گل بانو
 
سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ :: ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

 

سعدی



موضوع مطلب : شعر

 
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed