قاصدک


راز خود را به قاصدک گفتم و

آنرا به باد سپردم

رازدار خوبی نبود

بتو نرسیده در آسمان پرپر شد

و همه حال مرا فهمیدند..

/ 2 نظر / 12 بازدید
حسين

صبح دم قاصدکی به اتاقم امد صبور و ساکت صورت بر خاک می سایید و ارام قدم پیش می گذاشت دست را پیش پایش گذاشتم ارام قدم بر انگشتانم نهاد هنچنان سر بزیر. بر مژه های بلندش بو سه ای نواختم در گوش جانش نجوا کردم ""مگر قاصدک ها هم خجالت میکشند""" به چشمانم خیره شده بود چشمانش در میان آن مژه هایه انبوه چه دیدنی بود به خنده افتادم اشک از گوشه ی چشمم روانه شد قاصدک پنداشت که از هجوم خنده اشک بر گو نه ام روان گشته دلش ساده بود بینوا..... با انگشتانم اشک از گونه زدودم قاصدک دلبرانه چرخی زد و به انگشتانم سر نهاد به رویش لبخندی زدم و اهسته گفتم ""نمی خواهی بروی؟"" همچنان به من می نگریست ""می خواهی قاصد خبری باشی می توانی؟"" همچنان تکان نخورد

حسين

ادامه یاداشت قبلیم : دو دست را حائلش کردم و آتش درون را به میان دلش جاری کردم دل اسمان به خون نشست خورشید سر در گریبان نهاد دستانم میسوخت قفس انگشتانم را از هم گشودم باد وحشیانه بر پنجره مشت کوبید دو بال پنجره از هم گشوده شد قاصدک چرخی زد و از میان انگشتانم گریخت در میان دو پنجره لحظه ای ایستاد و به چشمانم چشم دوخت بلند فریاد زدم "از انجا برخیزباد پنجره را به سویت روانه میکند بر خیز"" نمی دانم صدایم را نمی شنید؟ چرا به فریادم توجهی ندارد! لحظه ای بعد .. باد خصمانه به اتاقم روان میشود دو سوی پنجره را به هم می خواند ..... قاصدکم برخیز"" دست را حائل چشمانم می کنم ناگهان.... چشم می گشایم از میان زندان انگشتانم به همان جایی که قاصدک بود می نگرم از قاصدک مظلومم چیزی جز چند مژه بر پنجره نمی ماند زندان انگشتان را محکم تر میکنم سخت می گریم دیگر قاصدکی نیست که اشک غم را شوق اشک بداند! ارام با خود زمزمه میکنم در تو توانی برای بازگویه دردم نبود می دانستم لعنت به من نمی دانستم قاصد کها هم خودکشی میکنند.....