گل بانو
 
چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ :: ٩:٢٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

1_هیچ گاه هیچ چیز را یقین مپندار.

2_زنهار مپندار که کوشش برای پوشاندن حقیقت کاری بجا است، زیرا بی تردید حقیقت از پرده بیرون خواهد افتاد.

3_هرگز در پی آن مباش که این اندیشه را که "بی تردید کامیاب خواهی شد" فرو خوابانی.

4_هر گاه با مانعی، حتی از جانب شوهر یا فرزندانت، روبرو شدی بکوش تا با دلیل، ونه با آمریت، بر آن پیروز شوی، زیرا پیروزی بر اساس آمریت خواب و خیال است و فریب.

5_برای آمریت دیگران حرمت قائل مباش، زیرا همیشه آمریتهای متضاد وجود دارند.

6_برای از بین بردن عقیده هایی که به نظرت مهلک می رسند به قدرت دست میاز، زیرا اگر چنین کسی آن عقیده ها تو را از میان خواهند برد.

7_از داشتن عقیده ای مخالف عقاید عموم بیمناک مباش، زیرا هر عقیده ای که امروز مورد قبول است زمانی مخالف عقیده عموم بوده است.

8_از مخالفت هوشیارانه بیشتر محظوظ شو تا از موافقت منفعلانه، زیرا اگر به هوشیاری چنانکه باید ارج بگذاری آن مخالفت به همداستانی عمیقتری خواهد انجامید تا این موافقت.

9_در حد وسواس جانبدار حقیقت باش، حتی اگر حقیقت مایه دردسر باشد، زیرا کوشش تو برای پوشاندن آن بیشتر موجب زحمت خواهد بود.

10_بر خوشبختی کسانی که در بهشت دیوانگان بسر می برند رشک مبر، زیرا که این زندگی را خوشبخت پنداشتن خود نشانه دیوانگی است.

 

منبع



موضوع مطلب : سخنان بزرگان

سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ :: ٤:۳۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو



موضوع مطلب : شعر

شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ :: ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

می‌خواستم چشم‌های ترا ببوسم
تو نبودی، باران بود
:رو به آسمانِ بلندِ پُر گفت‌وگو گفتم
تو ندیدیش...!؟ -

و چیزی، صدایی...
صدایی شبیهِ صدای آدمی آمد،
گفت:نامش را بگو تا
جست‌وجو کنیم

نفهمیدم چه شد که باز
یکهو و بی‌هوا، هوای تو کردم
دیدم دارد ترانه‌ای به یادم می‌آید
گفتم: شوخی کردم به خدا
می‌خواستم صورتم از لمسِ لذیذِ باران
فقط خیسِ گریه شود
ورنه کدام چشم
کدام بوسه
کدام گفت‌وگو ...!؟
من هرگز هیچ میلی
به پنهان کردنِ کلماتِ بی‌رویا نداشته‌ام

سید علی صالحی


موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ :: ۱:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود

ماهیان می گفتند:
هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب, لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید, آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها ,حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم...



موضوع مطلب : شعر

پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ :: ٩:۱٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

وسعت ِ کدامین دریا
در قلب ِ
پر طنین ِ تو نشست
که این سان
آبی ِ آوازهایت
...زلالی رودبارها را
به زمرمه درمی آورد
و نگاهت
فواره ی اشک هایم را
تا وسعت بی کرانه ی آسمان
پرواز می آموزد.
آه ،
هنگامی که دریای بی کرانه ی سینه ات
فریاد خفته ی
صدف ِ بسته ی دلم را
به غوغا وا می دارد
آسمان چشمهایم دلتنگی هایش را
چه سرخ
می بارد...

باور کن
هنوز با اشاره ی توست
که درون سینه ام
توفان رخصت می یابد
تا دریای خاموش ِ
درونم را به خروش درآورد



موضوع مطلب : شعر

 
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed