گل بانو
 
شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ :: ٢:۳۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه
زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه

کی می دونه تو دل تاریک شب چی می گذره
پای برده های شب اسیر زنجیر غمه

دلم از تاریکی ها خسته شده
همه درها بروم بسته شده

من اسیر سایه های شب شدم
شب اسیر تار سرد آسمون

پا به پای سایه ها باید برم
همه شب به شهر تاریک جنون

دلم از تاریکی ها خسته شده
همه درها بروم بسته شده

چراغ ستاره من رو به خاموشی میره
بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره

تاریکی با پنجه های سردش از راه میرسه
توی خاک سرد قلبم بذر کینه می کاره

دلم از تاریکی ها خسته شده
همه درها بروم بسته شده

مرغ شومی پشت دیوار دلم
خودشو اینورو اونور می زنه

تو رگای خسته سرد تنم
ترس مردن دادره پرپر می زنه

دلم از تاریکی ها خسته شده
همه درها بروم بسته شده

 

دانلود(جاودان روحت فرهاد)



موضوع مطلب : poem / موسیقی

دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ٩:٤٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : گل بانو

بشنو از نی چون حکایت می‌کند

از جداییها شکایت می‌کند

گز نیستان تا مرا ببریده‌اند

از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من به جز اسرار من

سر من از ناله‌ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد

جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید

پردهایش پردهای ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید

همچو دمساز و مشتاقی که دید

نی حدیث راه پرخون می‌کند

قصه‌های عشق مجنون می‌کند

دو دهان دارم گویا همچو نی

یک دهان پنهانست در لبهای وی

یک دهان نالان شده سوی شما

های و هویی درفکنده در سما

لیک داند هرکه او را منظر است

کاین فغان این سری هم زان سر است

دمدمه این نامی از دمهای اوست

های و هوی روح، از هیهای اوست

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مرزبان را مشتری جز گوش نیست

گر نبودی نامه نی را ثمر

نی جهان را پر نکردی از شکر

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنکه چون تو باک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هر که بی‌روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید و السلام

باده در جوشش گرای جوش ماست

چرخ در گردش اسیر هوش ماست

باده از ما هست شدنی‌ها ازو

قالب از ما هست شدنی ما ازو

بر سماع راست هر تن، چیز نیست

طعمه هر مرغکی انجیر نیست

بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

کوزه چشم حریصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر که اجامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق، بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا

طور مست و حزموسی صاعقا

سر پنهانست اندر زیر و بم

فاش اگر گویم جهان برهم زنم

آنچه نی می‌گوید اندر این دو باب

گر بگویم من جهان، گردد خراب

با لب دمساز خـود گر جفتمی

همچو نی من گفتی‌ها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا

بی‌زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونکه گل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی ز آن پس ز بلبل سرگذشت

چونکه گل رفت و گلستان شد خراب

بوی گل را از که جوییم؟ از گلاب

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی‌پروای او

پر و بال ما کمند عشق اوست

موکشانش می‌کشد تا کوی دوست

من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نور یارم پیش و پس

نور او در یمن و یسر و تحت و فوق

بر سر و بر گردنم چون تاج و طوق

عشق خواهد کین سخن بیرون بود

آینه غماز نبود چون بود

آینه‌ات دانی چرا غماز نیست

زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست

آیینه کز زنگ آلایش جداست

پر شعاع نور خورشید خداست

رو تو زنگار از رخ او پاک کن

بعد از آن، آن نور را ادراک کن

این حقیقت را شنو از گوش دل

تا برون آیی به کلی از آب و گل

فهم اگر داری و جان را ره دهید

بعد از آن از شوق، پا در ره نهید

بشنوید ای دوستان این داستان

خود حقیقت نقد حال ماست آن



موضوع مطلب : poem / شعر

جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ :: ٧:٥۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من می‌خواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.

دریاهای ِ چشم ِ تو خشکیدنی‌ست
من چشمه‌ئی زاینده می‌خواهم.

انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من او را بگزینم،
انسانی که به دست‌های ِ من نگاه کند
انسانی که به دست‌های‌اش نگاه کنم،
انسانی در کنار ِ من
تا به دست‌های ِ انسان‌ها نگاه کنیم،
انسانی در کنارم، آینه‌ئی در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم..



موضوع مطلب : poem

شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

من کتک خورده ترین حنجره ام با صدای پاره پاره توی باد!
ذلـّه از سکوت ِ سایه های شب، دل شکار ِ حرفای یکه زیاد!
من کتک خورده ترین حنجره ام! خسته از ترانه های بی امید!
پا به زنجیر ِ یه خواب ِ یائسه! خط ِ قرمز روی کاغذ‌ِ سفید!
من نفس مرده ترین حنجره ام! بی نشون ُ سر به مُهرم مثِ راز!
تو که از غریبه آشنا تری، من ُ ‌این زخم ِ شکفته ر ُ بساز!

تنْ تشنه مثل ِ خورشید! بی سرزمین تر از باد!
کولی تر از ترانه! بی پرده مثل ِ فریاد!
همسفره ی جنونم! پابندِ شام ِ آخر!
یاغی ترین ستاره، در این شب ِ شناور!

من ُ تا جشنِ ستاره ها ببر، که توی سیاهی زندونی شدم!
من ُ با خبر کن از رمز ِ غزل، که اسیر ِ حبس ِ پنهونی شدم!
پیش ِ فانوس ِ‌شب ایینه بگیر، تا چراغونی شه این سقف ِ کبود!
ننویس رو برگ ِ اولِ کتاب، دوباره یکی بود ُ یکی نبود!
بود ِ من بودنِ تو بوده وُ هست، ببرم تا خلوت ِ امن ِ یه دست!
شونه ت ُ یه تکیه گاه ِ تازه کن، تا زمین نخورده این همیشه مَست!

تن تشنه مثل ِ خورشید! بی سرزمین تر از باد!
کولی تر از ترانه! بی پرده مثل ِ فریاد!
تنهاتر از سکوتم! روشن تر از ستاره!
از غربتی رسیدم، تا غربتی دوباره!



موضوع مطلب : poem

پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ :: ٢:٤٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : گل بانو

Little shiny star, show me the way

Then like a hawk I will fly away

To the far-away land in my childhood dreams

Place of splendid gardens and golden streams

Where I can hear angels sing, just before the dawn,

Feeling light of heaven, walking on holy ground

Why oh why this is not forever, this is not real

When every joy of living is here to feel

Oh! My little star, sing a sweet lullaby

Let me fly again to the bluest sky

 

June-2001

 



موضوع مطلب : poem

 
درباره وبلاگ



صفحات وبلاگ

RSS Feed