گل بانو
 
چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ٩:۱٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو


چشمت ستاره اش را

چندان چراغ وسوسه

خواهد کرد

تا من به آفتاب بگویم: نه !


حسین منزوی


موضوع مطلب : شعر

یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

شاعر و فرشته‏ای با هم دوست شدند.

فرشته پَری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته!

شاعر؛ پَر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت...

و فرشته؛ شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه‏ی عشق گرفت...

خدا گفت: دیگر تمام شد. دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود؛

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است...

و فرشته‏ ای که مزه‏ی عشـــق را بچشد، آسمان برایش تنگ خواهد بود...


موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۱:۱٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو


هزار و یک‌ اسم‌ داری‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ "لطیف" را دوست‌تر دارم‌

که‌ یاد ابر و ابریشم‌ و عشق‌ می‌افتم. خوب‌ یادم‌ هست‌ از بهشت‌ که‌ آمدم،

 تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسیم. بس‌ که‌ لطیف‌ بودم، توی‌ مشت‌ دنیا جا نمی‌شدم.

اما ...

زمین‌ تیره‌ بود. کدر بود، سفت‌ بود و سخت.

دامنم‌ به‌ سختی‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تیرگی‌اش‌ آغشته‌ شد.

و من‌ هر روز قطره‌قطره‌ تیره‌تر شدم‌ و ذره‌ذره‌ سخت‌تر.
من‌ سنگ‌ شدم‌ و سد‌ و دیوار دیگر نور از من‌ نمی‌گذرد،

دیگر آب‌ از من‌ عبور نمی‌کند، روح‌ در من‌ روان‌ نیست‌ و جان‌ جریان‌ ندارد.
حالا تنها یادگاری‌ام‌ از بهشت‌ و از لطافتش،

چند قطره‌ اشک‌ است‌ که‌ گوشه‌ دلم‌ پنهانش‌ کرده‌ام،

 گریه‌ نمی‌کنم‌ تا تمام‌ نشود، می‌ترسم‌ بعد از آن‌ از چشم‌هایم‌ سنگ‌ریزه‌ ببارد.
یا لطیف! این‌ رسم‌ دنیاست‌ که‌ اشک‌ سنگ‌ریزه‌ شود و روح‌ سنگ‌ و صخره؟

 این‌ رسم‌ دنیاست‌ که‌ شیشه‌ها بشکند و دل‌های‌ نازک‌ شرحه‌شرحه‌ شود؟
وقتی‌ تیره‌ایم، وقتی‌ سراپا کدریم، به‌ چشم‌ می‌آییم‌ و دیده‌ می‌شویم،

اما لطافت‌ که‌ از حد بگذرد، ناپدید می‌شود.
یا لطیف! کاشکی‌ دوباره‌ مشتی، تنها مشتی‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ می‌بخشیدی‌

یا می‌چکیدم‌ و می‌وزیدم‌ و ناپدید می‌شدم،

مثل‌ هوا که‌ ناپدید است، مثل‌ خودت‌ که‌ ناپیدایی... یا لطیف!

مشتی، تنها مشتی‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ ببخش.

 

                                                            "عرفان نظر آهاری"

 



موضوع مطلب : شعر

سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ٩:۱۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

به خاموشی ما منگر

که ما خود معدن رازیم

فلک بشکست بال ما

وگرنه اهل پروازیم



موضوع مطلب : شعر

دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

آنچه من می بینم
ماندن دریاست ،
رستن وازنورستن باغ است ،
کشتن شب به سوی روز است ،
گذرا بودن موج وگل و شبنم نیست .
گرچه ما می گذریم ،
راه می ماند .
غم نیست ...



موضوع مطلب : شعر

 
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed