گل بانو
 
سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ :: ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

 

بزرگی و شأن انسان
در بزرگی و شأن رؤیاهایش
در عظمت عشقش
در والایی ارزش هایش؛
و در شادی و سرور تقسیم شده اش نهفته است!

بزرگی و شأن انسان
در بزرگی و شأن افکارش
در ارزش تجسم یافته اش
در چشمه هایی که روحش از آن سیراب می گردد؛
و در بینشی که بدان دست یافته نهفته است!

بزرگی و شأن انسان
در بزرگی و شأن حقیقتی است که بر لبان جاری می سازد
در یاری و مساعدتی که بذل می کند
در مقصدی که می جوید؛
و در چگونه زیستن او نهفته است!
                                                     "سی.ای.فلین"



موضوع مطلب : سخنان بزرگان

سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ :: ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

با توام ، با تو ، خدا
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه ای هم بفرست

کوچه های دل من
باز خلوت شده است
قبل از این که برسم
دوستی را بردند
یک نفر گفت به من
باز دیر آمده ای
دوست قسمت شده است

با توام , با تو ، خدا
یک دل قلابی
یک دل خیلی بد
چقدر می ارزد؟
من که هرجا رفتم
جار زدم ؛
شده این قلب حراج
بدوید
یک دل مجانی
قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی

هیچ وقت اما
هیچ کس قلب مرا قرض نکرد
هیچ کس دل نخرید
با توام ، با تو ، خدا
پس بیا ، این دل من ، مال خودت
من که دیگر رفتم اما
ببر این دل را
دنبال خودت...


موضوع مطلب : شعر

دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ :: ۳:٢۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

                     - آشناتر شد

سایبان از بید مجنون ،

                     - روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

می شود در معنی یک گل شناور شد

مهربانی را بیاموزیم

موسم نیلوفران در پشت در مانده است

موسم نیلوفران یعنی که باران هست

یعنی یک نفر آبی است 

موسم نیلوفران یعنی

یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی

می شود برخاست در باران

دست در دست نجیب مهربانی

                      می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آیینه ها آمیخت

                      با نگاهی

                      با نفس های نگاهی

                      می شود سرشار -

                      - از رازی بهاری شد

دست های خسته ای پیچیده با حسرت

چشم هایی مانده با دیوار رویاروی

                    چشمها را می شود پرسید

آسمان را می شود پاشید

می شود از چشمهایش ...

                     چشمها را می شود آموخت

می شود برخاست

می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد

می شود دل را فراهم کرد

می شود روشنتر از اینجا و اکنون شد

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!


می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجویی داشت

در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!

در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟!

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید

در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد

                   من بهار دیگری را دوست می دارم

جای من خالی است

جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

                      جای من در زندگی خالی است

می شود برگشت

اشتیاق چشم هایم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

                      جشن رویش را بیفروزیم

دوستی را می شود پرسید

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

                      مهربانی را بیاموزیم...

 

 



موضوع مطلب : شعر

دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ :: ۱:٤٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب :

شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩ :: ٢:٤٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

آن که می خواهد روزی پریدن را بیاموزد نخست باید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالا رفتن آموزد، پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند.

نیچه



موضوع مطلب : سخنان بزرگان

شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩ :: ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده ست

آسمانا کاسه صبر درختان پر شده ست



زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای

از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده ست



چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم

چای می نوشم ولی از اشک فنجان پر شده ست



بس که گل هایم به گور دسته جمعی رفته اند

دیگر از گل های پرپر خاک گلدان پر شده است



دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر

شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده ست



شهر گفتم؟شهر! آری شهر! آری شهر! شهر

از خیابان از خیابان از خیابان پر شده ست..

 

فاضل نظری

 

مرسی سامی



موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ :: ٩:٥٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آن جاست
در جمع عزیزترین هایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر خدا و به خود آیی

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟

 

با تشکر  از ف.م



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ :: ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

فقط دشمن ها هستند که همیشه حرف هم را بی هیچ کم و کاستی می فهمند. اغلب هم لبخندی چاشنی گفت و گویشان است. دوستی همیشه با سوء تفاهم همراه است، عشق خیلی بیشتر.

نیمه غایب - حسین سناپور



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ :: ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

بگذار!



بگذار سپیده سر زند .

چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد .

و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد .

و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری باز گرددد .

و راه کهکشان بسته شود …

بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد .



موضوع مطلب : سخنان بزرگان

 
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed