گل بانو
 
جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠ :: ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

گذشتند آن روزها

روزهایی یکنواخت...مثل عکسهای سیاه سپید پر خاطره در دستان لرزان مادر بزرگ....

روزهایی بی امید ..بی رویا...بی فردا...

سرمای آن روزها ؛هنوز در تار و پود این وجود خسته است و مرا می لرزاند...

یادم می آید که شبی دست بر دعا برداشتم ...تنهایی آزار دهنده بود و ترس از رهاییِ یکباره،آزار دهنده تر..

نمی دانم چه شد....تو از ناکجای خاطره ای دور به دنیای من سرک کشیدی..

مرا شنیدی؟ یا من ترا شنیدم.... یا او ما را شنید..نمی دانم..

آنهمه ترس..آنهمه روزهای بی فردا..آنهمه دلهره..به یکباره ریختند و شکستند...

آنقدر رنگ به زندگیم پاشیدی ...که بیرنگی آنهمه روز به یکباره فراموشم شد...لحظاتی را آفریدی برایم....زیباترین لحظاتی که ورای ذهن بود و باور..

هنوز از درک بودنت ناتوانم ..هنوز از شعف بودنت می لرزم..باور می کنی؟

حسی که نمی توان در این کلمات کوتاه و حتی به ظاهر عاشقانه ریخت..حسی که شاید باید در این وجود بماند...تا روزی با من از این دنیا برود..مثل یک راز قدیمی...مث خاطره ای که در گنجه ای می گذاری..هر از گاهی نگاهی به آن می اندازی..پر می کشی...رها می شوی..می لرزی.... می گریی... و می خندی...خاطره ای که لحظه ای کوتاه از آن عمری را دگرگون می کند...

درد بر جانم می ریزد وقتی می بینم که تنها به رد پایت می نگرم و لبخند می زنم...دردی کشنده که با بی عاطفگی نادیده اش می گیرم....زیرا هنوز آنچنان لذتی در وجودم از بودنت هست که نمی توان غمین بود...

تو آمدی که بمانی...

و نمی دانی شاید هنوز..

که هیچ کدام از کلماتت..هیچ کدام از حرفهایت....مقصر نبودند...

حتی چشمانت که رنگ بهار بود...

سکوت نگاهمان...در همان لحظه اول...عاشقم کرد...

ایکاش می دانستی..که نیامدی که بروی... مسافر نبودی...

به همان سلام اول سوگند...این دل برای تو ، برای درک همان لحظه..برای تو...خلق شده بود...

و این بهار تنها بهانه اش..

یادآوری سبزی چشمان توست...

 

 



موضوع مطلب : دل نوشته ها

شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ :: ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

به یاد تو که ماه رو یادآور ماهی دیگر کردی..



موضوع مطلب : دل نوشته ها

شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩ :: ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

دوست ندارم لحظه هایم با تو را قاب کنم

سر طاقچه بگذارم و ببینمشان

زنده نیستند

بوی تو را نمی دهند..

ایکاش می شد لحظه ها را مومیایی کرد تا بمانند

می شد منجمدشان کرد ..

تا دوباره سالها بعد حس شوند...زنده شوند..

کاش تمامی نداشتی..

و نداشتند

این

خاطرات



موضوع مطلب : دل نوشته ها

شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩ :: ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

بهارنارنج ها به تو حسادت می کنند نازنینم..

کافیست تا لحظه ای به تو فکر کنم

و تمامی هوا پر  از عطر تو شود..

 



موضوع مطلب : دل نوشته ها

پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩ :: ۱:۳٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

نگاهم به ساعت است و زمانی که می گذرد...

به قطره اشک گوشه چشم تو موقع رفتن..

به بازتاب لعنتی آینه از این اتاق خالی من ...

به تاب خوردن یک موی سرت بر کت جامانده  در کمدم..

به رویش آن پیچکی که داده ای به من آن روز آخر رفتن..

به همه ثانیه و دقیقه و ساعتی که گذشت از گذشتنت از من..

به گرمی آغوش به جا مانده بر تن من..

به آنهمه خندیدن از شنیدن قصه های خنده آور تو..

به نق زدن من از در و دیوار..

به آنهمه صبوری تو و نگاه عاشقانه من..

به آنهمه سردی "شما" گفتنت در آخرین گفتار..

به نقش دلت که جامانده بر دیوار...

به خامشی غم نشسته بر  وجود خالی از روحم

به این همه سایه که می کند از تو به خود دورم..

..



موضوع مطلب : دل نوشته ها

یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩ :: ۸:٥٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو


راز خود را به قاصدک گفتم و

آنرا به باد سپردم

رازدار خوبی نبود

بتو نرسیده در آسمان پرپر شد

و همه حال مرا فهمیدند..



موضوع مطلب : دل نوشته ها

دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ :: ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

عجیبه وقتی ناراحتی یا مشکلی د اری..آدمهایی که به قول معروف صد پشت غریبه اند و شاید چند باری حالت رو پرسیدند ، آدمهایی که باهات نبودند ببینند کی هستی و چی هستی

و همون تصویر ذهنیشون رو قبول کردند بیشتر نگرانت می شن..شاید حتی بیشتر بهت فکر می کنن...یه جورایی انگار خودشونو دوست دارن سهیم بدونن ..حتی اگه نمیشناسنت! یا حتی آدمهایی میان حالتو می پرسن که زمانی دلشونو شکستی ...هیچ انتظاری نداری ازشون..

و جالبه دوستها یا آدمهایی که مدتهاست تو رو می شناسن ..باهات خو گرفتن...روشون حساب می کنی...بیشتر ازت فاصله می گیرند..دور می شن.... شاید فکر می کنن درد و غم مسریه!

آدمها از اونی که فکر می کنید دورترند ..و همیشه ی همیشه ، خدا از جایی لطفش رو برات می فرسته که انتظارش رو نداری..نه جایی که نگاهت رو بهش دوختی..



موضوع مطلب : دل نوشته ها

پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩ :: ٢:۱٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

پارک ملت زیر درخت بید مجنون..

گوشی رو گذاشتی تو گوشم و گفتی گوش بده:

بازم سلیقه هامون یکی بود...

لبخند زدم..لبخند زدی

آهنگ باران..

به باران گوش بده که چطور فرو می ریزد..با هر قطره ای که فرو می ریزد ..می شنوم که نامم را با صدای بلند می خوانی...

به تو نگاه کردم

گفتی گوش کن...اینجاشو گوش کن..

تا جایی که من و تو باهمیم چه کسی به هوای بارانی  اهمیت می دهد..

به تو گفتم...همیشه اینطوری می مونه؟

تو گفتی همیشه ی همیشه...

و من

ساده باور کردم..

و تو

ساده این لحظه را برای همیشه تنها یک خاطره کردی..

خاطره ای تلخ...

که با باران هم شسته نخواهد شد.

 



موضوع مطلب : دل نوشته ها

شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩ :: ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

HTML clipboard

حس غریبیه..وقتی از آزادی محض به این مکان کوچک ، به این اطاقک... می آیی...بالهات رو می چینن...کوچک می شی..درست قد اون اطاق...سقفی نداشتی...دیواری نداشتی...و این تو رو به گریه می اندازه...دیگران به تو می گن تازه متولد شده..می گن ترسیدی...حق دارن...واقعاً ترسیدی...مدتی طول می کشه که با این حقیقت کنار بیای که دیگه اونقدا آزاد نیستی..همه چیز رو کم کم فراموش می کنی..ذهنت همه خاطراتت..بالهات..پروازت و می بره تو ضمیر ناخودآگاهت...خیلی سخت دیگه به یاد می آری...و یاد می گیری عادت کنی...عادت کردن تو زندگی قبلیت مفهومی نداشت.. یه  پنجره هست.. اونو باز می کنی..هزاران اطاق مثل اطاقک تو...هر کدوم یه شکل ...یه رنگ...یاد می گیری که فقط انتظار نکشی..یاد می گیری بری کسایی که تو اطاقک های دیگه هستند بشناسی..یاد می گیری که یاد بگیری..اطاقکت رو رنگ می کنی.. تازه یاد گرفتی که طبیعت چیه..دنیای بیرون اطاقک خیلی قشنگه...بعضی موقعها یه چیزایی تو ذهنت می آد..از ضمیر نا خود آگاهت..از چیزایی که داشتی و یادت رفته..و تو این دنیا شده برات آرزو و خیال...مثل پرواز..مثل آزادی...همه چیز قشنگ نیست..گاهی دعوات می شه..گاهی غمگین می شی...تازگیها فهمیدی چیزی تو وجودت هست...که ذهنت هماهنگی باهاش نداره..گاهی این حرف اونو نمی خونه گاهی اون حرف اینو .. بهش می گن دل...عاشق می شی...می شکنی..باز پا می شی...باز عاشق می شی..ایندفعه باهاش می مونی...مدتها می گذره....یه بچه...دو بچه...و تو نمی دونی همه اونها رو تو می آری تو این دنیا..اونها هم مثل تو یادشون می ره کجا بودند...تو پیر می شی..اونا بزرگ می شن...خم می شی...و می میری....چند ثانیه قبل مردنت ...همه چیزهایی که دیدی و فراموش کردی میاد تو ذهنت...درست مثل احساس  کندن بالهات...همه چیز درد داره برات...تازه به این اطاقک و زندگیت خو گرفته بودی..ولی حالا باید بری...عشقت..بچه هات...عطر گلها...دل شکستنات...همه چیز با یه رویا شروع شد و با یه رویا هم تموم...آرام چشمهات رو می بندی...و باز یه حس غریب...تو به یه آزادی محض می ری...ولی این بار فراموش نمی کنی...و جالبه که دلتنگ می شی...دلتنگ بدن و جسمی که اگه این مدت درش نبودی هیچ وقت چیزهایی رو که تجربه کردی نمی تونستی تجربه کنی....



موضوع مطلب : دل نوشته ها

سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

 
دیر فهمیدم که جنس تو از جنس دیگرانی که می شناختم و می شناسم نیست...
چیزی ورای روح در تو جاریست...
چیزی مثل نور ...
آنطرف وجودت خدا پیداست..و وقتی از تو به فاصله ها می نگرم چقدر خدا نزدیک تر است..
نمی دانم آیا وجود تیره ام می تواند چنین زلالی را در خود جای دهد .. و آب راکد برکه ذهنم می تواند بازتاب آسمانی چنین پهناور گردد....؟
قول می  دهی یاریم کنی تا به آنجا رسیم که خدا به گرهء عاشقانه دستانمان بنگرد...و به آرامی لبخند زند...و من این لبخند را از دوقدمی بودنمان نظاره گر باشم؟
من دیر فهمیدم که دستان توست که مرا تا آن عرش کبیر بالا می برد...دستان تنهایی که هیچ از بال فرشتگان کم ندارد.....

 



موضوع مطلب : دل نوشته ها

سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

 

به آرامی بیا.. به آرامی نشستن قاصدکی در باد بر روی شانه هایت...
 
آرام آرام در کنج خلوتگاه دل جای گیر...
می ترسم زمانه دریابد که وجودم چنین بوی عطر تو را گرفته ...
می ترسم  قهرش بگیرد..
می ترسم او که آرام آرام آمد را به یکباره از خاطرگاه ذهن بگیرند و باز تنها بمانند
این رویاهای خیال انگیز و کهنه..و باز غم ...و باز بی تو بودن..
پس آرام بیا و بر این دل بنشین... 
نازنین..


موضوع مطلب : دل نوشته ها

سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ :: ٧:۳٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

به آهستگی باز قدم خواهم زد...در دنیای مجازی..



موضوع مطلب : دل نوشته ها

یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ :: ٩:٤۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو


مهربانی جاده ای است

که هر چه پیش تر روند، خطرناک تر می گردد.
نمی توان بازگشت...
امّا لحظه ای باید درنگ کرد
و شاید چند گامی بر بیراهه رفت.
مدّتی است بر جاده ی هموار می رانیم...
حرف های نزدیک دارند فرا می رسند،.
خطرناک است!


تا مدتی در این وبلاگ سکوت خواهد بود و بس...هر چند می گویند سکوت سرشار از ناگفته هاست ولی سکوت من سکوت محض نتهای ذهن خستهء من است ...وقتی نمانده ...شاپرکها روز که بیاید دلتنگی شب را می کنند و من با این همه گفته و نا گفته دلتنگ سکوتی هستم که تنها صدای پیچیده در گوشم ضربان قلبی باشد که تنها تر از قبل است...
بدرود تا زمانی که زیبایی به کلامم آید تا با عزیزانی ناشناخته و شناخته تقسیمش کنم..


موضوع مطلب : دل نوشته ها

جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

١١تا کتاب برای فوق ...٣ ماه وقت...یعنی می شه؟متفکر



موضوع مطلب : دل نوشته ها

سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ :: ٩:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

آنگه که میروی، همه شب  بی خواب می شوم

با یک نگه به روی تو  بی تاب می شوم

در ظلمت شبهای بی تو ام

چون شمع می سوزم و آب می شوم..



موضوع مطلب : دل نوشته ها

پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ :: ۸:٠٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

باور نمی کردم که از فراسوی باید ها و نباید هایم

از خاطره ای  که ذهن به فراموشی می سپرد..بیایی..

چون برفی سپید که بر کلبه ای خالی آرام آرام می بارد

بر دلم فرود آیی..

به گونه ای که مرا قدرت تفکیک دل با تو نیست..

 



موضوع مطلب : دل نوشته ها

پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

امروز خیلی خسته ام.. بعد از یه هفته مریضی و تو خونه موندن شاید چیز نرمالی باشه..

دلم یه تحول قشنگ می خواد...یه جابجایی که تمرکز فکرم رو از چیزهایی که بعضاً اذیتم می کنه رو قسمتهای قشنگتر زندگی بگذارم..

عجیبه..درک زندگی و اطراف انقدر به شادی روح ربط داره که وقتی احساست بده همه چیزهایی که شاید خیلی به نظرت جالب بودند الان اصلا جالب به نظر نمی آن..حتی احساس می کنی که چقدر هم آزار دهنده هستند..

جالبه که وقتی آدم سالم و شاده اصلا نمی تونه درست احساس آدمهایی رو که موقعیت بد روحی دارند درک کنه..و وقتی که شاد نیست نمی تونه اصلا آدمهای شاد رو درک کنه..شاید باید این حالتها به آدم دست بده تا قدر هر احساس خوب زندگیش..سلامتیش..عشق..و خیلی چیزها رو درک کنه...جالبتر اینکه تمام احساسات بدی که روزی داشتی رو یادت می آد...دردهایی و که متحمل شدی یا تحمیل کردی..و انگار دوباره همه رو با تمام حست متحمل می شی..

امروز احساس می کنم هیچ چیز دنیا به من ارتباطی نداره..هیچ چیز لذت خاصی بهم نمی ده..انگار از  این دنیا کنده شده ام و دارم از بالا شایدم پایین بهش نگاه می کنم.. و این درد آوره...چون نگاهم شاد و آزاد نیست..نگاهم با حسرت و خستگیه..

 

می دونم این احساسات تموم می شه و من می شم آدم قبلی ولی اینارو نوشتم تا خودم بعدا بخونم و یادم باشه که قدردان هر احساس خوبی باشم که دارم.



موضوع مطلب : دل نوشته ها

دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ :: ٤:٥۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

جالبه که همیشه وقتی چیزی رو بخوای و واقعا هم بخوای انقدر خدا آزمایشت می  کنه و سختی سر راهت می گذاره تا بهت بفهمونه تا چه حد می خوای ...اگه موانع رو پشت سر بذاری با موفقیت ،اونموقع شیرینی رسیدن به هدف رو به زیباترین شکل بهت می ده..هر چه هدف بالاتر باشه آزمایشها سخت تره.. همه می گن دنیا عادل نیست..ولی من معتقدم هر چیزی رو که بهش نرسیدی اونقدری که باید نخواستی یا از موانع ترسیدی...وگرنه حتما بهش می رسیدی! امیدوارم خدا همیشه به همه هدفهای بالا و اراده ای بالاتر بده..الهی آمین!



موضوع مطلب : دل نوشته ها

دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

می ترسم از شب های بی ستاره که راهنمای راهی نیست..

می ترسم از همه ترسی که در روحم می ریزم ..پنهانش می کنم تا نبینی چه بر من می گذرد..

می ترسم از سکوتی که معنایش پایان راه است..

از نگاهی که به سردی بر رویت می لغزد و وجودت را از سردیش می لرزاند..

از سردی نگاهت نه ..از آنچه پشت آن نگاه است می ترسم..

از لحظهء خداحافظی وقتی هنوز تمام راه را نرفته ایم..

می ترسم از هجوم خوشبختی به قلبی که پر از غم است و دیگر جایی ندارد..

می ترسم از حرفهایی که نگفته ای و بغضی که هر روز قورت می دهی..

می ترسم از صد و یک اتفاق پیش نیامده که می تواند بین من و تو فاصله اندازد..

فاصله...از  فاصله می ترسم...

می ترسم از آن لحظه که با هزار شور به دیدنت می آیم..می خندم و شادی می کنم و هزاران  دلبری...و تو در فکر رفتنی...

می ترسم دیگر خنده ها و گریه هایم برایت بی معنی شوند..

می ترسم از آنکه خودم نمانم...می ترسم از آنکه تغییر کنی آنچنان که  دیگر نشناسمت و نخواهمت..

می ترسم از آنکه بشکنمت...فرو بریزمت....و نتوانم فرصتی یابم تا بگویم مرا ببخش..

می ترسم به تو عادت کنم..می ترسم که به من عادت کنی..آنقدر که مفهوم با هم بودنمان تنها شود همزیستی ...

می ترسم حرفی بزنم به تو بر بخورد...و سکوتی کنم که جور دیگر معنایش کنی..

می ترسم ساده باشم و تو این سادگی را نفهمی..

می ترسم از شکی که میکنم..

می ترسم  از اعتمادی که به پاکیت دارم..به ایمانی که به صفای قلبت دارم..

می ترسم از آنکه روزی رسد که بدانم دیگر خوب بودن جواب نمیدهد..

می ترسم از روزی که بی امید ...شبی که بی دعا بگذرد..

می ترسم از آنکه روزی بفهمی که دوستت داشتم ولی بی تفاوت از  کنارم بگذری..

می ترسم که روزی از من بگذری..

می ترسم که بدانی که من چقدر می ترسم...

از بی تو بودن و

باز

بگذری..




موضوع مطلب : دل نوشته ها

پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ :: ۱:۱۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

بعضی آدمها مثل سایه می مونند پشت که بهشون بکنی دنبالت راه می افتن...

 

( به هیچکس خاصی نیست برداشت شخصی نشه تو ذهنم اومد)



موضوع مطلب : دل نوشته ها

چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸ :: ۸:۳٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

می خواهم در بارانی ترین روز پاییزی گریه کنم..

در خلوت ترین کوچه در تنهاترین شبهایم بشکنم..

در بلندترین قله که راه بدانجا نرسد روم..و با بی انعکاس صدا فریاد کنم...

تا مبادا اشکهایم را ببینی...شکستنم را بفهمی ..و فریادم را بشنوی...

نکند لحظه ای دلت بلرزد...



موضوع مطلب : دل نوشته ها

دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

مثل اشک قطره قطره از  چشمت افتادم

با دستمال مچاله شده مرا به گوشه ای انداختی..

حال منتظرم زمان بگذرد

غمی  در دلت آید..

و باز قطره قطره به چشمانت بیایم...

 

**چه بدجنسم من!! :)



موضوع مطلب : دل نوشته ها

پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸ :: ٧:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

من رهاتر از هر باد...

خشم را رها کرده در فریاد..

می گریزم از سایهء شوم رو دیوار..

رو به دنیای نور و شادی و ایمان...

 



موضوع مطلب : دل نوشته ها

سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

امروز روز سختی بود..خیلی کار داشتم..هممون کار داشتیم.. ولی نازنین هایی پیدا می شند که حتی در حین خستگی برات وقت می ذارند تا خوشحالت کنند و عشقی که دنیا به اونها داده با تو تقسیم کنند...دوستای نازنینم..امروز برام تولد گرفتن...خیلی قشنگ بود همه چیز...و هیچ وقت از یادم نمی ره...خیلی دوستون دارم....یه عالمه... خیلی زیباست ببینی انقدر دوست خوب داری...

اول صبح هم خواهر نازنینم زنگ زد از خارجه و بعد بقیه....خیلی ممنونم خدا واسه اینهمه آدم خوب تو زندگیم...

همتون رو دوست دارم...

سامی ممنون عزیزم.. تشکر مخصوص و یه عالم عشق برای بودنت..و همراهیت..

 



موضوع مطلب : دل نوشته ها

دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ :: ٢:٥۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

آینه بودم...مرا از سر طاقچه برداشتی..خودت را دیدی...عاشق خود شدی ... مرا یادت رفت..آینه از دست تو افتاد و شکست...هزار تکه شد..و تو هزاران بار در من انعکاس یافتی..



موضوع مطلب : دل نوشته ها

دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ :: ٢:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

گریه کردم...درد کشیدم گفتی توکل کن

لحظه ای رسید که فریاد کشیدم دیگه نمی تونم...گفتی توکل کن..

الان می فهمم اگه توکل می کردم اصلا آن دردها رو نمی کشیدم...حتی حال تو نیز دیگر نگوئی ..به خودم بلند میگم...آرام باش و توکل کن...



موضوع مطلب : دل نوشته ها

شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ :: ٧:٢٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

شاید باید مدتی از دنیای وب تعاملی ( نه وب که وبگردی کارمه) خداحافظی کنم..یه جورایی حالت تهوع دارم از عالم مجازی..عاطفه های مجازی...روابط مجازی..عشقای مجازی... خط و نشون کشیدن های مجازی...شاید به هیچ دوستی اونم از نوع مجازیش نباید دل بست..ولی این روابط حال به هم زن که زمانی احساس می کردم خیلی چیزا داره یادم می ده و بحق شاید داد برام داره هر روز آزار دهنده می شه.. یا باید به کل تعاملات مجازی رو کنار بذارم یا همه چیز رو خیلی راحت قورت بدم  و بی خیالش شم...تو این دنیای به این بزرگی و زیبایی خیلی چیزا برای توجه وجود داره آدم باید دیوانه باشه دردسر مجازی ایجاد کنه و از خیلی چیزا  کارا وا بمونه...اوومم..باید به این موضوع فکر کرد...کندن یه لحظه است... شاید از دنیای مجازی نیست...از ارتباطات بی پایه و اساس و احمقانه است..از انرژی بیهوده هدر کردن سر چیزایی که هیچ و هیچ ارزشی نداره...



موضوع مطلب : دل نوشته ها

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

بانو....

عشق یعنی پویش ناب دائمی...

به سراغ خستگان روح نمی آید...خسته دل نباش...بر آنان که آنچه در دل دارند را نیافته اند و همچنان سایه را جای آفتاب می گیرند رئوف باش....

نادان که نمی تواند دل زلال تو را بفهمد چگونه می تواند آنرا فرو ریزد و بشکند؟خرده مگیر ...دعا کن که روزی راه خود باز یابند..ببخشای ... و عشقی چنان در دل را آلوده مکن..

مهربانا...هر چند خود نیز خسته تر از هر خسته ای هستم ولی نمی خواهم یاری چنین خسته دل باشد...

بخند نازنین...

به روی او بخند که همواره عاشق است و می فهمد در سکوتت چه فریادی نهفته ست....

 



موضوع مطلب : دل نوشته ها

سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

خیلی دنیای عجیبیه...بارها در زندگی با آدمهایی برخورد کردم  که در ظاهر و رفتار گمان می کردی بسیار عمیقند ولی واقعا سطحی ترین بر خوردها و ارزون ترین بها رو برای تو دادند..و آدمهایی رو شناختم که فکر می کردی به عمق یک برکه کوچکند ولی درسهایی دادند که عمقشون با اقیانوس برابری می کرد...و یاد گرفتم به حرفها بهای چندانی ندم..و با ظاهر قضاوتی نکنم...امیدوارم در عمل موفق باشم..



موضوع مطلب : دل نوشته ها

سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:٥٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

نمی خواهم به تو عادت کنم

به یادت

لبخندت

عشقت..

عادت بیهودگی می آورد و خستگی

می خواهم هر روز با تو زاده شوم

در کالبدی تازه تر

و با روحی شادتر

...

عاشق باش زیرا عاشق کم است ..سخن عاشقانه فراوان...بگذار از عشق نگویم  زیرا سخن عظمت آسمانی عشق را خرد می کند...بگذار ساکت بمانم نازنین...



موضوع مطلب : دل نوشته ها

 
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed