گل بانو
 
چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱:۱٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو
از همان روزی که دست حضرت قابیل


گشت آلوده به خون حضرت هابیل ،


از همان روزی که فرزندان « آدم » ،


زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید ؛


آدمیّت مرد !


گرچه «آدم» زنده بود.


از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند


از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند


آدمیّت مرده بود.


بعد دنیا هی پر آدم شد و این آسیاب ،


گشت و گشت ،


قرن ها از مرگ آدم هم گذشت.


ای دریغ ،


آدمیّت برنگشت !


قرن ما


روزگار مرگ انسانیت است


سینۀ دنیا ز خوبی ها تهی است


صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ، ابلهی است !


صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست


قرن « موسی چمبه » هاست !


روزگار مرگ انسانیت است:


من که از پژمردن یک شاخه گل،


از نگاه ساکت یک کودک بیمار،


از فغان یک قناری در قفس ،


از غم یک مرد در زنجیر – حتی قاتلی بر دار-


اشک در چشمان و بغضم در گلوست .


وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، زهر ِ مارم در سبوست


مرگ او را از کجا باور کنم ؟


صحبت از پژمردن یک برگ نیست .


وای ! جنگل را بیابان می کنند .


دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند !


هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا


آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند .


صحبت از پژمردن یک برگ نیست


فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست


فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست


فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست !


در کویری سوت و کور .


در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ،


صحبت از مرگ محبت مرگ عشق ،


گفتگو از مرگ انسانیت است !


موضوع مطلب :

 
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed