عیادت

 


مرگ از پنجره بسته به من می نگرد

زندگی از دم در

قصد رفتن دارد

روحم از سقف گذر خواهد کرد

در شبی تیره و سرد

تخت حس خواهد کرد

که سبک تر شده است

در تنم خرچنگی است

که مرا می کاود

خوب می دانم من

که تهی خواهم شد

و فرو خواهم ریخت

توده زشت کریهی شده ام

بچه هایم از من می ترسند

آشنایانم نیز ،

به ملاقات پرستار جوان می آیند.


عمران صلاحی

/ 3 نظر / 9 بازدید
جعفر

درود وبلاگ جالبي داريد من منتظر شما هستم اگه لينکم کرديد بهم خبر بده موفق باشي بدرود

جعفر

سلام واي چه جالب من هم درباره ي همين موضوع پست دارم ولي يک چيزهايي رو بيشتر توضيح دادم خيلي دوست دارم نظرت رو درباره ي پستمل بدونم

ثریا

وبت جالب قشنگ بودخوشحال می شم سری به منم بزنی[قلب][قلب]