بالهایم کو..

HTML clipboard

حس غریبیه..وقتی از آزادی محض به این مکان کوچک ، به این اطاقک... می آیی...بالهات رو می چینن...کوچک می شی..درست قد اون اطاق...سقفی نداشتی...دیواری نداشتی...و این تو رو به گریه می اندازه...دیگران به تو می گن تازه متولد شده..می گن ترسیدی...حق دارن...واقعاً ترسیدی...مدتی طول می کشه که با این حقیقت کنار بیای که دیگه اونقدا آزاد نیستی..همه چیز رو کم کم فراموش می کنی..ذهنت همه خاطراتت..بالهات..پروازت و می بره تو ضمیر ناخودآگاهت...خیلی سخت دیگه به یاد می آری...و یاد می گیری عادت کنی...عادت کردن تو زندگی قبلیت مفهومی نداشت.. یه  پنجره هست.. اونو باز می کنی..هزاران اطاق مثل اطاقک تو...هر کدوم یه شکل ...یه رنگ...یاد می گیری که فقط انتظار نکشی..یاد می گیری بری کسایی که تو اطاقک های دیگه هستند بشناسی..یاد می گیری که یاد بگیری..اطاقکت رو رنگ می کنی.. تازه یاد گرفتی که طبیعت چیه..دنیای بیرون اطاقک خیلی قشنگه...بعضی موقعها یه چیزایی تو ذهنت می آد..از ضمیر نا خود آگاهت..از چیزایی که داشتی و یادت رفته..و تو این دنیا شده برات آرزو و خیال...مثل پرواز..مثل آزادی...همه چیز قشنگ نیست..گاهی دعوات می شه..گاهی غمگین می شی...تازگیها فهمیدی چیزی تو وجودت هست...که ذهنت هماهنگی باهاش نداره..گاهی این حرف اونو نمی خونه گاهی اون حرف اینو .. بهش می گن دل...عاشق می شی...می شکنی..باز پا می شی...باز عاشق می شی..ایندفعه باهاش می مونی...مدتها می گذره....یه بچه...دو بچه...و تو نمی دونی همه اونها رو تو می آری تو این دنیا..اونها هم مثل تو یادشون می ره کجا بودند...تو پیر می شی..اونا بزرگ می شن...خم می شی...و می میری....چند ثانیه قبل مردنت ...همه چیزهایی که دیدی و فراموش کردی میاد تو ذهنت...درست مثل احساس  کندن بالهات...همه چیز درد داره برات...تازه به این اطاقک و زندگیت خو گرفته بودی..ولی حالا باید بری...عشقت..بچه هات...عطر گلها...دل شکستنات...همه چیز با یه رویا شروع شد و با یه رویا هم تموم...آرام چشمهات رو می بندی...و باز یه حس غریب...تو به یه آزادی محض می ری...ولی این بار فراموش نمی کنی...و جالبه که دلتنگ می شی...دلتنگ بدن و جسمی که اگه این مدت درش نبودی هیچ وقت چیزهایی رو که تجربه کردی نمی تونستی تجربه کنی....

/ 0 نظر / 11 بازدید