گل بانو
 
شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ :: ٢:٠٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

به علت کار و مشغله نتونستم مدتی که بنویسم...الانم که می خوام برم دو هفته مسافرت اگه شد از اونجا آپ می کنم.



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ :: ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو


محکوم شده ام به تکه ای خاک
آسمان
چه ابری
چه آبی
چاره ای جز سبز شدن ندارم



مینو نصرت


موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ :: ۱:۱٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو



عشق را نمی شناسیم
نه اینکه از لیلی بوئی نبرده ایم
مجنون را نیاموخته ایم
ای کاش میدانستم
خاتون اول
به جادوی کدام شوق
تنگ خویش را شکست

--

مینو نصرت



موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ :: ۱:٠٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد..
خدا گفت : نه !
رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،
خدا گفت : نه !.
شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی
بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .
از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که
سعادت را فراچنگ آوری .
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،
خدا گفت : نه !
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک
تر و نزدیک تر می کند .
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،.
خدا گفت : نه !
بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو
را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از
خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !
من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی
لذتی به کف آری .
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،
همان گونه که او مرا دوست دارد ،
و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !



موضوع مطلب : شعر

چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ :: ۸:۱۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

مادر من فقط یک چشم داشت (قشنگترین داستانی که تو زندگیم خوندم)


مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

 خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چfکنه ؟

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا  از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..
کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

 اون هیچ جوابی نداد....

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو
 دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

 سرش داد زدم  “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!”
 گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : “ اوه  خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار
دانش آموزان مدرسه  ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

همسایه ها گفتن که اون مرده

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور  اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از
دست دادی

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من  دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ :: ٢:٢٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

          هنگامی دستم را دراز کردم

                       که دستی نبود.

                             هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

                                         که مخاطبی نداشتم.

                                              و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

                                                              که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!

« دکتر علی شریعتی »



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ :: ٢:۱٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

گل من پرپر نشوی
که بلبلی در باز شدن غنچه لبخند تو
زبان به سرود باز کرده است.
شمع من خاموش نگردی.
که چشمی در پرتو پیوند تو
به دیدن آمده است
ساقه گلبن بهار من نشکنی
که دلی در رویش امیدوار تو دل بسته است.
آفتاب من غروب نکنی
که شاخه آفتاب گردانی به جستجوی تو سر برداشته است.



موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸ :: ٧:٢۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی
بر سر شاخه سر سبز امید دل من...
که تو کی می خوانی؟...
در دل این تک درخت سکوت،
تک درخت خشک غرور،
آشیان بستی و آسمان بهت کویر خاموشم را
از شور و فریاد آواز های کودکانت،
چوجگان نو پر نو پروازت پر کردی

و سقف کوتاه این آسمان بیگانه با ما را
از بالای سرم برداشتی
و زمین تافته این کویر آتشناک را
با باران های سحر گاهی شستی
و خاک تیره اقلیم زندگانی را
با مخمل سبز سزی پوشاندی
و چه می توانم گفت که چه کردی؟
چه می توانی دانست که چه کردی؟
تو پرم کردی.
تو لبریزم کردی.
تو آبادم کردی.
تو آزادم کردی
و من پر شدم.
و من لبریز شدم.
و من آباد شدم.
و من آزاد شدم.
و که می داند که سرزمین بایر درون یک روح چیست؟.
و که می داند که کوره خالی و غبار گرفته قلب یک سینه چیست؟
و که می داند که شاهباز آسمانی پرواز
در بند گرفتار یک محزون تنها چیست؟..
و که می توند دانست.
که یک انسان چگونه پر می تواند شد؟



موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸ :: ٧:٢۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

در دل سیاه شب
هر ستاره ای که سر می زند اوست.
چشمک هر ستاره ای.
نگاه دزدانه اوست که مرا پیغام می دهد.
که در زمین تنها نیستی.
که مرا غروب نیست
مرا با تو جدایی نیست
مرا بی تو زندگانی نیست
مرا بی تو سرنوشتی نیست، سر گذشتی نیست.
هر ستاره ای مرا مژده ای است
که او هست، که اوست.
که او خورشید بی غروب من است
که او وصال بی فراق من است
که او حضور بی غیبت من است
که او همیشه هست
که او همه جا هست
که او در هرچه، در هرکه هست، هست.
که او در دم هر نفس من است
در کوبه هر نبض من است.
طعام هر طعامم اوست.
شهد هر شرابم اوست.
عطر هر یاسی نجوای اوست.
وزش هر نسیمی نوازش اوست
قطره هر شبنمی اشک اوست
عاشقی رنگ سمند او.
ابهت و دعا دست نیاز به سوی اوست.
آسمان پرتوی از سرور اوست.
مخمل ابر، گل پیکر اوست.
ساقه صبح، بر و بالایش
نغمه وحی خدا آوایش،
آرزو طرحی از اندامش.
مژده نقشی است ز پیغامش،
زندگی رایحه پیرهنش،
جان من تشنه نوش دهنش.

 




موضوع مطلب : شعر

چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند .

مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبی،
- پر مرغان صداقت آبی ست -
دیده در آینه صبح تو را می بیند .



موضوع مطلب : شعر

چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد.
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست؟


موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ :: ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

اینو دوست خوبمون سامی دخت ۵ ساله از تهران برامون فرستادن ، ازشون تشکر می کنم و آرزو می کنیم آنجا بودم و از نزدیک محبت خود رو به دختر گلم ابراز می کردم...

 

پی اس: که من شبیه اینم و تو از صبح با دوستان دیگر به من می خندی..جام خالی!!! که منم به خودم با شما بخندم!



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

 
دیر فهمیدم که جنس تو از جنس دیگرانی که می شناختم و می شناسم نیست...
چیزی ورای روح در تو جاریست...
چیزی مثل نور ...
آنطرف وجودت خدا پیداست..و وقتی از تو به فاصله ها می نگرم چقدر خدا نزدیک تر است..
نمی دانم آیا وجود تیره ام می تواند چنین زلالی را در خود جای دهد .. و آب راکد برکه ذهنم می تواند بازتاب آسمانی چنین پهناور گردد....؟
قول می  دهی یاریم کنی تا به آنجا رسیم که خدا به گرهء عاشقانه دستانمان بنگرد...و به آرامی لبخند زند...و من این لبخند را از دوقدمی بودنمان نظاره گر باشم؟
من دیر فهمیدم که دستان توست که مرا تا آن عرش کبیر بالا می برد...دستان تنهایی که هیچ از بال فرشتگان کم ندارد.....

 



موضوع مطلب : دل نوشته ها

سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

به آرامی بیا.. به آرامی نشستن قاصدکی در باد بر روی شانه هایت...
 
آرام آرام در کنج خلوتگاه دل جای گیر...
می ترسم زمانه دریابد که وجودم چنین بوی عطر تو را گرفته ...
می ترسم  قهرش بگیرد..
می ترسم او که آرام آرام آمد را به یکباره از خاطرگاه ذهن بگیرند و باز تنها بمانند
این رویاهای خیال انگیز و کهنه..و باز غم ...و باز بی تو بودن..
پس آرام بیا و بر این دل بنشین... 
نازنین..


موضوع مطلب : دل نوشته ها

 
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed