مدتهاست که فکر می کنم که ایمان دارم ولی شاید تازگیها فهمیدم که اصلاً ایمان نبوده..نازنینی گفت مراحل ارتقاء روحی ازاعتماد به اعتقاد ، سپس به ایمان و در نهایت به آگاهی می رسه...من اصلا نمی دونم کجای کارم..فکر کنم تازه دارم در مرحله اول دست و پا می زنم...اصلا عجیبه چرامن تا حالا فکر می کردم خیلی مؤمنم! فکر می کنم این هم همون خودشیدایی هست که دکتر هولاکوئی می گه! و تازه من فکرای دیگه هم می کنم من خیلی حرف می زنم اصلا کسی که انقدر حرف می زنه وقت ارتقاء فکر داره؟! 

/ 2 نظر / 2 بازدید
سهراب ساعی

سلام مهم نیست که زیاد حرف میزنین.مهم اینه که حرفاتون نتیجه بخش باشه و به درد بخور.هر کسی در درون خودش ایمان به خدا داره و مومن محسوب می شه چون ما همه پرتوی از ذات لایزال اون بی همتاییم.حضرت مولانا می فرماید: از جمادی مُردم و نامی شدم ......... وز نما مُردم به حیوان سرزدم مُردم از حیوانی و آدم شدم..پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم حمله ی دیگر بمیرم از بشر ........ تا برآرم از ملائک بال و پر

سهراب ساعی

وز ملک هم بایدم جستن ز جو .. کل شیء هالک الا وجههُ بار دیگر از ملک پران شوم .... آنچه اندر وهم ناید آن شوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون ..... گویدم که انا الیه راجعون مرگ دان آنک اتفاق امت است ... کاب حیوانی نهان در ظلمت است همچو نیلوفر برو زین طرف جو ... همچو مستسقی حریص و آب جو مرگ او آب است و او جویای آب ..... میخورد واللهُ اعلم بالصواب ای فسرده عاشق ننگین نمد ....... کو ز بیم جان ز جانان می رمد سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان .. صد هزاران جان نگر دستک زنان جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز ....... آب را از جوی کی باشد گریز آب کوزه چون در آب جو شود .... محو گردد در وی و چون او شود وصف او فانی شد و ذاتش بقا .. زین سپس نی کم شود نی بد لقا خویش را بر نخل او آویختم .......عذر آنرا که از او بگریختم همه ما باید برسیم به ذات او و در ذات او محو بشویم.اصل حیات و زندگی همینه.و این ایمان واقعیه.فنا شدن در ذات آفریدگار بی همتا [گل][گل][گل][گل][گل]