صدای به هم خوردن استکان ها
صدای غم انگیز آوازه خوان ها
صدای سماور، هیاهوی غلیان
گره خورده با نغمه خسته جان

به روی سر برفی پیر عاشق
به جا مانده خاکستر کاروان ها
چه خاکستر پرغباری که هر دم
کشد پرده بر نام ها و نشان ها

رها کن صدا را، که اینک صدا را
صدا می زند آبی آسمان ها
بخوان پیر عاشق، بخوان "لاله ها" را
که از باغ جان آوری ارمغان ها
غمت عابر کوچه باغ دلم شد
بخوان عاشقانه، بخوان از همان ها...

"عمران صلاحی"

/ 3 نظر / 31 بازدید
نويد

چه شعر روان و لذت بخشي...

نويد

شما كلا همه جا عكس هاي محشري مي ذارين...

من منم

درود. این تیکه شهر خیلی برام جالب بود بخوان عاشقانه,بخوان از همان ها.