گل بانو
 
شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

آینه دودی

سه هزار سال پیش ، انسانی درست مثل من و شما نزدیک شهری محصور در کوهستانها زندگی می کرد . آن شخص آموزش می دید تا حکیم شود ، تا دانش نیاکان خویش را فرا گیرد ، اما با همه چیزهایی که به او آموخته می شد موافق نبود . در قلبش احساس می کرد که باید چیزی بیش از اینها وجود داشته باشد .

یک روز هنگامی که در غاری خفته بود ، در رویا دید که بدن خودش را که خفته است تماشا میکند . از غار بیرون آمد. هلال ماه همزمان با میلیون ها ستاره در آسمان می درخشید . آن وقت در درون او اتفاقی افتاد که زندگی اش را برای همیشه دگرگون کرد . او به دستانش نگاه کرد ، بدنش را حس کرد و صدای خودش را شنید که می گفت : "من از نور ساخته شده ام . من از ستارگان ساخته شده ام ."

او دوباره به ستارگان نگریست و متوجه شد که ستاره ها نیستند که نور می آفرینند ، بلکه نور است که ستاره ها را می آفریند . گفت: " همه چیز از نور ساخته شده ، و فضای ما بین آنها خالی نیست." آن وقت دانست که هر آنچه وجود دارد ، یک موجود زنده است ، و نور پیام آور حیات است، چون زنده است و همه اطلاعات را در بر دارد .

او سپس فهمید که هر چند از ستاره ها ساخته شده ، آن ستاره ها نیست . اندیشید : " من مابین ستاره ها هستم ." آن وقت او ستاره ها را "تونال" نامید و نور بین ستاره ها را " ناوال ‌" ، و دانست که آنچه خالق هماهنگی و فضای بین این دوست ، " حیات " یا " قصد است . بدون حیات ، تونال و ناوال ممکن نیست وجود داشته باشند . حیات نیروی مطلق است ، رفیع است ، و خالقی است که همه چیز را می آفریند .

این آن چیزی بود که او کشف کرد : همه چیز در هستی ، تجلی یک موجود زنده است که ما او را " خدا " می نامیم . همه چیز خداست . و او به این نتیجه رسید که ادراک انسانی همانا نور است که نور را مشاهده می کند . او همچنین دانست که ماده آینه است – همه چیز آینه است و نور را باز می تاباند و تصویرهائی از نور می آفریند – و جهانِ توهم ، رویا ، مانند دودی است که به ما اجازه نمی دهد آنچه را در  حقیقت هستیم  مشاهده کنیم . " خود حقیقی ما عشق خالص و نور خالص است ."

این ادراک زندگی او را عوض کرد . هنگامی که دانست حقیقتاً چیست ، به بقیه انسان های اطرافش نگریست ، به طبیعت نگریست ، و از آنچه می دید به حیرت افتاد . و خود را در همه چیز دید – در همه موجودات بشری ، در همه حیوانات ، در همه درختان ، در آب ، در باران ، در ابرها و در زمین . و دید که هستی آمیزه ای از تونال و ناوال است که میلیاردها تجلی حیات را می آفریند .

او طی لحظاتی چند همه چیز را فهمید . خیلی هیجان زده و قلبش از آرامش سرشار شد . به سختی می توانست صبر کند تا آنچه را کشف کرده با دیگران در میان بگذارد . اما برای توضیح دادن کلماتی وجود نداشت . او کوشش کرد تا به دیگران بگوید ، اما آنها نمی توانستند بفهمند . آنها می توانستند بفهمند که او تغییر کرده است ، که چیز بسیار زیبایی در نگاهش می درخشد و در صدایش موج میزند . آنان متوجه شدند که او دیگر در باره هیچ چیز و هیچکس قضاوت نمی کند . او دیگر هرگز شبیه هیچکس نبود .

او می توانست همه را خیلی خوب درک کند ، اما هیچ کس نمی توانست او را درک کند . آنان به این باور رسیدند که او تجسمی از خداوند است ، و او هنگامی که این را شنید ، لبخندی زد و گفت : " حقیقت دارد . من خدا هستم . اما شما هم خدا هستید . ما مثل هم هستیم ، من و شما . ما تجلی نور هستیم . ما خدا هستیم . " اما باز هم مردم او را درک نمی کردند .

او کشف کرد که آینه ای برای باقی مردمان است ، آینه ای که در آن می توانست خود را ببیند ، به خود گفت : " همه آینه هستند ." او خود را در همه می دید ، اما دیگران او را مانند خود نمی دیدند .آن گاه دریافت که همه در رویا هستند ، اما بدون آگاهی ، بدون این که بدانند واقعاً چه کسی هستند . آنان نمی توانستند او را مانند خود ببینند ، زیرا دیواری از دود یا مه غلیظ بین آینه ها وجود داشت و این دیوار از تفسیر تصاویر نور ، یعنی از تفسیر رویای آدمیان ، بوجود آمده بود .

آن وقت فهمید که آنچه را آموخته است ، به زودی فراموش خواهد کرد . او می خواست تمام مشاهداتی را که داشته به خاطر آورد ، پس تصمیم گرفت خویشتن را " آینه دودی " بنامد تا بتواند همیشه به خاطر آورد که هماره یک آینه است و دودِ بین آینه ها آن چیزی است که نمی گذارد بدانیم چه کسی هستیم . او گفت : " من آینه دودی هستم ، چون در همه شما به خویشتن نگریسته ام ، اما اگر ما نمی توانیم خود را در دیگران باز شناسیم ، به دلیل وجود دود بین آینه هاست . این دود رویاست ، و آینه شما هستید ، کسی که رویا می بیند ."



موضوع مطلب : عرفان تولتک

یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸ :: ۸:٤٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

کتاب زندگی بر اساس خرد سرخپوستان تولتک رو دارم می خونم...کتاب با این مقدمه شروع می شه و من همون اول تو این چهار میثاق یه شاگرد ردی حساب می شم....سعی می کنم باز از این کتاب نکاتی رو حتما بگذارم..خیلی ها از این عرفان های وارداتی اصطلاحاً خوششون نمی آد ولی من برام مهم چیزی هست که احساس کنم با اون می تونم آدم بهتری باشم ...راستی نویسنده کتاب دون میگویل روئیز هست.

چهار میثاق

 

در گفتارتان معصوم باشید

از به کار بردن کلمات علیه خود و یا غیبت از دیگران پرهیز کنید.از قدرت کلام در جهت روشن ساختن حقیقت و انتشار عشق استفاده کنید.

 

هیچ چیز را به خودتان ربط ندهید

هیچ یک از اعمالی که دیگران انجام می دهند به خاطر شما نیست. تمامی گفتار و کردار دیگران انعکاسی از رؤیاها و واقعیت خودشان است. اگر در برابر اعمال و گفتار دیگران آسیب ناپذیر باشید ، دچار غم و اندوه و رنجهای بیهوده نمی شوید.

 

از روی حدس و گمان مسائل را ارزیابی نکنید

به خود جرأت داده و آنچه را که واقعاً در نظر دارید بیان کنید. سعی کنید در حد امکان با  دیگران ارتباطی صریح و روشن برقرار سازید تا از هر گونه سوء تفاهم و درد و رنج در امان بمانید. تنها با همین یک میثاق می توانید زندگیتان را کاملاً دگرگون سازید.

 

همیشه بیش ترین تلاشتان را بکنید

بیشترین تلاش شما از این لحظه تا لحظه دیگر تغییر می کند .بیشترین تلاش شما در زمان سلامت و بیماری کاملاً فرق می کند. تحت هر شرایطی ، نهایت سعی تان را بکنید، در این صورت دیگر خود را مورد قضاوت و سرزنش قرار نداده و احساس پشیمانی نمی کنید.

 



موضوع مطلب : عرفان تولتک

شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

      تو باید خودت را از آنجا بکنی . باید خودت را از وسط این جاده شلوغ کنار بکشی ... تمامی وجود تو آنجاست ، بنابر این پنهان شدن فایده ای ندارد . تو فقط تصور می کنی مخفی شده ای . وسط خیایان بودن یعنی اینکه هر رهگذری رفت و آمدهای ترا زیر نظر دارد .

استعاره اش برایم جالب بود ولی هنوز کاملا روشن نبود . پرسیدم :

-          چرا اینقدر معمائی حرف می زنید ؟

مدت زیادی مرا صاف نگاه کرد بعد شروع کرد به زمزمه یک آهنگ مکزیکی . می دانستم هر وقت یک آهنگ مکزیکی می خواند بزودی ضربه ای به من خواهد زد .

بدون اینکه نگاهش را از من بردارد با لبخندی پرسید :

-          راستی ببینم آندوست موطلائیت چی شد ؟ آن دختری که واقعا دوستش داشتی ؟

گمان می کنم مانند ابله شگفت زده ای بنظر می رسیدم . از حالت بهت من خنده شادمانه ای کرد . نمی دانستم چه بگویم .

برای اینکه خیالم را راحت کند گفت :

-          خودت در باره اش با من صحبت کرده ای .

ولی من هیچ بخاطر نمی آوردم که راجع به یک دختر و مخصوصا در باره آن دختر جوان مو طلائی با او صحبتی کرده باشم . گفتم :‌

-          هرگز چنین حرفی به شما نزده ام .

برای اینکه جای هیچ اعتراض و دخالتی نباشد گفت :

-          چرا مسلم است که خودت گفته ای ،‌ و در ثانی مهم این نیست که من از کجا این دختر را می شناسم ، ‌مهم این است که آن دختر را دوست داشته ای .

احساس نفرتی در دلم نسبت به او بوجود آمد .

خیلی جدی گفت :

-          لگد پرانی نکن ،‌ اتفاقا الان درست وقت آن است که هر نوع احساس اهمیت را کنار بگذاری و ادامه داد :

-          روزی تو زنی را بدست آوردی ، زنی گرانقدر و یکروز هم او را از دست دادی .

از خودم پرسیدم که شاید واقعا خودم در این باره با او حرف زده بودم ولی به این نتیجه رسیدم که چنین اعترافی از طرف من غیر ممکن بوده است . هر چند که ما همیشه در ماشین از هر دری صحبت می کردیم و من نمی توانستم همه آنچه را که در باره اش صحبت کرده بودیم بخاطر بیاورم . مخصوصا که هنگام رانندگی نمی توانستم یادداشت بردارم . این استدلالات به من آرامش بخشید . به او گفتم که حق دارد . دختری مو طلائی در زندگی من نقش خیلی مهمی را داشته است .

پرسید :

-          چرا حالا با تو نیست ؟

-          مرا ترک کرد .

-          چرا ؟

-          به دلایل زیادی .

-          این همه دلیل نمی خواست . فقط یک دلیل داشت ،‌ تو خیلی خودت را در اختیار او گذاشته بودی .

از ته دل می خواستم منظورش را بفهمم . او ضربه تازه ای به من زده بود و بنظر می رسید که کاملا از نتیجه حاصله آگاهی دارد .

لب هایش را جمع کرد تا خنده شیطنت بارش را پنهان سازد و با اطمینان کامل گفت :‌

-          همه مردم همه چیز شما را می دانستند .

-          آیا این اشتباه بود ؟

-          یک اشتباه مهلک . معذالک او آدم خیلی حساسی بود .

صراحتا به او گفتم که از این حالت ” ‌تیری در تاریکی رها کردن “ او منزجرم . مخصوصا که طوری حرف می زد که گوئی شاهد و ناظر وقایع بوده است .

با لحن عجیبی گفت :‌

-          درست است . من همه چیز را دیدم . او دختر محشری بود .

می دانستم که بحث کردن بیهوده است . ولی خشمگین بودم چون او دست روی جراحت عمیقی گذاشته بود . از طرفی بنظر من این دختر خیلی هم محشر نبود چون تا حدی ضعیف بود .

به آرامی گفت :‌

-          تو هم ضعیف بودی . ولی این مهم نیست . آنچه اهمیت دارد این است که تو همه جا دنبالش بودی و این موجب شد که او مقام ویژه ای در دنیای تو کسب کند و برای فردی که جایگاه ویژه ای دارد آدم باید همیشه جملات محبت آمیزی داشته باشد . گیج شده بودم . احساس کردم غم بزرگی مرا فرا می گیرد . گفتم :

-          دون خوان شما با من چه می کنید ؟ شما همیشه موفق می شوید مرا غمگین کنید . چرا ؟

-          آه باز شروع شد . باز هم ننه من غریبم در می آوری ؟

-          ولی آخر هدف شما چیست ؟

-          دست نیافتنی بودن . مساله این است . من خاطره این دختر را برایت زنده کردم فقط برای اینکه بطور مستقیم مطلبی را که با اشاره به ”‌ باد “ درک نمی کردی به تو بفهمانم . تو او را از دست دادی چون در دسترسش بودی ،‌ تو همیشه در اختیار او بودی و زندگی شما تبدیل به یک عادت و جریان روزمره شده بود .

داد زدم :

-          نه شما اشتباه می کنید . زندگی من هرگز یک جریان عادی روزمره نبوده است .

با قاطعیت گفت :

-          بوده و خواهد بود . منتهی چون یک عادت غیر عادی بوده است تو تصور کرده ای که روزمره نیست . ولی باور کن که زندگی تو یک عادت است .

دلم می خواست قهر کنم و خودم را در حزن و ملال غرق کنم ولی چشمهایش بطرز غیر قابل توصیفی مرا زیر نظر داشتند . بنظر می رسید که مرا هل می دادند و به عقب می راندند . گفت :

-          هنر یک شکارچی این است که دست نیافتنی باشد . در مورد این زن جوان موطلائی منظور این است که تو می بایست شکارچی می شدی و بندرت او را ملاقات می کردی . نه آنطور که تو بودی . شما هر روز با هم بودید ،‌ تا آنجا که دیگر جز ملال احساسی برای هم نداشتید . اینطور نیست ؟

پاسخی ندادم . بیهوده بود چون او حق داشت . ادامه داد :

-          دست نیافتنی بودن یعنی اینکه فرد با قناعت با دنیای اطرافش مواجه شود . تو نباید پنج تا کبک بخوری ،‌ یکی کافیست . تو نباید خود را در معرض قدرت باد قرار دهی مگر اینکه واجب باشد . نباید از دیگران آنقدر استفاده کنی و شیره شان را بکشی که فقط پوست و هسته باقی بماند ،‌ مخصوصا آنهائی را که دوست می داری .

-          ولی من صادقانه می توانم بگویم که از هیچ کس سوء استفاده نکرده ام .

-          اینطور نیست . تو در این مواقع ناگهان اعلام می کردی که از دیگران خسته شده ای و دیگر حوصله اشان را نداری . در دسترس نبودن یعنی اینکه تو خود آگاهانه از خسته کردن دیگران و خودت اجتناب کنی . یعنی اینکه تو نه قحطی زده هستی و نه ناامید ،‌ مثل آن بدبختی که فکر می کند هرگز چیزی برای خوردن نخواهد یافت و هرچه می تواند می بلعد ، مثلا پنج تا کبک !

دون خوان به نقطه حساس من انگشت گذاشته بود . خندیدم . خنده من او را خوشحال کرد . آهسته دستی به پشتم زد و گفت :

-          یک شکارچی می داند که همواره نخجیر در دامش خواهد افتاد . به همین دلیل هم هیچ نگرانی ندارد . نگران بودن مساویست با در دسترس بودن . به محض اینکه نگران و مضطرب هستی نا امیدانه به هر چیز متوسل می شوی و وقتی به چیزی چنگ انداختی هم خودت را خسته می کنی و هم آن چیز یا آن کس را که به او چنگ انداخته ای خسته خواهی کرد .

به او گفتم که در زندگی روزمره من دست نیافتنی بودن غیر قابل تصور است . منظورم این بود که برای اینکه بتوانم کاری انجام دهم می بایست با همه آنهائی که با من کار دارند در تماس باشم .

پاسخ داد :

-          من به تو گفتم که دست نیافتنی بودن به هیچوجه معنی پنهان شدن یا اسرار آمیز بودن ندارد . یک شکارچی با قناعت و شفقت از دنیا استفاده می کند . مهم نیست دنیای اطراف تو چه باشد . اشیاء ، حیوانات ، ‌آدمها یا قدرت ها .  یک شکارچی با دنیای اطرافش رابطه نزدیک برقرار می کند و معذالک برای همین دنیا هم دست نیافتنی است .

-          این تناقض دارد . اگر او هر ساعت و هر روز در آن دنیا باشد نمی تواند برای دنیایش دست نیافتنی باشد .

با حوصله تمام گفت :‌

-          تو هنوز نفهمیدی . او دست نیافتنی است چون با فشار و زور دنیایش را تغییر نمی دهد . کمی از آن را می گیرد ، ‌تاوقتی که لازم است در آن می ماند و بعد به سرعت می رود ، ‌بدون این که اثری از گذر خود بجا گذارد .



موضوع مطلب : عرفان تولتک

 
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed