من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه دوست کجاست؟
(فریدون مشیری)

/ 7 نظر / 6 بازدید
Hassan.Shakouri

لوح گور نه در رفتن حرکت بود نه درماندن سکونی. شاخه ها را از ریشه جدایی نبود و باد سخن چین با برگ ها رازی چنان نگفت که بشاید. دوشیزه عشق من مادری بیگانه است و ستاره پر شتاب در گذرگاهی مایوس بر مداری جاودانه می گردد. ×احمد شاملو×

Hassan.Shakouri

نغمه ها دل از سنگ باید که از درد عشق ننالد خدایا دلم سنگ نیست مرا عشق او چنگ اندوه ساخت که جز غم در این چنگ آهنگ نیست به لب جز سرود امیدم نبود مرا بانگ این چنگ خاموش کرد چنان دل به آهنگ او خو گرفت که آهنگ خود را فراموش کرد نمی دانم این چنگی سرنوشت چه می خواهد از جان فرسوده ام کجا می کشانندم این نغمه ها که یکدم نخواهند آسوده ام دل از این جهان بر گرفتم دریغ هنوزم به جان آتش عشق اوست در این واپسین لحظه زندگی هنوزم در این سینه یک آرزوست دلم کرده امشب هوای شراب شرابی که از جان برآرد خروش شرابی که بینم در آن رقص مرگ شرابی که هرگز نیابم بهوش مگر وارهم از غم عشق او مگر نشنوم بانگ این چنگ را همه زندگی نغمه ماتم است نمی خواهم این ناخوش آهنگ را فریدون مشیری

خاموش

... سلام دوست روشنایی ها! خوش به حال دوستانت! ...

زهره

سلام گل بانو قشنگ بود لذت بردم مرسی شاد شاد باشی [گل]

هیچنام

گل بانو را سلام که پسری خردسن از این دیار را با کوچک کرشمه ای شیفته ی خویش ساخت. گل بانو را درود که شاعری کوچک را مجذوب حویش کرد... گل بانوی من، روزگاران پیش من نیز چون تو دریچه ای از اینترنت به نام وبلاگ داشتم و کارهایی را چون تو می کردم و از کارهایم راضی بودم... خزان طبیعت بر دل دردمند من نشست و مرا گرفتار زندان خویشتن کرد تا آنجا که برای کسب هنر(نه علم) پا از ایران برون نهادم؛ دیار غربت چنان روح مرا فسرد که از یاد بردم دریچه ای داشتم و اندک مشتریانی، هرچند هنری تازه در دل نهادم اما هرگز شوق داشتن دریچه ام از یادم نرفت. گل بانو تا آمدم دریچه ی کهنه ام از نو کنم وجود، دیدم از دریچه ی کهنه ام هیچ خبری نیست و بسته اندش و بگسسته اندش. امید این داشتم که مجوز چاپ کتابم را دهند اما نگذاردند، سرگرم تدریس و تحصیل و کار در موطن خویش که گشتم باز ز دریچه ام خبری نبود، شش سال پیش بود تولد دریچه ام، امروز ناخودآگاه برای یافتن تصویری به دریچه ی تو ره یافتم و چه بهانه ای شد نکو مرا که با بانویی گل چون تو آشنا شوم که این آشنایی را فرجامی است زیبا و تو در کتاب من جای خواهی داشت و از تو شعرها خواهم گفت و غزل ها خواهم سرو

سیمین

سلام دوست من خیلی خیلی خیلی وبت قشنگه! خیلی زیبا بود و شعرهات فوق العاده اس به من سر بزن خوشحال می شم[قلب][گل]