست که در نقش بچه می ره تو خانواده ها و اگه آقای خونه بهش بی محلی می کرده می زده می کشونددش با همه  اعضا ی خانواده..یکی بگه این فیلم بود قبل خواب دیدی دیوانه!!!

 



موضوع مطلب : فیلمهای برتر

یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸ :: ۸:٤٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

کتاب زندگی بر اساس خرد سرخپوستان تولتک رو دارم می خونم...کتاب با این مقدمه شروع می شه و من همون اول تو این چهار میثاق یه شاگرد ردی حساب می شم....سعی می کنم باز از این کتاب نکاتی رو حتما بگذارم..خیلی ها از این عرفان های وارداتی اصطلاحاً خوششون نمی آد ولی من برام مهم چیزی هست که احساس کنم با اون می تونم آدم بهتری باشم ...راستی نویسنده کتاب دون میگویل روئیز هست.

چهار میثاق

 

در گفتارتان معصوم باشید

از به کار بردن کلمات علیه خود و یا غیبت از دیگران پرهیز کنید.از قدرت کلام در جهت روشن ساختن حقیقت و انتشار عشق استفاده کنید.

 

هیچ چیز را به خودتان ربط ندهید

هیچ یک از اعمالی که دیگران انجام می دهند به خاطر شما نیست. تمامی گفتار و کردار دیگران انعکاسی از رؤیاها و واقعیت خودشان است. اگر در برابر اعمال و گفتار دیگران آسیب ناپذیر باشید ، دچار غم و اندوه و رنجهای بیهوده نمی شوید.

 

از روی حدس و گمان مسائل را ارزیابی نکنید

به خود جرأت داده و آنچه را که واقعاً در نظر دارید بیان کنید. سعی کنید در حد امکان با  دیگران ارتباطی صریح و روشن برقرار سازید تا از هر گونه سوء تفاهم و درد و رنج در امان بمانید. تنها با همین یک میثاق می توانید زندگیتان را کاملاً دگرگون سازید.

 

همیشه بیش ترین تلاشتان را بکنید

بیشترین تلاش شما از این لحظه تا لحظه دیگر تغییر می کند .بیشترین تلاش شما در زمان سلامت و بیماری کاملاً فرق می کند. تحت هر شرایطی ، نهایت سعی تان را بکنید، در این صورت دیگر خود را مورد قضاوت و سرزنش قرار نداده و احساس پشیمانی نمی کنید.

 



موضوع مطلب : عرفان تولتک

یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸ :: ٢:٠۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

حالا حوالی همین روزهای مثلِ هم
برای دورافتاده‌ترین دخترِ دریاها
از نشانی مه‌آلودِ مسافری بنویس
که روزی از سمتِ سرشارترین بوسه‌ها خواهد آمد
دستش را خواهد گرفت
و او را با زورقِ پریانِ پردهْ‌پوش
به خوابِ بی‌پایانِ گُلِ سرخ و پروانه خواهد برد.


پس کی از این لبِ تشنه
ترانه‌ای خواهی شنید
از این دلِ تنگ
دری گشوده به روی خواب!؟


حالا سال‌هاست
که ما در شمارش نامِ نزدیک‌ترین کسانِ خویش
سینه به سینه، سکسکه بُرده و
هوا هوا، همهمه آورده‌ایم.


یعنی جوابِ آن همه علاقه آیا
همین تو دور وُ
من دور وُ
گریه‌هامان که بی گفت و گو ...!؟


هی رازانه‌ی عجیبِ علاقه!
به وَلایِ همین واژه‌های بی‌کوچه، بی‌کتاب
ما هرگز به این بادِ بی‌حساب
نازک‌تر از بنفشه و
بی‌ریاتر از رویایِ وزیدن، رازی نگفته‌ایم.


حالا حوای همین روزهای مثلِ هم
من مجبورم به خانه برگردم.


این‌جا زورقِ پریانِ پرده‌ْپوش را
در خوابِ دورِ دریا شکسته‌اند.
و من مخصوصا می‌نویسم
که پروانه و گُلِ سرخ هم بدانند
امروز، غروبِ سه‌شنبه‌ی سردی
از اواسطِ آذرماه‌ست!


امروز هم
پُستچیِ پیرِ این کوچه هم پیدایش نشد
پنجره را ببندم بهتر است
هق‌هقِ بی‌پرده‌ی این دو دیده‌ی بارانی
آبرویِ اَبرآلودِ همه‌ی دریاها را خواهد برد

 

سید علی صالحی



موضوع مطلب :

یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸ :: ٢:٠٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

چه فرقی می‌کند
کجا و کی ...!
وقتی که طاقتِ شنیدنِ هیچ خط و خبرِ خاصی در تو نیست
دیگر باد برای خودش
سایه برای خودش
و آب، و عصر، و پرنده
رفته از خوابِ درخت و اشتیاقِ آشیانه، دور!


کاری به کارِ شما ندارم
تکلیف این شبِ اصلا از ستاره خسته
که روشن است.




موضوع مطلب : شعر

شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

من فقط یه گریه بیشتر دارم و یه خنده کمتر

اینه فرق من  و تو اول وآخر

سهم آسمون که دلتنگی و ابره

چاره ی من و تو صبره

چاره صبره

واسه سهم نابرابر

من فقط یه گریه بیشتر دارم ویه خنده کمتر

واسه موندن

بین چشمایی که بی حوصله قهرن

انگاری کاسه ی زهرن

من فقط یه گریه بیشتر

من فقط یه خنده کمتر

اما یک دل دارم از جنس کبوتر

یه دل از جنس کبوتر

بین دستایی که در حال قنوتن

بین دلهایی که دنیای سکوتن

سهممُ دادن به آسمون تنها

سهممُ دادن به لاله های پرپر

من فقط یه گریه بیشتر

من فقط یه خنده کمتر

 

منُ این جور می خواد اونکه بهترینه

با ستاره همنشینه

اون می گفت

می خواستم عاشقی کنم کی از تو بهتر

من فقط یه گریه بیشتر

من فقط یه خنده کمتر

منبع



موضوع مطلب : شعر

شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

بمون با من، گل تشنه ، ببین دل بستن آسونه

ولی دل کندن ِعاشق مث ِدل کندن از جونه

چراغ گریه روشن کن ، شب دلشوره و رفتن

کنار این شب زخمی، بمون با من، بمون با من

ببین امشب به یاد تو،فقط از گریه می بارم

حلالم کن تو می دونی دل بی طاقتی دارم

 

تماشا کن صدایی که به دست باد ها دادی

تماشا کن چراغی که به تاریکی فرستادی

میون رفتن و موندن، کنار تو گرفتارم

تن بی سر ، سر بی تن  نگو دست از تو بردارم

اگه بعد از تو می مونم ،اگه بعد از تو می پوسم

خدا حافظ، خدا حافظ، تو رُ با گریه می بوسم

خدا حافظ    خدا حافظ



موضوع مطلب : شعر

شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ :: ٧:٢٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

شاید باید مدتی از دنیای وب تعاملی ( نه وب که وبگردی کارمه) خداحافظی کنم..یه جورایی حالت تهوع دارم از عالم مجازی..عاطفه های مجازی...روابط مجازی..عشقای مجازی... خط و نشون کشیدن های مجازی...شاید به هیچ دوستی اونم از نوع مجازیش نباید دل بست..ولی این روابط حال به هم زن که زمانی احساس می کردم خیلی چیزا داره یادم می ده و بحق شاید داد برام داره هر روز آزار دهنده می شه.. یا باید به کل تعاملات مجازی رو کنار بذارم یا همه چیز رو خیلی راحت قورت بدم  و بی خیالش شم...تو این دنیای به این بزرگی و زیبایی خیلی چیزا برای توجه وجود داره آدم باید دیوانه باشه دردسر مجازی ایجاد کنه و از خیلی چیزا  کارا وا بمونه...اوومم..باید به این موضوع فکر کرد...کندن یه لحظه است... شاید از دنیای مجازی نیست...از ارتباطات بی پایه و اساس و احمقانه است..از انرژی بیهوده هدر کردن سر چیزایی که هیچ و هیچ ارزشی نداره...



موضوع مطلب : دل نوشته ها

شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ :: ۳:٠٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

اگر اعتقادات برای شما تغییر ناپذیر باشد ،یک بی اعتقاد هستید.



موضوع مطلب :

شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ :: ۱:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

این همه جنگ و جدل غایت کوته نظریست

گر حقیقت نگری کعبه و بتخانه یکی است

هر کسی قصه شوقش بزبانی گوید

چون نگو می نگرم حاصل افسانه یکیست



موضوع مطلب :

شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

      تو باید خودت را از آنجا بکنی . باید خودت را از وسط این جاده شلوغ کنار بکشی ... تمامی وجود تو آنجاست ، بنابر این پنهان شدن فایده ای ندارد . تو فقط تصور می کنی مخفی شده ای . وسط خیایان بودن یعنی اینکه هر رهگذری رفت و آمدهای ترا زیر نظر دارد .

استعاره اش برایم جالب بود ولی هنوز کاملا روشن نبود . پرسیدم :

-          چرا اینقدر معمائی حرف می زنید ؟

مدت زیادی مرا صاف نگاه کرد بعد شروع کرد به زمزمه یک آهنگ مکزیکی . می دانستم هر وقت یک آهنگ مکزیکی می خواند بزودی ضربه ای به من خواهد زد .

بدون اینکه نگاهش را از من بردارد با لبخندی پرسید :

-          راستی ببینم آندوست موطلائیت چی شد ؟ آن دختری که واقعا دوستش داشتی ؟

گمان می کنم مانند ابله شگفت زده ای بنظر می رسیدم . از حالت بهت من خنده شادمانه ای کرد . نمی دانستم چه بگویم .

برای اینکه خیالم را راحت کند گفت :

-          خودت در باره اش با من صحبت کرده ای .

ولی من هیچ بخاطر نمی آوردم که راجع به یک دختر و مخصوصا در باره آن دختر جوان مو طلائی با او صحبتی کرده باشم . گفتم :‌

-          هرگز چنین حرفی به شما نزده ام .

برای اینکه جای هیچ اعتراض و دخالتی نباشد گفت :

-          چرا مسلم است که خودت گفته ای ،‌ و در ثانی مهم این نیست که من از کجا این دختر را می شناسم ، ‌مهم این است که آن دختر را دوست داشته ای .

احساس نفرتی در دلم نسبت به او بوجود آمد .

خیلی جدی گفت :

-          لگد پرانی نکن ،‌ اتفاقا الان درست وقت آن است که هر نوع احساس اهمیت را کنار بگذاری و ادامه داد :

-          روزی تو زنی را بدست آوردی ، زنی گرانقدر و یکروز هم او را از دست دادی .

از خودم پرسیدم که شاید واقعا خودم در این باره با او حرف زده بودم ولی به این نتیجه رسیدم که چنین اعترافی از طرف من غیر ممکن بوده است . هر چند که ما همیشه در ماشین از هر دری صحبت می کردیم و من نمی توانستم همه آنچه را که در باره اش صحبت کرده بودیم بخاطر بیاورم . مخصوصا که هنگام رانندگی نمی توانستم یادداشت بردارم . این استدلالات به من آرامش بخشید . به او گفتم که حق دارد . دختری مو طلائی در زندگی من نقش خیلی مهمی را داشته است .

پرسید :

-          چرا حالا با تو نیست ؟

-          مرا ترک کرد .

-          چرا ؟

-          به دلایل زیادی .

-          این همه دلیل نمی خواست . فقط یک دلیل داشت ،‌ تو خیلی خودت را در اختیار او گذاشته بودی .

از ته دل می خواستم منظورش را بفهمم . او ضربه تازه ای به من زده بود و بنظر می رسید که کاملا از نتیجه حاصله آگاهی دارد .

لب هایش را جمع کرد تا خنده شیطنت بارش را پنهان سازد و با اطمینان کامل گفت :‌

-          همه مردم همه چیز شما را می دانستند .

-          آیا این اشتباه بود ؟

-          یک اشتباه مهلک . معذالک او آدم خیلی حساسی بود .

صراحتا به او گفتم که از این حالت ” ‌تیری در تاریکی رها کردن “ او منزجرم . مخصوصا که طوری حرف می زد که گوئی شاهد و ناظر وقایع بوده است .

با لحن عجیبی گفت :‌

-          درست است . من همه چیز را دیدم . او دختر محشری بود .

می دانستم که بحث کردن بیهوده است . ولی خشمگین بودم چون او دست روی جراحت عمیقی گذاشته بود . از طرفی بنظر من این دختر خیلی هم محشر نبود چون تا حدی ضعیف بود .

به آرامی گفت :‌

-          تو هم ضعیف بودی . ولی این مهم نیست . آنچه اهمیت دارد این است که تو همه جا دنبالش بودی و این موجب شد که او مقام ویژه ای در دنیای تو کسب کند و برای فردی که جایگاه ویژه ای دارد آدم باید همیشه جملات محبت آمیزی داشته باشد . گیج شده بودم . احساس کردم غم بزرگی مرا فرا می گیرد . گفتم :

-          دون خوان شما با من چه می کنید ؟ شما همیشه موفق می شوید مرا غمگین کنید . چرا ؟

-          آه باز شروع شد . باز هم ننه من غریبم در می آوری ؟

-          ولی آخر هدف شما چیست ؟

-          دست نیافتنی بودن . مساله این است . من خاطره این دختر را برایت زنده کردم فقط برای اینکه بطور مستقیم مطلبی را که با اشاره به ”‌ باد “ درک نمی کردی به تو بفهمانم . تو او را از دست دادی چون در دسترسش بودی ،‌ تو همیشه در اختیار او بودی و زندگی شما تبدیل به یک عادت و جریان روزمره شده بود .

داد زدم :

-          نه شما اشتباه می کنید . زندگی من هرگز یک جریان عادی روزمره نبوده است .

با قاطعیت گفت :

-          بوده و خواهد بود . منتهی چون یک عادت غیر عادی بوده است تو تصور کرده ای که روزمره نیست . ولی باور کن که زندگی تو یک عادت است .

دلم می خواست قهر کنم و خودم را در حزن و ملال غرق کنم ولی چشمهایش بطرز غیر قابل توصیفی مرا زیر نظر داشتند . بنظر می رسید که مرا هل می دادند و به عقب می راندند . گفت :

-          هنر یک شکارچی این است که دست نیافتنی باشد . در مورد این زن جوان موطلائی منظور این است که تو می بایست شکارچی می شدی و بندرت او را ملاقات می کردی . نه آنطور که تو بودی . شما هر روز با هم بودید ،‌ تا آنجا که دیگر جز ملال احساسی برای هم نداشتید . اینطور نیست ؟

پاسخی ندادم . بیهوده بود چون او حق داشت . ادامه داد :

-          دست نیافتنی بودن یعنی اینکه فرد با قناعت با دنیای اطرافش مواجه شود . تو نباید پنج تا کبک بخوری ،‌ یکی کافیست . تو نباید خود را در معرض قدرت باد قرار دهی مگر اینکه واجب باشد . نباید از دیگران آنقدر استفاده کنی و شیره شان را بکشی که فقط پوست و هسته باقی بماند ،‌ مخصوصا آنهائی را که دوست می داری .

-          ولی من صادقانه می توانم بگویم که از هیچ کس سوء استفاده نکرده ام .

-          اینطور نیست . تو در این مواقع ناگهان اعلام می کردی که از دیگران خسته شده ای و دیگر حوصله اشان را نداری . در دسترس نبودن یعنی اینکه تو خود آگاهانه از خسته کردن دیگران و خودت اجتناب کنی . یعنی اینکه تو نه قحطی زده هستی و نه ناامید ،‌ مثل آن بدبختی که فکر می کند هرگز چیزی برای خوردن نخواهد یافت و هرچه می تواند می بلعد ، مثلا پنج تا کبک !

دون خوان به نقطه حساس من انگشت گذاشته بود . خندیدم . خنده من او را خوشحال کرد . آهسته دستی به پشتم زد و گفت :

-          یک شکارچی می داند که همواره نخجیر در دامش خواهد افتاد . به همین دلیل هم هیچ نگرانی ندارد . نگران بودن مساویست با در دسترس بودن . به محض اینکه نگران و مضطرب هستی نا امیدانه به هر چیز متوسل می شوی و وقتی به چیزی چنگ انداختی هم خودت را خسته می کنی و هم آن چیز یا آن کس را که به او چنگ انداخته ای خسته خواهی کرد .

به او گفتم که در زندگی روزمره من دست نیافتنی بودن غیر قابل تصور است . منظورم این بود که برای اینکه بتوانم کاری انجام دهم می بایست با همه آنهائی که با من کار دارند در تماس باشم .

پاسخ داد :

-          من به تو گفتم که دست نیافتنی بودن به هیچوجه معنی پنهان شدن یا اسرار آمیز بودن ندارد . یک شکارچی با قناعت و شفقت از دنیا استفاده می کند . مهم نیست دنیای اطراف تو چه باشد . اشیاء ، حیوانات ، ‌آدمها یا قدرت ها .  یک شکارچی با دنیای اطرافش رابطه نزدیک برقرار می کند و معذالک برای همین دنیا هم دست نیافتنی است .

-          این تناقض دارد . اگر او هر ساعت و هر روز در آن دنیا باشد نمی تواند برای دنیایش دست نیافتنی باشد .

با حوصله تمام گفت :‌

-          تو هنوز نفهمیدی . او دست نیافتنی است چون با فشار و زور دنیایش را تغییر نمی دهد . کمی از آن را می گیرد ، ‌تاوقتی که لازم است در آن می ماند و بعد به سرعت می رود ، ‌بدون این که اثری از گذر خود بجا گذارد .



موضوع مطلب : عرفان تولتک

جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

اغلب فکر می کنیم چون خیلی گرفتاریم به خدا نمی رسیم اما واقعیت این است چون به خدا نمی رسیم خیلی گرفتاریم



موضوع مطلب :

جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸ :: ٢:۱٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

"اکنون

با دست های تو

که دریچه ها به بی نهایت می گشاید،

از اتاق کوچک خود

سخن ها دارم.

ای بیکرانه!

خاک را پهنا مگرچند است

که با هم زیستن را

این گونه دشوار می کند..."

از وبلاگ آزاده پورزند



موضوع مطلب : شعر


هی صبوری می کنم...
هی همین دل بی قرار من ، ری را
کاش این همه آدمی
تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می داشتند
ری را ! ری را !


تنها تکرار نام توست که می گویدم
دیدگانت خواهرانه بارانند .
سر انجام باورت می کنند
باید این کوچه نشینان ساده بدانند
که جرم باد ، ربودن بافه های رویا نبوده است

گریه نکن ری را
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم
خبر تازه ای ندارم
فقط چند صباح پیشتر
دو سه سایه که از کوچه پائین می گذشتند
روسری های رنگین بسیاری با خود آورده بودند
ساز و دهل می زدند
اما کسی مرا نمی شناخت
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
خدا را چه دیده ای ری را !

شاید آنقدر باران بنفشه بارید
که قلیلی شاعر از پی گل نی
آمدند ، رفتند دنبال چراغ و آینه
شمعدانی ، عسل ، حلقه نقره و قرآن کریم
حیرت آور است ری را ،
حالا هر که از روبرو بیاید
بی تعارف صدایش می کنیم بفرما !

امروز مسافر ما هم به خانه بر می گردد

...

قبول نیست ری را
بیا قدمهامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم
هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید
پریچه بی جفت آبها را ببوسد ،
برود تا پشت بال پروانه
هی خواب خدا و سینه ریز و ستاره ببیند
قبول نیست ری را !

بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم
غصه هامان گوشه گنجه بی کلید
مشقهامان نوشته
تقویم تمام مدارس در باد
و عید یعنی همیشه همین فردا
نه دوش و نه امروز ،
تنها باریکه راهی است که می رود
می رود تا بوسه ، تا نقل و پولکی
تا سهم گریه از بغض آه
ها ... ها ری را !

حالا جامه هایت را
تا به هفت آب تمام خواهم شست
صبح علی الطلوع راه خواهیم افتاد
می رویم اما نه دورتر از نرگس و رویای بی گذر

باد اگر آمد
شناسنامه هامان برای او

باران اگر آمد
چشمهامان برای او

تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید
من از حدیث دیو و
دوری از تو می ترسم ... ری را !

درست است که من
همیشه از نگاه نادرست و طعنه تاریک ترسیده ام
درست است که زیر بوته باد سر بر خشت خالی نهاده ام
درست است که طاقت تشنگی در من نیست
اما با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم برید !

حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی گیرد
حالا دیگر از هر نگاه نادرست و طعنه تاریک نمی ترسم
حالا دیگر از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نمی ترسم
حالا دیگر برای واژگان خفته در خمیازه کتاب
غصه بسیار نمی خورم

حالا به هر زنجیری که می نگرم بوی نسیم و ستاره می آید
حالا به هر قفلی که می نگرم کلام کلید و اشاره می بارد
شاعر که می شوی ، خیال تو یعنی حکومت دوست
باور کنید ! هی من ساده ، ساده به این ستاره رسیده ام ؟

من از شکستن طلسم و تمرین ترانه
به سادگی های حیرت دوباره رسیده ام

درست است
من هم دعاتان می کنم تا دیگر از هر نگاه نادرست نترسید
از هر طعنه تاریک نترسید
از پسین و پرده خوانی غروب
یا از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نترسید
دوستتان دارم
ای سادگان صبور ، سادگان صبور !
...

به گمانم باید
برای آرامش مادرم
دعای گریه و گیسو بران باران را به یاد آورم
دلم می خواست بهتر از اینی که هست سخن می گفتم
وقتی که دور از همگان
بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی
معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست

آسوده باش ، حالم خوبست
فقط در حیرتم
که از چه هوای رفتن به جائی دور
هی دل بی قرار را پی آن پرنده می خواند
به خدا من کاری نکرده ام

فقط لای نامه هایی به ری را
گلبرگ تازه ای کنار می بوسمت جا نهاده و بسیار گریسته ام
چرا از اینکه به رویایی آن پرنده خاموش
خبر از باغات آینه آورده ام ، سرزنشم می کنید !؟

خب به فرض که در خواب این چراغ هم گریه ام گرفت
باید بروید تمام این دامنه را تا نمی دانم آن کجا
پر از سایه سار حرف و حدیث کنید !؟
یعنی که من فرق میان دعای گریه و گیسو بران باران را نمی فهمم !؟

خسته ام ، خسته ، ری را
نه من سراغ شعر می روم
نه شعر از من ساده سراغی گرفته است

تنها در تو به شادمانی می نگرم ری را
هرگز تا بدین پایه بیدار نبوده ام
از شب که گذشتیم
حرفی بزن سلامنوش لیموی گس
نه من سراغ شعر میروم
نه شعر از من ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به حیرت می نگرم ری را
هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده ام
پس اگر این سکوت
تکوین خواناترین ترانه من است
تنها مرا زمزمه کن ای ساده ، ای صبور !

حالا از همه اینها گذشته ، بگو
راستی در آن دور دست گمشده آیا
هنوز کودکی با دو چشم خیس و درشت ، مرا می نگرد !؟

می توانم کنار تو باشم و
باز بی آواز از راز این همه همهمه بگذرم
من از پی زبان پوسیدگان نخواهم رفت
تنها منم که در خواب این همه زمستان لنگر نشین
هی بهار بهار برای باغ بابونه آرزو می کنم
حالا همین شوق بی قیمت و قاعده
همین حدود رویا و رفتن از پی نور ، ما را بس
تا بر اقلیم شقایق و خیال پروانه پادشاهی کنیم .

اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم

دستهامان خالی
دلهامان پر

گفتگوهامان مثلا یعنی ما !

کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم !

از خانه که می آئی
یک دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزینه شعر فروغ ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است !
در ارتباط مخفی با خواب گریه ها
حرفهای عجیبی شنیده ام .
هی ساده ، ساده !

از پس آستین گریه گمان می کنند :
آسمان فردا صاف و هوای رفتن ما آفتابی است .
حالا تو هم بلند شو ، بگو (( ها )) و برو !

چقدر قشنگند
می شنوی ری را ؟

به خدا پروانه ها قبل از آنکه پیر شوند ، می میرند

حالا بیا برویم از رگبار واژه ها ویران شویم
عیبی ندارد یک بودن دیوار باغ و صدای همسایه
باران که باز بیاید
می ماند آسمان و خواب و خاطره ای
یا حرفی میان گفت و لطف آدمی با سکوت

....
من راه خانه ام را گم کرده ام ری را
میان راه فقط صدای تو نشانی ستاره بود
که راه را بی دلیل راه جسته بودیم
بی راه و بی شمال
بی راه و بی جنوب
بی راه و بی رویا

من راه خانه ام را گم کرده ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را ، دریا و رنگ روسری تو را ، ری را
دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافران مرده بودند !

من راه خانه ام را گم کرده ام آقایان
چرا می پرسید از پروانه و خیزران چه خبر
چه ربطی میان پروانه و خیزران دیده اید

شما کیستید؟
از کجا آمده اید
کی از راه رسیده اید
چرا بی چراغ سخن می گوئید
این همه علامت سوال برای چیست
مگر من آشنای شمایم
که به آن سوی کوچه دعوتم می کنید
من که کاری نکرده ام
فقط از میان تمام نامها
نمی دانم از چه (( ری را )) را فراموش نکرده ام
آیا قناعت به سهم ستاره از نشانی راه
چیزی از جرم رفتن به سوی رویا را کم نخواهد کرد ؟

من راه خانه ام را گم کرده ام بانو
شما ، بانو که آشنای همه آوازهای روزگار منید
آیا آرزوهای مرا در خواب ، نی لبکی شکسته ندیدید
می گویند در کوی شما
هر کودکی که در آن دمیده ، از سنگ ، ناله و
از ستاره ، هق هق گریه شنیده است
چه حوصله ای ری را !

بگو رهایم کنند ، بگو راه خانه ام را به یاد خواهم آورد
می خواهم به جائی دور خیره شوم
می خواهم سیگاری بگیرانم
می خواهم یک لحظه به این لحظه بیندیشم ...
- آیا میان آن همه اتفاق
من از سر اتفاق زنده ام هنوز !


بی قرارم

می خواهم بروم

می خواهم بمانم

می خواهم تنها بمانم

در اتاق را آهسته ببند
شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
انگار که تعبیر تمام رفتن ها
بازگشت به زاد رود شقایق است

حالا بوی مینار مادرم می آید
می خواهم به باران ، به بوی خاک
به اشکال کنار جاده بیندیشم
به سنگچین دود اندود اجاق ترنج
ترانه ، لچک ، کودری ، چلواری سپید ،
بخار نفس های استکان
طعم غلیظ قند ، رنگ عقیق چای
نی ، نافله ، نای ،
و دق الباب باد بر چارچوب رسواترین رویاها
نگفتمت وقتی که خاموشم

تو در مزن ؟
می خواهم به رواج رویا و عدالت آدمی بیندیشم
می خواهم در کوچه های کهنسال آواز و بغض بلوغ
به گیسوی بید و بوی بابونه بیندیشم
به صلوة ظهر و سایه های خسیس
به خواب یخ ، پرده توری ، طعم آب و حرمت علف .

چرا زبان خاموش مرا
کسی در لهجه های این همه جنوب در نمی یابد ؟
نه ، دیگر از آن پرنده خیس
از آن پرنده خسته ... خبری نیست
روی دیوار آن سوی پنجره
کسی با شتاب چیزی می نویسد و می رود .

امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می خواهم به جنوب بیندیشم
می خواهم به آن پرنده خیس ، به آن پرنده خسته
به خودم بیندیشم
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم

همین خوب است

...
می ترسم ، مضطربم
و با آن که می ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا هستم
می آیم کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می کنم
و آهسته زیر لب می گویم
برایت آب آورده ام ، تشنه نیستی ؟
فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد .

تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید
با این همه دیروز
پی صدایی ساده که گفته بود بیا ، رفتم !
تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود
خسته ام ری را .
می آیی همسفرم شوی ؟
گفتگویی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می گوییم
توی راه خوابهامان را برای بابونه های دره ئی دور تعریف می کنیم

باران هم که بیاید
هی خیس از خنده های دور از آدمی ، می خندیم ،
بعد هم به راهی می رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی آید
کاری به کار ما ندارند ری را ،
نه کرم شبتاب و نه کژدم زرد .
وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی بر آن بلندی بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می نشینیم برای خودمان قصه می گوئیم
تا کبوتران کوهی از دامنه رویاها به لانه برگردند

غروب است
با آن که می ترسم
با آن که سخت مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد
خدا حافظ ...
پرده نشین محفوظ گریه ها
عزیز بوسه های معصوم هفت سالگی

خلاصه هر چه همین هوای همیشه عصمت !
خواهر بی دلیل رفتن ها

خدا حافظ !
حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
پس با هر کسی از کسان من از این ترانه محرمانه سخن مگوی
نمی خواهم آزردگان ساده بی شام و بی چراغ
از اندوه اوقات ما با خبر شوند !
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرار ما به سینه سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود
پس بی جهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه ما یکی مانده به آخر دنیاست


نه

دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه نامه ها و رویاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
دیدار ما به همان ساعت معلوم دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست !
حالا می دانم سلام مرا به اهل هوای همیشه عصمت خواهی رساند.

یادت نرود
به جای من از صمیم همین زندگی
سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس !
دیگر سفارشی نیست
تنها ، جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان
خانه می آیند

 



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸ :: ٩:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
من ترا به خلوت خدایی خیال خود بهترین‌ ِ بهترین من خطاب می کنم..
بهترین‌‌ ِ بهترین من...



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸ :: ٤:٠٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

دستهایم در دستش بود...نمی دانم چه شد ...تنها در یک لحظهء کوتاه...دیگر در کنارش نبودم...از دنیایی که تنها رنگ آدمهایش بی رنگی بود به جایی قدم گذاردم که هر انسان صد رنگ دارد و هزاران وجه... و من راهی برای بازگشت ندارم...ولی دستانم هنوز گرمای دستان تو را دارد....چرا در آن لحظهء کوتاه محکم تر نگاهم نداشتی...می ترسم روزی دلتنگی مرا وادار کند با رنگ به رنگ ها کنار بیایم...آغوشت را کم دارم...باور کن...



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

بانو....

عشق یعنی پویش ناب دائمی...

به سراغ خستگان روح نمی آید...خسته دل نباش...بر آنان که آنچه در دل دارند را نیافته اند و همچنان سایه را جای آفتاب می گیرند رئوف باش....

نادان که نمی تواند دل زلال تو را بفهمد چگونه می تواند آنرا فرو ریزد و بشکند؟خرده مگیر ...دعا کن که روزی راه خود باز یابند..ببخشای ... و عشقی چنان در دل را آلوده مکن..

مهربانا...هر چند خود نیز خسته تر از هر خسته ای هستم ولی نمی خواهم یاری چنین خسته دل باشد...

بخند نازنین...

به روی او بخند که همواره عاشق است و می فهمد در سکوتت چه فریادی نهفته ست....

 



موضوع مطلب : دل نوشته ها

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

ٌٌٌٌٌWhen I'm gone from here
Will you wait for me
When I'm far from here
Will you pray for me
Would you care for me
If I needed hospitality
Would you cry for me
If I were lying in bed
Lying in bed dying
Would you walk for me
If I had no feet
Would you talk for me
If I had no speech
Would you see for me
If I had no sight
Would you hear for me
If I could't hear
I couldn't hear anymore..


موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می‌رویم، چشم‌های مان را می‌بندیم، همه جا تاریکی است،

آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود ...



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

آنگاه که انسان به عشق راستین اجازه ی ظهور می دهد به ان ساختار های نهادینه ی پیشین  نابود می شود و توازن هر چه  درست و حقیقت می پنداشتیم بر هم می خورد جهان زمانی حقیقی است که انسان عشق را بشناسد ...... پیش از انکه زندگی کنیم با این خیال که عشق را می شناسیم اما شهامتش را نداریم تا انطور که هست با ان  روبرو شویم.
عشق نیروی وحشی است اگر بکوشیم مهارش کنیم نابودمان می کند اگر بخواهیم اسیرش کنیم ما را به بردگی می کشاند اگر سعی کنیم انرا بفهمیم در سر گشتگی و حیرانی بر جایمان می گذارد.
این نیرو در جهان است تا به ما شادی ببخشد تا ما را به خدا و به هم نزدیک تر کند: و اما باز این طورکه امروز عشق می ورزیم برای یک دقیقه ارامش  باید یک ساعت اضطراب بکشیم.



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

شما باید کاملا در حال حضور داشته "بیدار باشید

تا بتوانید از چای لذت ببرید.تنها در هوشیاری نسبت به زمان

حال است که دستان شما می توانند گرمای دلپذیر فنجان

را حس کنند. تنها در حال است که می توانید عطر چای را

ببویید  طعمش را بچشید و از لطافتش لذت ببرید. وقتی 

عمیقا در فکر گذشته هستید و یا نگران اینده "از تجربه ی

لذت بردن از یک فنجان چای هیچ چیز دستگیرتان نمی شود .

چشمتان را به فنجان می دوزید و چای تلف می شود .

زندگی نیز همین طور است اگر کاملا در حال حضور نداشته

باشید پراکنده می شوید و زندگی می گذرد. اینگونه است

که احساس" عطر" ظرافت و زیبایی زندگی را از دست

می دهید. انگار که زندگی دارد به سرعت در پشت سر

شما جریان می یابد. گذشته تمام شده است. از ان

بیاموزید و بگذارید برود. اینده هنوز نرسیده است" برای

ان برنامه ریزی کنید" اما بیهوده نگران ان نباشید. نگرانی

بی فایده است.

وقتی دست از فرو رفتن در گذشته و انچه رخ داده است

برداشتید و نگرانی درباره ی انچه ممکن است هرگز

اتفاق  نیفتد را نیز کنار گذاشتید ان موقع در لحظه

حاضر خواهید بود. ان موقع است که تجربه ی لذت

از زندگی را اغاز خواهید کرد.



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

ما از جهانی به جهانی دیگر پرواز کردیم که بسیار همسان یکدیگر بودند"

فراموش کردیم" که از کجا امده بودیم وتوجهی نداشتیم که به کجا

می خواهیم برویم برای لحظه ها زندگی می کردیم. ایا هیچ

 اندیشه کرده ای بیش از انکه پی ببری در زندگی چیزی ارزشمند تر

 از خوردن"ستیزه کردن "ویا قدرتمندی در گله وجود دارد

ما  میباید چند گونه زندگی را گذرانده باشیم؟

هزار زندگی  جان!! ده هزار! و انگاه صد زندگی دیگر "

تا اینکه اندک اندک اموختیم که چیزی چون کمال یافتن وجود دارد

و صد زندگی دیگر تا اینکه این اندیشه در ما شکفت که اهنگ ما

از زندگی  کمال یافتن و ان را بر همه چیز بر تر دانستن است

اینک نیز قانون ما همانست البته : ما جهان آینده مان را به یاری

 اموخته های جهانی که در انیم  بر می گزینیم . نیاموختن همان

 و جهان اینده را چون  همین جهان دیدن همان "همان گرفتاریها و

دشواریهایی که باید بر انها چیره شد.

شگفتا انان که که از ترس دشواری سفر کمال یافتن را خوار می شمارند

به هیچ جا نمی رسند اما انانی که دشواری سفر را به امید کمال یافتن

نا دیده می انگارند  در دمی به همه جا میرسند.

جاناتان در یاد داشته باش که بهشت مکانی و زمانی نیست

زیرا که زمان و مکان بسیار بی معنی اند.

انگاه که بدانی چه می کنی همواره پیروزی در راه است.

جاناتان هر چه بیشتر درسهای مهربانی را تمرین می کرد

و هر چه بیشتر برای دانستن درونمایه ی عشق می کوشید

شور باز گشت به زمین در او بیشتر زبانه می کشید

زیرا برغم گذشته ی پر از تنهایی اش جاناتان مرغ دریایی

برای آموزگار شدن به جهان امده بود و راه شکوفاندن عشق

این بود که حقیقتی را که خود دیده بود به مرغی که تنها

فرصتی برای دیدن حقیقت می خواست بنمایند.



موضوع مطلب :

 
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed