گل بانو
 
شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸ :: ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

مسافر و درخت

 

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت ‌و راه ‌افتاد. رفت‌ که ‌دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام ‌از خدا پر نشود برنخواهم ‌گشت.نهالی‌ رنجور و کوچک‌کنار راه ‌ایستاده‌ بود. مسافر با خنده‌ای ‌رو به‌درخت‌گفت: چه‌ تلخ‌است‌کنار جاده‌ بودن ‌و نرفتن؛ و درخت ‌زیر لب‌ گفت: ولی‌تلخ‌تر آن ‌است‌که‌بروی ‌و بی ‌رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی ‌آن‌چه ‌در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت ‌و گفت: یک ‌درخت‌از راه‌ چه ‌می‌داند، پاهایش ‌در گِل‌است، او هیچ‌گاه ‌لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید که ‌درخت‌ گفت: اما من‌جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام ‌و سفرم ‌را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن ‌که ‌باید. مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌سنگین‌بود. هزار سال‌گذشت، هزار سالِ ‌پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌بود، اما غرورش‌ را گم‌کرده‌بود. به‌ابتدای‌جاده ‌رسید. جاده‌ای‌که‌ روزی ‌از آن ‌آغاز کرده‌بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌تا لختی‌بیاساید. مسافر درخت‌ را به ‌یاد نیاورد. اما درخت ‌او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات ‌چه ‌داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام ‌خالی ‌است ‌و هیچ‌چیز ندارم. درخت‌گفت: چه‌خوب، وقتی ‌هیچ‌چیز نداری، همه‌چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات ‌همه‌چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده ‌آن ‌را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات ‌جا برای‌خدا هست. و قدری‌ از حقیقت ‌را در کوله ‌مسافر ریخت. دست‌های ‌مسافر از اشراق‌پر شد و چشم‌هایش ‌از حیرت ‌درخشید و گفت: هزار سال‌رفتم‌و پیدا نکردم ‌و تو نرفته‌ای، این ‌همه ‌یافتی! درخت‌گفت: زیرا تو در جاده ‌رفتی ‌و من ‌در خودم.

و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌جاده‌هاست.



موضوع مطلب :

 
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed