گل بانو
 
شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ :: ۱:٤٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

بیا و امشب را
بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
ها ؟ .
چه می شود ؟



موضوع مطلب : شعر

شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ :: ۱:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

خسته ام از ایندقایق بی لبخند
باران ببارد یا نبارد
من می روم با دست هایت
چتری برای پروانه ها بسازم
دیگر چه می شود که نام گل های باغچه را به خاطر نیاورم ؟
یا اصلا ندانم که کدام شاعر شبتاب .
قافیه ها را از قاب غمگین پنجره پر داد ؟
من که خوب می دانم .
بادبادک بی تاب تمام ترانه ها
همیشه پر پشت بام خلوت خاطره های تو می افتد
دیگر چه فرق می کند که بدانم
باد از کدام طرف می وزد...



موضوع مطلب : شعر

شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ :: ۸:۱٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

آخر ِ قصه مرا دستهای تو خواهد نوشت!
مطمئن باش!
هیچکس نمی تواند راه خیال تو را،
در عبور از خاطر من سد کند!
هیچکس نمی تواند راه ِ زمزمه تو را،
در عبور از زبان من سد کند!
هیچکس نمی تواند...



موضوع مطلب : شعر

شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ :: ۸:٠۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

باغ نگاه تو

چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود

من جاودانیم که پرستوی بوسه ات

بر روی من دری ز بهشت خدا گشود

اما چه میکنی

دل را که در بهشت خدا هم غریب بود

فریدون مشیری

 

++مرسی سامی جونم:)



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸ :: ٢:٢٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

خدایا تقدیر مرا خیر بنویس

آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم

و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم

 



موضوع مطلب : سخنان بزرگان

پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸ :: ٢:٢٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو


خداوندا، مگذار آنچه را که حق می دانم،

 به خاطر آنچه که بد می دانند، کتمان کنم



موضوع مطلب : سخنان بزرگان

پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸ :: ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

"در آغاز هیچ نبود،کلمه بود،و آن کلمه خدا بود".

و"کلمه"،بی زبانی که بخواندش،و بی"اندیشه "ای که بداندش،چگونه می تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

و با"نبودن" چگونه می توان "بودن"؟

و خدا بود،و با او،عدم،

و عدم گوش نداشت،

حرف هایی هست برای "گفتن"،

که اگر گوشی نبود،نمی گوییم.

و حرف هایی هست برای " نگفتن "؛

حرف هایی که هرگز سر به "ابتذال گفتن"فرود نمیآورند.

حرف هایی شگفت،زیبا و اهورایی همین هایند،

و سرمایه ی ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد،

حرف های بیتاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بیقرار آتشند،

و کلماتش،هر یک،انفجاری را به بند کشیده اند؛

کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند...

اینان همواره در جستجوی "مخاطب" خویشند،

اگر یافتند،یافته می شوند...

و در صمیم "وجدان" او ،آرام می گیرند،

و اگر مخاطب خویش را نیافتند،نیستند،

و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش می کشند و،دمادم،حریق های دهشتناک عذاب بر میافروزند.

و خدا،برای نگفتن حرف های بسیار داشت،

که در بی کرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.

و عدم چگونه می توانست "مخاطب" او باشد؟

هر کسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هر کسی دو تا است و خدا یکی بود.

هر کسی، به اندازه ای که احساسش می کنند ، "هست".

هر کسی را نه بدانگونه که "هست"، احساسش می کنند،

بدانگونه که "احساسش" می کنند ،هست.

و کلمه،در جهانی که فهمش نمی کند،، "عدمی" است  که "وجود خویش" را حس می کند،و یا "وجودی"  که    "عدم خویش" را.

و در آغاز، هیچ نبود،

کلمه بود،

و آن کلمه خدا بود

و خدا آفریدگار بود

(معلم شهید،دکتر علی شریعتی)



موضوع مطلب : سخنان بزرگان

چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهنکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،
بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم.
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی.
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،.
کافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است!.
همین شکفتن شعله!
همین تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم! بانو! ?



موضوع مطلب : شعر

چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ :: ٩:۳۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز اینده
عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه
بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
کنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد



موضوع مطلب : شعر

چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ :: ۸:۳٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

وقتی که غنچه های شکوفا
با خارهای سبز طبیعی
در باغ ما عزیز نماندند

گلهای کاغذی نیز
با سیم خاردار
در چشم ما عزیز نمی مانند

اگر سنگ،سنگ
اگر آدمی ،آدمی است
اگر هر کسی جز خودش نیست
اگر این همه آشکارا بدیهی است.

چرا هر شب و روز، هر بار
بناچار
هزاران دلیل و سند لازم است
که ثابت کند
تو توئی؟

هزاران دلیل و سند
که ثابت کند

اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من
تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود
که من
بد شدم

 

قیصر



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ :: ۸:۱٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو


...بشکن طلسم سکون را
به آواز گه گاه
تا باز آن نغمه ی عاشقانه
این پهنه را پر کند جاودانه
خاموشی ومرگ ایینه ی یک سرودند
نشنیدی این راز را از لب مرغ مرده
که در قفس جان سپرده
بودن
یعنی همیشه سرودن
بودن : سرودن ‚ سرودن
زنگ سکون را زدودن
تو نغمه ی خویش را
در بیابان رها کن
گوش از کران تر کرانها
آن نغمه را می رباید .
باران که بارید هر جویباری
چندان که گنجای دارد
پر می کند ذوق پیمانه اش را
و با سرود خوش آب ها می سراید
وقتی که آن زورق بذگ
برگ گل سرخ
در آب غرقه می شد
صد واژه منقلب بر لبانت
جوشید و شعری نگفتی
مبهوت و حیران نشستی
یا گر سرودی سرودی
از هیبت محتسب واژگان را
در دل به هفت آ ب شستی
صد کاروان شوق
صد دجله نفرت
در سینه ات بود ام نهفتی
ای شاعر روستایی
که رگبار آوازهایت .
در خشم ابری شبانه
می شست از چهره ی شب
خواب در و دار و دیوار
نام گل سرخ را باز
تکرار کن باز تکرار

 

شفیعی کدکنی



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ :: ٧:۳۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 



به من تکیه کن! من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی!

تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی!

تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم، دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند!

تمام بودن خود را زانویی می کنم تا بر آن به خواب روی!

خود را، تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی، از آن برگیری، هر چه بخواهی از آن بسازی، هر گونه بخواهی، باشم!

ازین لحظه مرا داشته باش!



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ :: ٧:۳٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

به آهستگی باز قدم خواهم زد...در دنیای مجازی..



موضوع مطلب : دل نوشته ها

یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ :: ٩:٤۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو


مهربانی جاده ای است

که هر چه پیش تر روند، خطرناک تر می گردد.
نمی توان بازگشت...
امّا لحظه ای باید درنگ کرد
و شاید چند گامی بر بیراهه رفت.
مدّتی است بر جاده ی هموار می رانیم...
حرف های نزدیک دارند فرا می رسند،.
خطرناک است!


تا مدتی در این وبلاگ سکوت خواهد بود و بس...هر چند می گویند سکوت سرشار از ناگفته هاست ولی سکوت من سکوت محض نتهای ذهن خستهء من است ...وقتی نمانده ...شاپرکها روز که بیاید دلتنگی شب را می کنند و من با این همه گفته و نا گفته دلتنگ سکوتی هستم که تنها صدای پیچیده در گوشم ضربان قلبی باشد که تنها تر از قبل است...
بدرود تا زمانی که زیبایی به کلامم آید تا با عزیزانی ناشناخته و شناخته تقسیمش کنم..


موضوع مطلب : دل نوشته ها

یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ :: ٧:٤۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو


آه! که چقدر فاصله ی ما دور است.
فکر می کنم هیچ وقت نرسی
و من در کنار این دنیا تنها بمانم
و تو همیشه منظره ی من باشی
و در پیش چشم های من،
در سینه ی چشم انداز من،
قبله ی نگاه من
و هیچ وقت نه در کنار چشم های من،
هیچ وقت
در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو
تو را خواهم دید
و آن گاه چه بگویم
به یک نابینا، یک بیگانه، یک دور دست.
که چه ها می بینم؟


موضوع مطلب : شعر

شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم
و مرا صدفی که مرواریدم تویی
و خود را اندامی که روحت منم
و مرا سینه ای که دلم تویی
و خود را معبدی که راهبش منم
و مرا قلبی که عشقش تویی
و خود را شبی که مهتابش منم
و مرا قندی که شیرینی اش تویی
و خود را طفلی که پدرش منم
و مرا شمعی که پروانه اش تویی
و خود را انتظاری که موعودش منم.
و مرا التهابی که آغوشش تویی
و خود را هراسی که پناهش منم
و مرا تنهایی که انیسش تویی
و ناگهان.
سرت را تکان می دهی و می گویی:
نه، هیچ کدام.
هیچ کدامِ این ها نیست، چیز دیگری است.
یک حادثه ی دیگری و خلقت دیگری
و داستان دیگری است
و خدا آن را تازه آفریده است.


موضوع مطلب : شعر

شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ :: ٩:٢٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو
عشق به معنای آن انرژی غیر مادّی است که در انسان حرکت ایجاد می کند.

راه پنهانی عشق را نه تاریخ می داند و نه تحقیق.

دل خود اقلیمی دیگر است و جز عشق، هیچ قدرتی بر آن فرمان نمی راند.


ایمان بی عشق، اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان، اسارت در خود.


ای خدای بزرگ! تو چه باشی و چه نباشی، من اکنون سخت به تو نیازمندم. تنها به این نیازمندم که تو باشی.



موضوع مطلب : سخنان بزرگان

شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ :: ٩:۱۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



اینک با دامنی پر از خوب ترین گوهر های زمانه
دستی پر از زیباترین زیور های زمین آمده ام
تا همه را
هرچه را اندوخته ام
به معبد پاک تو ای الهه مهر
مهراوه قرسی من، وقف کنم.
من از معراج آسمان ها می آیم.
همه طبقات آسمان را گشته ام.
در دل ستاره باران نیمه شب های روشن و مهربان تابستان،
بر جاده کهکشان تاخته ام.
صحرای ابدیت را در نوردیده ام.
بال در بال فرشتگان
در فضای پاک سکوت شنا کرده ام
با خدایان، ایزدان، امشاسپندان
با همه الهه های زیبای آسمان
با همه ارواح جاویدی که در نیروانای روشن و بی وزش آرام یافته اند.
آشنا بوده ام.
از هر جا، از هر یک،
یادی یادگاری برایت هدیه آورده ام.
از سیمای هر کدام زیباترین خط را ربوده ام.
از اندام هر یک، نازنین طرح را گرفته ام.
از هر گلی، افقی، دریایی، آسمانی، چشم اندازی،
رنگی دزدیده ام.
و با دست و دامنی پر از خط ها و رنگ ها
و طرح های آن سوی این آسمان زمینی،
از معراج نیم شبان تنهایی،
به دامان مهربان تو
_ای دامن حریر مهتاب شب های زندگی سیاه من_.
فرود آمده ام.
نشسته ام تا آن ودیعه ها که از آسمان آورده ام
در دامن تو ریزم.
ای خوبی خوب! آیینه مهر!




موضوع مطلب : شعر

شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ :: ٧:۱٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 



در هم نگریستند امّا سرشار از مهربانی.
چشم هاشان هر کدام پیاله ی پر از شراب سرخ
که در کام تشنه ی چشمان هم می ریختند
و کم کم بر هر دو لب
لبخندی آهسته باز می شد،
لبریز از محبّت،
سیراب از دوست داشتن،
نه عشق،
دوست داشتن!
لحظاتی این چنین،
خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت.



موضوع مطلب : شعر

جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

ما همیشه صداهای بلند را میشنویم، پررنگ ها را میبینیم،سخت ها رامیخواهیم.غافل ازینکه خوبها آسان میآیند،بی رنگ می مانند و بی صدا می روند

 

 



موضوع مطلب : سخنان بزرگان

جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸ :: ٧:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟


آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟


تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟


هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟


گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟


«دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟


عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من
عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟



موضوع مطلب : شعر

جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود!
با بنفشه ها نشسته ام،
سال های سال،
صبح های زود.

در کنار چشمه ی سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر،
گیسوان خیس شان به دست باد،
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم،
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم،
می تراود از سکوت دلپذیرشان،
بهترین ترانه،
بهترین سرود!

مخمل نگاه این بنفشه ها،.
می برد مرا سبک تر از نسیم،
از بنفشه زار باغچه،
تا بنفشه زار چشم تو– که رُسته در کنار هم -.
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود.
با همان سکوت شرمگین،
با همان ترانه ها و عطرها،
بهترین هر چه بود و هست،
بهترین هر چه هست و بود!

در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهارها رسیده ام.

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من!
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه!
در تمام روز،
در تمام شب،
در تمام هفته،
در تمام ماه،
در فضای خانه، کوچه، راه
در هوا، زمین، درخت، سبزه، آب
در خطوط در هم کتاب
در دیار نیلگون خواب!

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

ای نوازش تو بهترین امید زیستن!
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

در بنفشه زار چشم تو
برگ های زرد و نیلی و بنفش،
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز می کنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها !

روی مخمل لطیف گونه هات،
غنچه های رنگ رنگ ناز،
برگ های تازه تازه باز می کنند،
بهتر از تمام رنگ ها و رازها !

خوبِ خوبِ نازنین من!
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب.
بهتر از تمام شعرهای ناب !

نام تو، اگر چه بهترین سرود زندگی ست
من تو را
به خلوت خدایی خیال خود :
(( بهترینِ بهترینِ من )) خطاب می کنم ،
بهترینِ بهترینِ من !



موضوع مطلب : شعر

جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

١١تا کتاب برای فوق ...٣ ماه وقت...یعنی می شه؟متفکر



موضوع مطلب : دل نوشته ها

پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ :: ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

زندگی آموخت مرا....
بر سر هر راهی , چاهیست با نام شکست .
چه هراسی دارد این عزل ستبر .
و عجب گامی که از هول شکست, هیچگاه راه نمی پوید .
تلخی هجر از سوی کسی که زمانی به تو می بالید
یا غروبی دلتنگ ,که خبر میدهد از یک دل پر .
از پریشانحالی یک موج , بیقرار از دوری
از نگاهی پر از اشک , که به تاراج داده همه دارایی خویش . .

زندگی گفت :
همه هستی من پر از این حادثه هاست .
و تو
از سختی یک دل به ستوه آمده ای ؟
راه بسیار است
مرنج...
تو فقط گام بنه
با اراده و پر تلاش

و یقینی که پر از یاد خداست .


موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم می فهمید......



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
حاصل عشق مترسک به کلاغ...
مرگ یک مزرعه است.


موضوع مطلب :

پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ :: ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



من باید فرود آیم ,
نباید بنشینم ,
سال هاست , از آن لحظه که پَر بر اندامم رویید
و از آشیان , از بام خانه پرواز کردم
همچنان می پرم . هرگز ننشسته ام
و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سوا پلید شهر ها
و بام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم
چشم به زمین ندوختم
پروازی رو به آسمان

در راه افلاک
و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین و هر لحظه نزدیک تر به خدا !

 

شریعتی

 



موضوع مطلب : شعر

چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ :: ۱:٥٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

دوش از سر لطف یار در من نگریست

گفتا بی ما چگونه بتوانی زیست؟

گفتم به خدا چنان که ماهی بی آب

گفتا که گناه توست و بر من نگریست

 

 

مولانا



موضوع مطلب : شعر

چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ :: ۱:٤۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو



در دور دست تو را منتظرند ,
شهزاده ای ,آزاده ای اسیر قلعه ی دیوان
به حیله ی جادو در بند
گرفتار و چشم به راه که ((فریادرسی می آید))..
و به صدای هر پایی
سر از گریبان تنهایی غمگینش بر می دارد که ((کسی می آید))
و او خریدار تو است ,
نیازمند تو است.



موضوع مطلب : شعر

چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ :: ۱:٤٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

ماه من غصه چرا ؟؟؟

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت

بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست

ماه من غصه چرا؟؟.

تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست


ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

کار آنهایی نیست که خدا را دارند

ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز

او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد
.
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد

ماه من...

غصه اگر هست بگو تا باشد.

معنی خوشبختی، بودن اندوه است

اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور.

چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند.

همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر

پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند

که خدا هست

خدا هست

خدا هست هنوز



موضوع مطلب : شعر

چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو،دریا با من مهربانی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.

« دکتر علی شریعتی »



موضوع مطلب : سخنان بزرگان

سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ :: ٩:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

آنگه که میروی، همه شب  بی خواب می شوم

با یک نگه به روی تو  بی تاب می شوم

در ظلمت شبهای بی تو ام

چون شمع می سوزم و آب می شوم..



موضوع مطلب : دل نوشته ها

سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ :: ٩:٤٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

وقتی شبیه آینه ها مهربان شدی،

من یک ستاره ماندم و تو کهکشان شدی

غمگین و دلشکسته به راهت نشسته ام

از آن شبی که خاطره ای بی نشان شدی

با من سخن بگو که منم آشنای تو

ای آشنا که با من همزبان شدی

می بینمت که پشت تن بوته های یاس

پروانه ی خیال مرا آشیان شدی



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ :: ٩:٢۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

در میان من و تو فاصله هاست

گاه میاندیشم

میتوانی تو

به لبخندی

این فاصله رابرداری



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ :: ٢:٠۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ :: ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

 

سعدی



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها کمی از خودت‚ تنها کمی از خودت را به من بده.

و خدا کمی نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن که نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ‚ بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

××××

هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.

 



موضوع مطلب : داستان

دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ :: ٧:۱٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

پیلهء تنهاییم را با نگاهی دریدی...حال بیا و روزهای پروانگیم بنگر..



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ :: ٥:۱۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو


ما دو تن مغرور
هر دو از هم دور
وای در من تاب دوری نیست
ای خیالت خاطر من را نوازشبار
بیش از این در من صبوری نیست
بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می آیم

 

ح مصدق



موضوع مطلب : شعر

دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است



موضوع مطلب : شعر

دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ :: ۸:۳٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 



دوست داری
بی محابا مهربان باشی
تازه می فهمی
مهربان بودن چه آسان است
با تمام ِ چیزها از سنگ تا انسان


(قیصر امین پور)


موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

منتظر می مانم

تا باز بیایی

و عطر گل بر دامان زمان بپاشی

منتظر می مانم

تا جاودانه تر از همیشه

سرود بودن سر دهی..

منتظر می مانم

تا همه زیبایی را با تو معنا کنم و بخواهم..

منتظر می مانم

اگر تو نیز زندگی را بی من نخواهی..



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ :: ۱:۱۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

دانلود

 

حال من دست خودم نیست
دلم از کسی گرفتست که میخوام براش بمیرم
......
باز قصه های آشنایی
باز لحظه های غم انگیز جدایی
......
باز لحظه های نا گزیر دل بریدن
بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن
.....
پای دنیای تو موندن
مثل عاشقای عالم
.....
تا منو ببخشی آخر
تا دلت بسوزه کمتر
.....
مثل آینه روبرومه
مثل با تو بودن من
.....
دارم از دست تو میرم ،
عاشقی کن
منو نشکن
.....
باز سرنوشت و قصه های آشنایی
باز لحظه های غم انگیز جدایی
.....
باز لحظه های نا گزیر دل بریدن
بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ :: ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

درخت را به نام برگ؛
بهار را به نام گل؛
ستاره را به نام نور؛
کوه را به نام سنگ؛
دل شکفته مرا به نام عشق؛
عشق را به نام درد؛
مرا به نام کوچکم؛
صدا بزن!"

عمران صلاحی



موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت


حسین پناهی



موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ :: ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز گفتم
لیک با اندوه و با تردید



روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کُشت
باز زندانبان خود بودم




آن منٍ دیوانه ی عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد




در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شــبســـتانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی

 

می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را



شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم، نمی دانی

........
........
........
........


روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم  ؟



بگذرم گر از سر پیمان
می کُشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم


                                                           فروغ فرخزاد



موضوع مطلب : شعر

شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ :: ٩:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

تو ای شکوهمند من
شکوه دلپسند من
تو آن ستاره بوده ای
که مهر آسمان شدی
ز مهر برتر آمدی
فراز کهکشان شدی
به دره ها نگاه کن
به ژرف دره ها نگر
به تکه سنگهای سرد
به ذره ها نگاه کن
به من بتاب
که سنگ سرد دره ام
که کوچکم که ذره ام
به من بتاب
مرا ز شرم مهر خویش آب کن
مرا به خویش جذب کن
مرا هم آفتاب کن

 

 

ح مصدق



موضوع مطلب : شعر

شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ :: ٩:۳٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ :: ۸:٥٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

گفتی وباز شنیدم که دلت سخن از دلتنگی ست ..

سخن اینکه سکوت در دلت باز شکست

وتو گفتی با دل

هرچه در قلبت بود... لیک گوش همه این مردم دهر

خالی از گفت وشنودخالی از باورهاست

ودلی چون دل ماهرچه مینالد ومیگوید باز

کس به یک چشم ونگاه

به رخ خسته ما نیز نگاهی زسر شوق نکرد

من که فریاد زدم با دل خویش

منکه گفتم همه اندوه دلم

منکه هر روز و هرآ ن شب به غمی

واژه در واژه به تکرار امید

درقلم مُردم وبا اشک

به صبح دگری...

پای اندوه دلم باز کشید

وهنوزم که هنوزبیصدا مانده دلم

باهمه گفتن هاباهمه شعر وسخن

باهمه دفتر و گفتار وکتاب

هیچکس گوش شنیدن که نداشت

هیچکس غصه عالم که نداشت

همه کس غرقه به خویش

غرقه در دنیائیست

که در آن یاد دگر مردم دهر...

رفته دیگر ازیادومن افسوس ...

خدا

ازچه رو اینهمه غم را بدلم باز کشم

من که هر فریادم .... میخورد بردیوار!!!

منکه حتی به قلم ,اشک و به دل خون دادم

ما چه گفتیم مگرجز حقیقت جز عشق

جز محبت.... خوبی ...

ما فقط قصه تکرار همان دیروزیم

شنوائی به جهان نیست که نیست

رمز ویران سکوت ... عاقبت بر لب من نیز نشست ...

وسکوتم پس ازاین ...نه به فریاد و قلم

نه به اشک ونه به آه

با کسی هیچ نخواهد گفتن

من فقط تکرارم ...تو فقط تکراری

و کسی نیز بما گوش نکرد

و کسی نیز بما گوش نکرد!!!

،، دل من پرشده از گفتنها،، ،،

دل من پرشده از گفتنها،،

از: فــرزانه شــیدا



موضوع مطلب : شعر

جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

درگذر جاده زندگی آموختم:

که : می توان در یک لحظه تصمیم گرفت و یک عمر رنج کشید!

می توان به رفتن ادامه داد ،خیلی بعد از آنکه تصور می کنی دیگر نمی توانی!

می توان افکار را کنترل کرد و یا آنها تو را کنترل می کنند!

بلوغ به تجربه های تو و درسهایی که از آنها گرفتی مربوط است نه به سالهای زندگیت!

قهرمان کسی است ، کاری را که لازم است انجام شود ، بی توجه به عواقب آن انجام دهد!

گاهی حق داری عصبانی باشی ، اما حق نداری ظالم باشی!

مجبور نیستی دوستت را عوض کنی ، اگر بدانی دوستت عوض خواهد شد!

زندگیت می تواند در یک لحظه توسط مردمی که تو حتی نمی شناسی تغییر کند!

حتی زمانی که تصور می کنی چیزی برای بخشیدن نداری می توانی به کسی که کمک می طلبد ببخشی!


اگر کسی آنگونه که تو می خواهی دوستت ندارد به این معنی نیست که در عشق او نقصی هست!

با دوست می توان در سکوت و بدون انجام هیچ کار مشخصی بهترین اوقات را داشت!

کسانی را که بیشتر دوست داری زودتر از دست می دهی!

هنگامی که چیزی را از دست می دهی،سعی کنید آن درس را به یاد داشته باشیی!

اگر با کسانی که دوستشان دارید جر و بحث میکنید سعی کنید از منطق گذشتهاستفاده کنید ،نه گذشته را به میان بیارید!

یاد بگیریم که آهسته و شمرده صحبت کنیم ولی سریع فکر کنیم!



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ :: ۸:٠٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

باور نمی کردم که از فراسوی باید ها و نباید هایم

از خاطره ای  که ذهن به فراموشی می سپرد..بیایی..

چون برفی سپید که بر کلبه ای خالی آرام آرام می بارد

بر دلم فرود آیی..

به گونه ای که مرا قدرت تفکیک دل با تو نیست..

 



موضوع مطلب : دل نوشته ها

پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

امروز خیلی خسته ام.. بعد از یه هفته مریضی و تو خونه موندن شاید چیز نرمالی باشه..

دلم یه تحول قشنگ می خواد...یه جابجایی که تمرکز فکرم رو از چیزهایی که بعضاً اذیتم می کنه رو قسمتهای قشنگتر زندگی بگذارم..

عجیبه..درک زندگی و اطراف انقدر به شادی روح ربط داره که وقتی احساست بده همه چیزهایی که شاید خیلی به نظرت جالب بودند الان اصلا جالب به نظر نمی آن..حتی احساس می کنی که چقدر هم آزار دهنده هستند..

جالبه که وقتی آدم سالم و شاده اصلا نمی تونه درست احساس آدمهایی رو که موقعیت بد روحی دارند درک کنه..و وقتی که شاد نیست نمی تونه اصلا آدمهای شاد رو درک کنه..شاید باید این حالتها به آدم دست بده تا قدر هر احساس خوب زندگیش..سلامتیش..عشق..و خیلی چیزها رو درک کنه...جالبتر اینکه تمام احساسات بدی که روزی داشتی رو یادت می آد...دردهایی و که متحمل شدی یا تحمیل کردی..و انگار دوباره همه رو با تمام حست متحمل می شی..

امروز احساس می کنم هیچ چیز دنیا به من ارتباطی نداره..هیچ چیز لذت خاصی بهم نمی ده..انگار از  این دنیا کنده شده ام و دارم از بالا شایدم پایین بهش نگاه می کنم.. و این درد آوره...چون نگاهم شاد و آزاد نیست..نگاهم با حسرت و خستگیه..

 

می دونم این احساسات تموم می شه و من می شم آدم قبلی ولی اینارو نوشتم تا خودم بعدا بخونم و یادم باشه که قدردان هر احساس خوبی باشم که دارم.



موضوع مطلب : دل نوشته ها

پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو


نماز عشق ترتیبی ندارد چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ،

دیگر برخواستنی نیست .

ارد بزرگ


موضوع مطلب :

پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ :: ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،
اما آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ که به دریا می رود،
دامان خدا را می جوید .
خورشید هنوز طلوع میکند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آویخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می کشد :
امواج دریا، آواز می خوانند،
بر میخیزند و خود را در آغوش ساحل گم میکنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می کنند و می روند .
نیستی نیست .
هستی هست .
پایان نیست.
راه هست.
تولد هر کودک، نشان آن است که :
خدا هنوز از انسان ناامید نشده است .

 

رابنیندرانات تاگور



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

بیا…
همان گونه که هستی بیا دیر مکن…
گیسوان مواجت آشفته
فرق مویت پاشیده.
بیا دلگیر مشو
بیا همان گونه که هستی
بیا دیر مکن
چمن ها را پایمال کرده به سرعت بیا.
اگر چه مروارید های گردنبندت بیفتد و گم شود.
باز بیا و دلگیر مشو
از کشتزارها بیا،
تندتر بیا…
ابرهایی که آسمان را پوشیده است می بینی
در طول رود که در آن دیده می شود.
دسته پرندگان وحشی در پروازند.
بادی که از روی چمن ها می گذرد و هر آن شدت می گیرد باد آن را خاموش خواهد کرد
چه کسی می تواند تردید داشته باشد که به ابروان و مژگانت سرمه نپاشیده ای
زیرا دیدگان طوفانیت از ابرهای بارانی هم سیاه ترند
اگر هنوز حلقه ی گل بافته نشده، چه مانعی دارد؟
اگر زنجیر طلایت هم بسته نشده آن هم بماند
آسمان از ابر آکنده است دیر شده همان گونه که هستی بیا…
بیا فقط بیا…

(بخشی از نامه ی رابیندرانات تاگور به همسرش)



موضوع مطلب : شعر

چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸ :: ٢:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

در مسیر بادهایی که

   عطر تورا می شناسند

                              می ایستم

عریان

   به تماشای ماه

      و بابالهایی شکسته

       می سازم آشیان

           در آغوش طوفان

           کیست که مرا بشناسد؟

 

علی احمدی



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

نازنین ..

عاشقم نباش آنگونه که به نگاهی دلت را فرو ریزم و به قهری بیگانه ترین بیگانه شوم..

پناه من نباش از باران...قطرات باران باش و بر من ببار..

نگو دوستت دارم..نه نگو....بگذار دوستت دارمها در یک نگاه..یک لبخند جاری باشند... رود می رود عاشقانه تا به دریا رسد.. رود شاد و رهاست..رود امید وصال دارد....با آن امید سنگهای ریز و درشت را می پیماید و  عاشقانه هایش را بر گوش سنگریزه ها به نرمی می خواند...به مسافرانی که از آن آب  می نوشند...رود می رود چون باید برود تا به دریا رسد...به یگانگی ..به جایی که قطراتش با دریا یکی می شود  آنگونه که دیگر رود نیست ...دریاست..عشق مانند رودی است که به اقیانوس یگانگی می رسد..به جایی که دیگر تویی و منی نیست..هر چه هست "ما" ست ..

بگذار عشق اینگونه جریان یابد.. کلامت را  در نگاهت معنا بده..در آن لحظه که بین انتخاب خود و من ..من را بر می گزینی... کلامت را در انتظار و صبر معنا بده...در یک بوسه ..در بودن هایت وقتی نیستم و خواستنت وقتی خسته ام.."دوستت دارم" عشق ما را برکه  ای می کند..برکه امید ندارد..برکه تنهاست..برکه شب و روز به وصالی می اندیشد که هیچگاه اتفاق نمی افتد..تنها امید برکه انعکاس نور ماه در شب است و بس...کلام رنگ می بازد...می پوسد...

می خواهم عاشقانه ترین کلامت صدای منقطع نفست باشد وقتی نگاهت بر من می لغزد..

می خواهم به هر چه خوبیست معنا  دهی...می دانی با تو همه چیز معنا می یابد...ستاره ستاره است ..ولی اگر مرا یاد چشمانت اندازد ستاره دیگر تنها ستاره نیست..هر ستاره ذره ای از بذر طلایی نگاه توست به آسمان دلم...

نمی خواهم آینه ای باشی که رخ خود را به تمامی در آن ببینم..می خواهم زلال باشی...پاکترین آبگینه ای باشی که می توان یافت با رنگهایی زیبا ...از تو که نگاهم بگذرد...دنیا رنگی شود..زیباتر شود..

امیدم...

زمان خواهد گذشت و زیبایی ام را با خود خواهد برد...می خواهم آنچنان بمانی که چینهای صورتم را شیارهای عاشقانه برای اشکهایی بدانی که برای شوق هر روز بودن با تو ریخته شده است..

 

می خواهم عشق ما را به دریایی رسانده باشد که دیگر قطره قطره وجودمان چنان با هم آمیخته شده باشد که درد من درد تو ..شادیم شادیت گردد.. و اگر اشکی ریختم دردانه ای زیبا گردد در عمق این یگانگی...

می خواهم مفهوم خود عشق باشی... مفهوم نور...خدا ...و هر چه خوبیست...

َ

 

 



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸ :: ٩:۳٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.
دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند .
ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .
تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...
مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.
سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .
در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود .
و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.
اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟


موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸ :: ٧:۳٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

وقتی شانه هایم
در زیر بار حادثه می خواست بشکند
یک لحظه از خیال پریشان من گذشت:
                                             «بر شانه های تو ....»

بر شانه های تو
می شد اگر سری بگذارم
وین بغض درد را
از تنگنای سینه برآرم
                                             به های های!

آن جان پناه مهر
شاید که می توانست
از بار این مصیبت سنگین
                                            آسوده ام کند!



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸ :: ٢:۱۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را .
یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل من دل نیست .
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم .
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم .
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست .....
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند .
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام..
نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان .
یادم باشد زندگی را دوست دارم .
یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت
در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم .
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی
که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد .
یادم باشد سنجاقک های سبز قهر کرده و از اینجا رفته اند...
بایدسنجاقک ها راپیدا کنم .
یادم باشد معجزه قاصدک ها را باور داشته باشم.
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس
فقط به دست دل خودش باز می شود .
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم.
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم .
یادم باشد , یادم باشد . .....



موضوع مطلب :

دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ :: ۸:٤٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

پرواز هم دیگر 

رویای آن پرنده نبود

  

دانه دانه پرهایش را چید 

تا بر این بالش 

خواب دیگری ببیند



موضوع مطلب : شعر

دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ :: ۸:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

دریای بزرگ دور 

یا گودال کوچک آب

فرقی نمی کند

زلال که باشی 

آسمان در توست



موضوع مطلب : شعر

دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ :: ٥:۱۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو


گیسوی تو روی شانه تا می لرزد

در عرش دل و دست خدا می لرزد

در تو چه شرابی است که با دیدن تو

زانوی  تمام  تاک ها   می لرزد

 

جلیل صفربیگی



موضوع مطلب : شعر

دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ :: ۱:٠٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

من از کوچ تو لبریزم، تو از تکرار من خالی
من از پرواز بی‌پَر پُر، تو از انکار بی‌بالی
شبیه هیچ چیزی نیست این حسی که من‌ دارم
فقط می‌خوام برگردم، که یک‌چیزی رو بردارم
همون چیزی که تو می‌گفتی می‌دونی یه‌جایی هست
همون راهی که از هر سمت ما رو برد تا بن‌بست
تو اما تن نمی‌دادی به دلسردی و نابودی
به جای خشم تو مشتای من دنبال گُل بودی
کدوم گُل؟ هردوتاش پوچه؛ ببین چیزی تو دستم نیست
و حتا من دیگه اون «من» که فکر می‌کردم هستم نیست!
چقد دورم از این عکسی که افتاده به‌جای من
دیگه حتا لباسمم تن من رو نمی‌شناسن
چقد تنهاترم از اون‌که تو می‌بینی تو آلبوم
چقد سردرگمم تو این سیاهی‌های‌ سردرگم
منو پیدا نکن اما فقط می‌خوام برگردم
که وردارم همون‌چیزی رو که بعد از تو گم کردم

 

آ افشار



موضوع مطلب : شعر

دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ :: ٤:٥۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

جالبه که همیشه وقتی چیزی رو بخوای و واقعا هم بخوای انقدر خدا آزمایشت می  کنه و سختی سر راهت می گذاره تا بهت بفهمونه تا چه حد می خوای ...اگه موانع رو پشت سر بذاری با موفقیت ،اونموقع شیرینی رسیدن به هدف رو به زیباترین شکل بهت می ده..هر چه هدف بالاتر باشه آزمایشها سخت تره.. همه می گن دنیا عادل نیست..ولی من معتقدم هر چیزی رو که بهش نرسیدی اونقدری که باید نخواستی یا از موانع ترسیدی...وگرنه حتما بهش می رسیدی! امیدوارم خدا همیشه به همه هدفهای بالا و اراده ای بالاتر بده..الهی آمین!



موضوع مطلب : دل نوشته ها

دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

می ترسم از شب های بی ستاره که راهنمای راهی نیست..

می ترسم از همه ترسی که در روحم می ریزم ..پنهانش می کنم تا نبینی چه بر من می گذرد..

می ترسم از سکوتی که معنایش پایان راه است..

از نگاهی که به سردی بر رویت می لغزد و وجودت را از سردیش می لرزاند..

از سردی نگاهت نه ..از آنچه پشت آن نگاه است می ترسم..

از لحظهء خداحافظی وقتی هنوز تمام راه را نرفته ایم..

می ترسم از هجوم خوشبختی به قلبی که پر از غم است و دیگر جایی ندارد..

می ترسم از حرفهایی که نگفته ای و بغضی که هر روز قورت می دهی..

می ترسم از صد و یک اتفاق پیش نیامده که می تواند بین من و تو فاصله اندازد..

فاصله...از  فاصله می ترسم...

می ترسم از آن لحظه که با هزار شور به دیدنت می آیم..می خندم و شادی می کنم و هزاران  دلبری...و تو در فکر رفتنی...

می ترسم دیگر خنده ها و گریه هایم برایت بی معنی شوند..

می ترسم از آنکه خودم نمانم...می ترسم از آنکه تغییر کنی آنچنان که  دیگر نشناسمت و نخواهمت..

می ترسم از آنکه بشکنمت...فرو بریزمت....و نتوانم فرصتی یابم تا بگویم مرا ببخش..

می ترسم به تو عادت کنم..می ترسم که به من عادت کنی..آنقدر که مفهوم با هم بودنمان تنها شود همزیستی ...

می ترسم حرفی بزنم به تو بر بخورد...و سکوتی کنم که جور دیگر معنایش کنی..

می ترسم ساده باشم و تو این سادگی را نفهمی..

می ترسم از شکی که میکنم..

می ترسم  از اعتمادی که به پاکیت دارم..به ایمانی که به صفای قلبت دارم..

می ترسم از آنکه روزی رسد که بدانم دیگر خوب بودن جواب نمیدهد..

می ترسم از روزی که بی امید ...شبی که بی دعا بگذرد..

می ترسم از آنکه روزی بفهمی که دوستت داشتم ولی بی تفاوت از  کنارم بگذری..

می ترسم که روزی از من بگذری..

می ترسم که بدانی که من چقدر می ترسم...

از بی تو بودن و

باز

بگذری..




موضوع مطلب : دل نوشته ها

یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

به همه چیز شک می کنم..مدتی است که اینطور شده ام..

به هر چه زمانی به آن ایمان داشتم..

به هر چه از دیگران آموختم

به هر چه از زندگی دریافتم

به صداقت کلام تو و من..

به دنیایی که هیچگاه به  درستی تقسیم نشد..

به جریان عشق در سکوت مبهم بین دو نگاه..

به آنچه تو می گویی

به آنچه خود می گویم

به حس یکباره ریختن

به ارادهء به پاخواستن

به هیجان دلم بعد از دیدار..

به پاکی روحم..

به شفافیت وجودت..

به دیروزی که نگران بودی و امروزی که نیستی..

به بودنت..

به ماندنم..

به راهی که می روم..

به آنچه تو عشق می خوانی

به آنچه من عشق می دانم

به دلهره ها ی بعد از این

به عمق نگاه تو

به منطقم...

این همه شک و...

می گویند شک آغاز ایمان است ...

و من باز به این همه شک در وجودی که مؤمن می دانمش هم شک می کنم..

 

 



موضوع مطلب :

یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸ :: ٩:٥٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

چه نابم می کند سرودن
چشمه ای زلال و
اقیانوسی
که تاج زمین را بر سر دارد
و مروارید ها
گرانبهاتر از آنند که قیمتی یابند
می آیی
از همه جای این گستره ی بی انتها
و ماه را
در آبگیر های ساده
آرام
می دهی
جزیره ای شکفته
از عطر سپیده دم برگ ها و شبنم هاست
که سراب هذیان کویر را
خاموش می کند
مرموزتر از آنی
که محراب شوریده ی قامتت را
آینه ای سازم
می آیی
به لطفات انگشت های نسیم
ناب
- درست مثل خودت !
 و دیگر عشق -
حتی
 وقتی
 که ویرانی ِ خشونت احاطه ی طوفان را
 به اعماق
 پرتاب
می کنی

شهرام شاهرخ تاش



موضوع مطلب : شعر

شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ :: ٢:٢۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

عکسی که از کوینتن عزیزم گرفتم...خواهر زاده نازم!



موضوع مطلب :

شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ :: ٢:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

نامه ام باید کوتاه باشد٬

ساده باشد ٬ بی حرفی از ابهام و آینه ٬

از نو برایت می نویسم :

حال همه ما خوب است اما

تو باور مکن!


سخت مریضم...امیدوارم از این آنفولانزاهای فصلی باشه که یه فصل طول نکشه..و یا یه مریضی ویروسی سه روزه که زودی خوب شه از گلو  درد متنفرم و وای در حد مرگ گلو درد دارم...خدا کمک کنه امیدوارم خوکی نباشه! متاسفم نتونستم پیش خواهرم بیشتر باشم اونم تو روز آخر ایران بودنش...



موضوع مطلب :

 
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed