رضا براهنی

 

...مرا چه می شود ، چه می شود که گیج می رود سرم ؟

چنان که آب های تیره

    نیمه شب    

جزیرة بلور ماه را بغل کنند

بغل کنند و سوی یکدگر رها کنند و باز هم بغل کنند ،

گرفته بودَ مَت که پس نیفتی، از پسِ گرفتنم

تو داد می زدی : سرم چه گیج می رود!

کجاست حلقه های مهر، دور گردنم ، تنم؟

چه اشتیاق عاشقانه ای تو داشتی

  کنار چشم های ارغوان گرفته ای

چو انعکاس ترس سیب سرخ در نگاه دزد باغبان گرفته ای

سماع واژه های ما ، اگر تمام شد ، نترس

بیا بخواب در کنار من ، شبیه خواب فرش

و یا بلند شو ، بچرخ

بچرخ تا سرود ما رسد به بام عرش !

به برگریز برزخ خزان روزگار من ،

چنان بهشت من ، بهار من !

یگانه مظهر محبّت دیار من !

یگانه یار من !

/ 1 نظر / 10 بازدید
masoud

يگانه ام يگانه اي كه يگانه مي خوانمت كه چنين عاشقانه مي سرايمت يگانه ام يگانه در شعرم يگانه در خاطر يگانه هيهاتم يگانه فريادم دمي دريابم دريابم يگانه ام كه من جز تو با همگان بيگانه ام